عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 598
نویسنده : avayehonarmandan

تکرار شو در من
بازتاب و باز آی
کایـــن تیـره ره
سد کرده عبور
فانوس شو چشمها را
درآر این پیراهن شب
که بس تنگ است به تن
پرده را بر بکش
وقت پرواز است
بشکن قفس ماه و ستاره
که آسمان دلش قناری میخواهد
تکــــرار شو در من
آغوشت را بگشای
کاین تشنه تـــــن
پر گشوده به نور وتنور
تکرار شو در من
فقط یکبار دگـــر
کاین پروانــــهء بی پیله
همی هـــوای بغل دارد


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 524
نویسنده : avayehonarmandan

 

برایم صندلی یی بیاور
در میان
تند باد
صندلی یی برای من
و برای همه 
نه فقط
برای تسکین
و تن های خسته
که
برای هر قصد
و برای هر کس
برای توان به باد رفته
و لختی تامّل 

یک صندلی تکی
نخستین نشان
از
آرامش
است.


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 413
نویسنده : avayehonarmandan

تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت...
تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت!

تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من
که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!!

تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با
ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت

تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود
شبیه صابون از دست شعر در می رفت

از اینکه آمده تا... بیشتر پشیمان بود
از اینکه آمده تا... هرچه بیشتر می رفت!

اشاره کرد خدا سمت پرتگاه... ولی
به گوش من... و تو این حرف ها مگر می رفت!

تو آمدی که بگویی... به گریه افتادی!
و پشت پنجره انگار یک نفر می رف


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 487
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 576
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 533
نویسنده : avayehonarmandan

با سایه ام گذر بود از کارگاه قالی 

قلبم فشرد و صبرم گم شد در آن حوالی 

 

دیدم نشسته آنجا در آن نمور غمگین 

خورشید های کوچک با قامت هلالی 

 

گفتم: ببین که این دست، این دست های کوچک 

چون می زند پر و بال بر روی دار قالی 

 

خواهد که پر گشاید وز این قفس برآید

اما چه گونه کوشد با نظم لایزالی؟

 

در گوش کوچه روزی گر شیونی برآرد

از روزگار بیند صد گونه گوشمالی 

 

در هر گره که بندد باغی شکفته خندد 

خشما! که باغبان راست زان بهره خشکسالی.

 

خورشیدکی، ازین سان، اما مدار عمرش 

روز و شبی ست تاریک، زینگونه در توالی 

 

در این قفس چه باغی این مرغک آفریده، 

بی سعی باد و باران، با دست های خالی.

 

گلبوته ها و مرغان شاد و شکفته هر سوی 

در جانب جنوبی در ساحت شمالی.

 

بنگر در آن رخ زرد و آن باغ و بوته ی ورد 

تا پاسخیت باشد، در بهت بی سوالی 

 

خواهم گر از ملالش، نقشی زنم ز حالش 

گیرد زبان شعرم درماندگی و لالی

 

ای کاش ز اخترانم می بود واژگانی 

 

 

تا تیره روزیش را نقشی زنم مثالی

 

 

 


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 489
نویسنده : avayehonarmandan

 

5. خردورزی

درسروده های مهستی، برخلاف اشعاربسیاری شعرای قبل و بعد از وی، هیچ گونه اثری از مدح شاهان و دیگران دیده نمی شود. شباهت بین اندیشه خیام و مهستی حیرت انگیزاست بطوریکه خوانند نمی داند اورا اُستاد خیــّام بداند یا خیام را استاد وی. شاید هم این دو بی خبر از یگدیگر، با آموختن از خود زندگی، به نتایج واحدی رسیده و اشعار مشابهی سروده اند ـ همان چیزی که شعرا آنرا "توارد" می گویند وما چنین انطباقی را درتاریخ تحول اندیشه ی انسانی فراوان داشته ایم.  مهستی با ریاکاری سرناسازگاری دارد.

یک دست به مصحفیم ویک دست به جام

گه نزد حلالیم وگهی نزد حرام

مائیــــــم دراین گنبــــد ناپختــــــه ی خام

نه کافرمطلق نه مسلمان تمـــام

پیوسته خرابات زرندان خــــوش باد

دردامـن زهد زاهدان آتش با د

آن دلق دوصد پاره وآن صوف کبود

افتاده بزیر پای دردی کش باد

هم مستم وهم غلام سرمستانم

بیزار ززهد وبنده ی رندانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگربگیر ومن نتوانم [6]

و این مفهومی است که حافظ آنرا درقرن هشتم هجری می پروراند وخرقه ی زاهدان را گاهی دررهن شراب می گذارد وگاهی آنرا طعمه ی آتش می کند:

گفت وخوش گفت بروخرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی زکه آموخته بود؟

تاریخ مان را باید بازخوانی کنیم و مرواریدهای گرانبهایی که قرن هاست در دل خود اسیر و پنهان کرده است باز یافته و آن ها را قدرشناخته و بازشناسیم.

 


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 593
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 444
نویسنده : avayehonarmandan

گرمرا امید دیدار و وصالی نیست ، هست

 گرچه پندارد که یارای جدالی نیست ، هست

 آنچه بی هنگام تر از روزگارم بود ، نیست

 زانچه دانم در تکاپوی مجالی نیست ، هست

آهویی در پنجه شیری گرفتار آمدم

از من شوریده تر گویی غزالی نیست ، هست

 طرح شوق تازه ای بر تار و پودم ریشه زد

 طالع و بختی که جز نقش و خیالی نیست ، هست

بانگ حق منصور را می برد بالای دار

 همچو مرغ حق یکی بشکسته بالی نیست ، هست

آتش ظالم به ناگه پهنه هستی گرفت

 در شکوه خلقتش گویی جلالی نیست ، هست

عالم هستی درون ذره ای جا می شود

کارگاه آفرینش را کمالی نیست ، هست

چشم ظاهربین اسیر جزء انگاری شود

عالم کثرت گرایی را سوالی نیست ، هست

سنگ خاره در بیابان تاب مجنونی نداشت

 شور آن سودازده در این حوالی نیست ، هست

 


تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393
بازدید : 414
نویسنده : avayehonarmandan

مـردهـا آنچـه را کـه مـی‌ شنونـد از یـک

 

گـوش وارد و از گـوش دیگـر خـارج می‌سازنـد ،

 

امـا زنـان از دو گـوش وارد و از دهـان خـارج

 

مـی‌کنند !



 جــورج بــــرنارد شــاو


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران