عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392
بازدید : 672
نویسنده : avayehonarmandan

به کدام مذهبست این؟به کدام ملت است این؟

 

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

 

که برون در چه کردی که درون خانه آیی

 

به قمار خانه رفتم همه پاکبازدیدم

 

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

عراقی

 


؟/
تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392
بازدید : 692
نویسنده : avayehonarmandan


کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه 
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه 
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم 
میگم : وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم 

یه وقت تنها نری جای که از تنهایی می میرم 
از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم 
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم 
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم 

میدونم که یه وقت های دلت میگیره از کارم 
روزای که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم 
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری 
تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری 

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا 
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا 
قشنگه ردپای عشق میاد زیر چتر برف 
اگه حاله منو داری می فهمی یعنی چی این حرف 

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم 
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم 
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری 
تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری

 


تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392
بازدید : 917
نویسنده : avayehonarmandan
  1. گناه دریا
  1. از خاموشی
  1. بهار را باور کن
  1. ابر و کوچه
  1. لحظه ها و احساس

فريدون مشيری در سی‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموريت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش مي‌رسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.

به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ كه ايران دچار آشفتگي‌هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينكه در همه دوران كودكي‌ام به دليل اينكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي كارمندي پرهيز داشتم ولي مشكلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم با عنوان عمر ويران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد به شعر و ادبيات علاقه‌مند بوده و گاهي شعر می گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نیز شعر مي‌گفته و نجم تخلص مي‌كرده و ديوان شعری دارد كه چاپ نشده است.

مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي درگذشت كه اثري عميق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به كار می‌پرداخت و شبها به تحصيل ادامه می‌داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه‌ها و مجلات كارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما كار اداري از يك سو و كارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشكلاتي ايجاد مي‌كرد .

مشيري اما كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. اين صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه‌هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد كتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر مي‌پرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحات معرفي شدند. مشيري در سال‌هاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه و زن روز را بر عهده داشت .

فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشكده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل كرده‌اند.

مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريباً از پانزده سالگي شروع كرد. سروده‌هاي نوجواني او تحت تاثير شاهنامه‌خواني‌هاي پدرش شکل گرفته كه از آن جمله، اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست :
چرا كشور ما شده زيردست
چرا رشته ملك از هم گسست
چرا هر كه آيد ز بيگانگان
پي قتل ايران ببندد ميان
چرا جان ايرانيان شد عزيز
چرا بر ندارد كسي تيغ تيز
برانيد دشمن ز ايران زمين
كه دنيا بود حلقه، ايران نگين
چو از خاتمي اين نگين كم شود
همه ديده‌ها پر ز شبنم شود

انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه مي‌گويد: ” چهارپاره‌هايي بود كه گاهي سه مصرع مساوي با يك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا. آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سايه)، سياوش كسرايي، اخوان ثالث و محمد زهري بودند كه به همين سبك شعر مي‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته ما بي‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه كامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودكي، فردوسي و ... را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث مي‌كرديم و بر آن تكيه مي‌كرديم. “

مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي‌ همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسيقي در مشيري به گونه‌اي بوده است كه هر بار سازي نواخته مي‌شده مايه آن را مي‌گفته، مايه‌شناسي‌اش را مي‌دانسته، بلكه مي‌گفته از چه رديفي است و چه گوشه‌اي، و آن گوشه را بسط مي‌داده و بارها شنيده شده كه تشخيص او در مورد برجسته‌ترين قطعات موسيقي ايران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصي ويژه‌ای همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضل‌الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي مي‌كرد و منزل او در خيابان لاله‌زار (كوچه‌اي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران مي‌آمدند هر شب موسيقي گوش مي‌كردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل‌الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار يا ويولون مي‌پرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي‌داد.“

فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نيوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

 


تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392
بازدید : 880
نویسنده : avayehonarmandan

 —ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﯾﺪﻫﺴﺖ 
ﯾﮏ ﻓﺮﯾﺒﯽ ﺳﺎﺩﻩ 
ﻗﺼﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ 
ﺳﺮﺍﺑﯽ ﺗﻮﺩﺭﺗﻮ 
ﮐﻼﻓﯽ ﺩﺭﮔﺮﺩﺵ 
ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺵ. 
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﯾﻢ !
ﺷﺎﯾﺪﻡ ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺳﺖ 
ﺑﺎﺯﯼ ﮔﻞ ﯾﺎ ﭘﻮﭺ 
ﺑﺎﺯﯼ ﺷﻄﺮﻧﺠﯽ 
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺳﺮﺑﺎﺯﻧﺪ 
ﺍﺳﺐ ﻭ ﻓﯿﻞ ﻭ ﺷﺎﻫﯽ 
ﻭﺯﯾﺮﯼ ﺩﺭﻗﻠﻌﻪ 
ﺁﺧﺮﺑﺎﺯﯼ ﻫﻢ 
ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﻧﺎﻣﻌﻠﻮﻡ 
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﺴﺖ ﻣﺜﻞ ﻓﯿﻠﻤﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ 
ﺍﺳﻢ ﻓﯿﻠﻤﺶ " ﺑﺎﺯﯼ"(The game)
ﺁﺧﺮﺑﺎﺯﯼ ﻫﻢ ﺳﻮﺭﭘﺮﺍﯾﺰﯼ ﺯﯾﺒﺎ 
ﺟﻮﮐﺮﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ 
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮔﻔت : ﺩﺍﻟﯽ !!


تاریخ : سه‌شنبه 22 بهمن 1392
بازدید : 596
نویسنده : avayehonarmandan

ستاره ها که به آسمان خیره می شوند

 

شهاب ها به آهستگی می گریزند

 

تا رویای کودک خش بر ندارد

 

واز خواب نپرد

 

هوش زمین

 


تاریخ : سه‌شنبه 22 بهمن 1392
بازدید : 680
نویسنده : avayehonarmandan


وقت آنست 
عقل دورانديش را 
آن غافل
آن دليل و آن برهان
آن ذهن شكاك .
به يكسوي انداخت .
دكمه پاك كردن 
به دردم ميخورد گاهي
كاشكي با زدن دكمه اي 
پاك ميگشت 
همه پندارم
همه تدبيرم
عقل جزئي نگر 
انديشه دست و پاگيرم

 


تاریخ : سه‌شنبه 22 بهمن 1392
بازدید : 636
نویسنده : avayehonarmandan

 

 مُرید آن دو چشم دُرآسای توام

ندارمت ، رهید ه ای ز پیش من

 مجنون آن خــال گره گشای توام

اسیر منم که می کشم باردلتنگی تو

 حقـیر منم که می خرم کوس بدنامی تو

گـــدای آن نگاه دل نواز منم من

 فــدای آن خمار جلوه ساز منم من

منم آن فقیر پـــا پـتی همان غلام ِلعنتی

 منم آن کــویر تشنه گی همان کــلامِ غربتی

ز بوی لب می نوش تو مست تر ازمستم

ز جام خالی می فروش تو مست تر از مستم

شـود مرا تو راه دهی ؟ به درگهت پناه دهی

 شود به این بی سروپا تو اندکی کاه دهی ؟


تاریخ : دوشنبه 21 بهمن 1392
بازدید : 817
نویسنده : avayehonarmandan

كمی جلوتر
من آن طرف امروز پیاده می شوم
كمی نزدیك به پنجشنبه نگهدار
كسی از سایه های هر چه ناپیدا می آید
از آن
طرف كودكی
و نزدیك پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد
كمی نزدیك به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترین صدای این حدودی
كه مرا میان مكث سفر
به كودك ترین سایه ها می بری
با دلم كه هوای باغ كرده است
با دلم كه پی چند قدم شب زیر ماه می گردد
و مرامی نشیند
می
نشینم و از یادمی روم
می نشینم و دنیا را فكر می كنم
آشناترین صدای این حدود پنجشنبه
كنار غربت راه و مسافران چشمخیس
دارم به ابتدای سفر می روم
به انتهای هر چه در پیش رو می رسم
گوش می كنی ؟
می خواهم از كنار همین پنجشنبه حرفی بزنم
حالا كه دارم از یاد
می روم
دارم سكوت می شوم
می خواهم آشناترین صدای این حدود تازه شوم
گوش می كنی؟
پیش روی سفر
بالای نزدیك پنجشنبه برف گرفته است
پیش روی سفر
تا نه این همه ناپیدا
تنها منم كه آشناترین صدای این حدودم
تنها منم كه آشناترین صدای هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف می شود
هر چه دریاست ، در من آبی
حالا هر چه پیری است ، در من كودك
هر چه ناپیدا ، در من پیدا
حالا هر چه هر روز و بعد از این
هر چه پیش رو
منم كه از یاد می روم ، آغاز می شوم
و پنجشنبه نزدیك من است
جهان را همین
جا نگهدار
من پیاده می شوم


تاریخ : شنبه 19 بهمن 1392
بازدید : 702
نویسنده : avayehonarmandan

به‌ هر كجاي‌ ببينم‌ كه‌ كار ها لنگ‌ است
‌نه‌ كار ها كه‌ به‌ هرجاي‌ كار بي‌ رنگ‌ است‌

در اين‌ زمانه‌ كه‌ عالَم‌ به‌ بي‌ خِرَديست
‌به دست‌ و پنجه‌ ي‌ هربي‌ كيان‌ وفرهنگ‌ است‌

ملول‌ و هم‌ نگران‌، مردمان‌ صاحب‌ عقل‌
خوش‌ است‌ آن‌ كه‌ به‌ كارش‌ هزار نيرنگ‌ است‌

بگير اي‌ دل‌ غافل‌ پياله‌ اي‌ و بزن‌
كه‌ تا به‌ روز قيامت‌ كُميت‌ ما لنگ‌ است‌

مكن‌ تو فكر و بزن‌ باده‌ تا چنين‌ دنياست
‌ملامت‌ دگران‌ هم‌ بگو كه‌ آهنگ‌ است‌

به‌ چشم‌ عقل‌ ببين‌ كار و بار دنيا را
كه‌ كار دست‌ چو ديوانه‌هاي‌ دل‌ سنگ‌ است‌

دلم‌ هواي‌ فراوان‌ به‌ روي‌ خوبان‌ داشت‌
ولي‌ كجا بكنم‌ رو كه‌ عاقبت‌ تنگ‌ است‌

چنين‌ بگو شده‌ قسمت‌ براي‌ ما دنيا
به‌ هر كجا كه‌ رَوي‌ زور يا كه‌ چون‌ جنگ‌ است‌

تو «فاتحا» بنگر وضع‌ آن‌ سيه‌ بختان‌
به‌ قدرتند و ولي‌ چهره‌ها پُر از ننگ‌ است‌.


تاریخ : شنبه 19 بهمن 1392
بازدید : 773
نویسنده : avayehonarmandan

هر چه دل بر رخ تقدیر نوشتم غم شد
هر غم بر دل دیوانه کشیدم کم شد
هر چه تدبیر به تغییر قضا آوردم
مثل شیر و شبه سایگیِ بی دم شد
هر چه تنویر شکفت از شب مهتابی شوق
آهِ محزون دلم قسمتی از ماتم شد
دل سپردم به طربخانه عیشی تازه
شور افسونگریش معرکه عالم شد
لحن دلگش شکرستان شهودم جوشید
تا متاع سفرم سیب رخ آدم شد
رشک غمدیده یچشمم چو خم اندر خم گشت
صد ملک اشک فشان در غم آدم خم شد
.((................از این جا قافیه عوض شده))
نرسیدم که زنم بوسه به دستان سحر
گرگُ میش آمد ُ افتاد هوا از نفسم
یک جلو دار کشیده همه را سوی خطا (1)
مرگ شیطان بزند بوسه به دار قفسم
سبز شد ه سرخی دلناله ز خودآگاهی
تا سلامی برسد از نفس صبح کَسم
باز شد ه دیده ی تاریک تر از زهره ی دل
تا که نوشیده ز شهدی که رسید از عسسم
در قفا تاب و تبم شعله گر گرمی بود
تا نینداخت نقابش به خیال هو سم
طوق طوفان زده بر داشت زشبگردی ِآه
چشمکی نرم کشیده به خروش جرسم
وقت خوش باشدم آن گَه که بخواند رمزی

بزند سینه داغش نفسی بر نفسم
15/11/92

منظور از جلو دار خطا ابلیس است


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران