عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 19 بهمن 1392
بازدید : 707
نویسنده : avayehonarmandan

طلوع :
خوش آن دمی که ز آغاز زندگی سبز است
حضور و خلوت آدم ز اختیار فراغ
نشسته است به بردار آیینه خورشید
طلوع سلسله ای نو تلالویی نو را
هنوز نبوده ام از هیچ و هیچ هیچم نیست...
هنوز نبوده است خدمت ایام در پساپیشم
کنون که جلوه ی هستی نمای خود افروخت
به شکر لطف و عطایش هزار بار سپاس
سپید بودم و الان که با سیاه و سپید...
به اختیار ، کدامش به بند خود گیرم ؟؟
ببینم و شنوم ، حضور بستانم
قدم قدم زنم و پله پله ره بگشایم
نفس نفس زنم و پر کنم نفس به قفس
نشان دهم ثمرات گوهر نهانی را
زنم نفیر به پرده سرای سفیر دنیایی
هجوم عقده ی سینه به لحظه های فراز
آه ....
زمان چه وحشیانه ز تیکش به تاک می بازد
زمین چو فرصتی است وُرا (او را) نشانه خوش سازد
به خنده و نیش و کنایه می تازد ...
به به به و چه چه کمانه می سازد
کنون که باغ وجودت هنوز خندان است
به میوه های نارس عمرت حلاوتی باران
امیر لحظه لحظه عمرت سپید و گلباران
اگر غنیمت نهی.. تو روز باران را .

 


تاریخ : جمعه 18 بهمن 1392
بازدید : 678
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : جمعه 18 بهمن 1392
بازدید : 693
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : جمعه 18 بهمن 1392
بازدید : 732
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392
بازدید : 619
نویسنده : avayehonarmandan

دلم هوايت دارد

آينه را مي چرخانم .

هوا ابريست

دست بر گونه

با دهاني بشكل خاطره ،

حلول مي شوم در خويش

و در غربتِ نگاهم

مي چكم .

با اين همه

پير شدم

در كتابي كه

نخواندمش

  هرگز !


تاریخ : سه‌شنبه 15 بهمن 1392
بازدید : 775
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : دوشنبه 14 بهمن 1392
بازدید : 706
نویسنده : avayehonarmandan

شعر " دختر احساس گل " از شاعر "جواد رحیمی"

شب ، دختر احساس گل را دار می زد
باران به دشت غنچه ها بس زار می زد

یک خوشه مهر از کلبه ی چشمی چکاندم
باقی زمان یک جا خریده بار می زد

شمع از شعار افتاده ، خورشید از تکاپو
توفان به جانم خیمه ای از عار می زد

چشم خیال از باغ فردا ،گل هوس کرد
غم ، چانه ها بهر فروش خار می زد

روی خیال صخره ی پشت رهایی
« راحم»، جهالت ،ننگ آدم جار می زد


تاریخ : دوشنبه 14 بهمن 1392
بازدید : 678
نویسنده : avayehonarmandan

شعر "تب شعر" از شاعر "زکریا عرفانی"

بوی خون می دهد دهانت
خال
لب تو
چه تبی دارد به زخم !!!
در خواب
حکایت داغ بوسه وعشق است،؟
یا صدایت را کسی نشنید
وچراغ درباد
، به جستجو
ستاره وماه نبود ،
شب سیاه
تو می خواستی.... ............
آه
چقدر
باری
سنگین است
تنهای عشق را جستجو کردن
آدمیان
جای اشباح
حرف می زنند
سرود کبوتران چیزی دیگر است در خواب
این که کابوس است دیده ای تو!
چند فصل است که من هم می بینم
یا
،نکند این روزها
تو
هم سیگار می کشی
و
شعر می نویسی.


تاریخ : دوشنبه 14 بهمن 1392
بازدید : 756
نویسنده : avayehonarmandan

 

 

 

*****

شعر "دیدم که میگم!" از شاعر "مهدی میرزاوند"

یکی عاشق شد و از کوره در رفت
آخه معشـــوقه اش با یک نفر رفت

کشید کبریت و آتش را برافروخت
خودش را کُشت در مجموع هدر رفت!

******************************

 
*****

دو چَشمت گرچه زیبا و خُمار است
قساوت های قلبـــت بیــــشمار است

به عشــــــق تو ندارم اعتــــــمادی
عسل خوردن ز دستت زهرمار است !

*************************************

یکی میگفت اشــــــعار حمــــاسی
نه جان میداد نه حتی یک پاپاسی

هزینه کردن اینگونه؟ چه راحت!
هوای گرم........غسلِ ارتــماسی

*****************************

باشد که همه مثل تو زیبا باشند
از جنسِ حریرِ نرم و دیبا باشند

هنگامه ی فقر و سختی و بی پولی
همراه شوند....حساب سیـــبا باشند

***********************

نمی گیرد کسی از ما سراغی
مگر آوایِ محــــزونِ کلاغـی

از این بغضِ سراسر غصه خَستَم
خوشا عَرعَر زدن های الاغـی!




 
 

تاریخ : دوشنبه 14 بهمن 1392
بازدید : 1005
نویسنده : avayehonarmandan

شعر "گردباد" از شاعر "سهراب مظاهری"

اینجا
میانه ی یکسانی وعطش
برخط متداوم دعا وبزم
برخاست گردبادی
پیچان تنوره شد

***
غران به هرسوی می شد و
رقصان به سوی خود
میدان گردشش
نزدیک برج شهر
افزون برآن نشد .

چندی زمان گذشت
گرد و غبار نشست

آنسان فراز
کزفرودش جدا نشد
گویی کمانه کرد
قیامتی ،
کز قعودش رها نشد

زان اهتمام نا تمام
صد راز ، نهفته ماند
هرگز بیان نشد

هوا جابه جا شد ،
همین ،
آب ازآب تکان نخورد
خُردک پیامی ،
حتی ، زاَبتَری
از خاکیان نیامد و برآسمان نشد

آن خیزش وچرخش وتکرار حادثه
تاوان غفلتی است که سرمایه ای نشد
مستورِخود بماند وهرگز عیان نشد
محصول ، مکرر است
خرمن یکسانی و
عطش و
دعا و
بزم...
که هیچکس فغا ن نکرد
پیچان وپوچ آمد و
هیچ
درجهان نشد

***

گفتند شاهدان :
مخروط واژگونه ای بود
که هیچش میان نبود

سُرنای دهان گشادی
که واژگون دمیده شد

شاید که حفره ای
چون چاه ویل حرص
که قعرش عیان نشد
گردبادی بود ...!
سرگیجه بود ...!
هرگزاَمان نشد...


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران