عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 22 دی 1392
بازدید : 1316
نویسنده : avayehonarmandan

 

با افتخار و تمام قد تقدیم می شود به استاد جعفر ابراهیمی

من کلاسِ اوّلی ام از شما جــــــــــــــــــــا مانده ام
ابتــــــــــــــــــــــدای راهم و از درک تان وا مانده ام
کودکی هایم گره خورده به اشعار شمــــــــــــــــــا
من هنـــــــــــــوز ام کودکم در پشت فردا مانده ام
مبصر ما سالها بر پـــــــا و بر جـــــــــــا داده است
همچنان در محضرت بی وقفه برپــــــــــا مانده ام
سبز می خواهم شما را تا همیشه هر کجــــــــا
خشک شد احساس من از بس که تنها مانده ام
خوانده ام جایی که شاعر مثل یک پیغمبر است
مرده ام!چشم انتظار دست عیســــــــا مانده ام
خوش به حال آن غزلها خوش به حـــــال واژه ها
شعر می گوئید و من غرق تماشــــــــا مانده ام
شعر و رویــــــــــــــا می چکد از ابر احساس شما
وه چه حالی می دهد مبهوت رویـــــــــا مانده ام
شاد و خرم هستی اما شهر من افسرده است
خوش به حالت روستایی بی خود اینجا مانده ام*
قصّه ای دیگر بگو پابند من را بـــــــــــــــــــاز کن
داخل زندان اسکنـــــــــــــــــدر در اغما مانده ام
شرح این دلدادگی بیش از تمام قصّه هاست
ابتـــــــــــــــــدای راهم و از درک تان وا مانده ام
(ح.سکوت)

 


تاریخ : یکشنبه 22 دی 1392
بازدید : 783
نویسنده : avayehonarmandan

 


تاریخ : یکشنبه 22 دی 1392
بازدید : 917
نویسنده : avayehonarmandan

 

یکی از دغدغه های روشن بین  و درونگر ، گذشت زمان است ،گذشت ثانیه ها ،گذشت دقیقه ها و ساعت ها.گذشت روزان و شبان گریز پا.

در این میان مردم بی خیال لحظه های عمر را بر باد میدهند،بی آنکه به گذران لحظه های آن نیمه نگاهی اندازند.

ولی یک شاعر آگاه چون (هوفمانستال ) پیش گام مکتب ادبی سمبولیسم و شاعر ارزنده اتریش و آلمان ،گذشت زمان را خیام وار درک میکند و سایه روشن نیم رنگ گذران زندگی را در می یابد بی آنکه بخواهد خود را در هاله رویاها گم کند آنجا که می سراید"

میوه های کال آرام آرام می رسند

ودر خاموش شب از شاخه فرو می افتند

ساعتی چند بر زمین می مانند

سپس می بوسند و به خاک می پیوندد

و کودکان ، بی آنکه چیزی در یابند بزرگ می شوند و بزرگتر

و جاده ی زندگی را به آرامی به پایان می برند

راستی این همه خنده و گریه برای چیست آیا ما همه ، کسانی نیستیم که جاودانه تنهاییم؟ ودر میان جمع همدمی نداریم؟

خواجه اهل راز ،حافظ شیرازهم آنجا که به گذر عمر اشاره دارد مخاطبان را به نشستن کنار جوی آب روان فرا می خواند تا به گذر روزان و شبان عمر بنگرند و آن را بیهوده از دست ندهند،چه فرصت ها دیر بدست می آید ولی زود از میان میرود.

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت به جهان گذرا ما را بس

(آوا رضایی)فتوحی که مجموعه سروده هایش با نام سایه های آویزان انتشار یافته است در باره گذر زمان با زبانی دیگر این باور را بازتاب می دهد و می گوید عقربه ها در انحصار زمان است و ما انسانها چه زن و چه مرد غنوده بر پهنه ی زمینیم و  نظاره گر تراشه های حسرت که بر هستیمان سایه افکنده و گاه و بیگاه ما را آزار می دهد

خود را نمی یابم

عقربه ها

در انحصار زمان

زنان و مردان خوابیده در پیکر زمین

تراشه های حسرت

در ضیافت ترانه ها

نگاهی از آه ماه

افتاده بر آفتاب

این گونه سروده ها که رنگ سمبولیسم به خود گرفته نمایشی از دغدغه ی نسل امروز استیا دست کم دغدغه ی بخشی از نسل امروز که تلاش میکند اندیشه را بصورتی که حواس پنجگانه را مخاطب قرار

دهد بیان کند وآنچه را که بر حواس اثر میگذارد، به اندیشه و خرد پیوند زند

آنچه روشن است شاعر میخواهد پدیده ها را از پشت روحیه ی خیال انگیز بنگرد روحیه ای که نمایی مه آلود دارد و فضا را نیمه تاریک احساس میکند.

آوا رضایی در سروده های دیگرآهنگ ثانیه ها را هراسان به وصف میکشد و حرکت عقربه ها را بر صفحه ی ساعت بوسه ای می پندارد که بر چهره ی زمان نقش گرفته است.

هراسان است

ساعت

در شکل هندسی خویش

به قاعده

عقربه ها

بوسه میزنند

زمان را...

شاعر در جایی دیگر ، نوع نگاه خویش را تغییر می دهد و جلوه گری ایهام آمیز زندگی را از تیررس نگاه تیز بین خود به یک سو می افکند تا به زندگی و هرچه در آن است لبخند زند و امید وارانه بگوید :

آنگاه که ایمن می شوم از کلامت

می رویم /از نگاهت

و روزانه این امید را تا آنجا می گشاید که در رگه های تصورش،درختانی که در زمستان سرد فسرده اند ، با گرمی و روشنی دیدار دلدار از خواب گران زمستانی بیدار می شوند و همچون بهاران شکوفه می دهند:

وقتی، تو با منی

درختان

در سپیدی سرد

هم

شکوفه می دهند

شاعر با راز و رمز عشق و شراره های سوزان محبت آشناست و این آشنایی را به نوعی( شناخت ) رسانده است، شناختی که با دمدمه های هستی آفرین عشق دمساز است و شاعر را وا می دارد آوای موسیقی را چاشنی ترانه اش کند و با احساسی که از درونش زبانه می کشد به

سمبل ها و آهنگ ها بنگرد.او در این حالت تکرار عشق را چون امواجی می داند که ناگهان بر پهنه ی دل دریایی اش رخ می نماید و خود را با دلداری روبرو می بیند که تاکنون نمی شناخته ولی انتظار دیدار او را داشته است

تکرار عشق را امواج می داند

تویی که نمی شناسمت یک روز می آیی

ومن

با دل دریائیم

امواج را

هموارخواهم کرد.

گریستن و ریزش اشک های اندوه با چشم سرو کار دارد ولی نوعی از گریستن هست که (زبان افسوس) نام گرفته و جلوه های نمادین آن از دید ژرف نگران پنهان نمی ماند به ویژه زمانی که مسئله ی دردو هجران وسایه فراق در میان باشد و شاعر فرصت می یابد هجران یار را به گریستن لبان  تشبیه کند و چنین نغمه سر دهد :

با لبانم گریستم

سایه ات

مدام

ریزش میکند

بر فاصله ها

بر باور آوا رضایی شعر جسی است خوابیده که مخاطبان را بیدار میکند و تا زمانی که شعر در ذهن شاعر است  در چهره ی تصویر

(خود آگاهی شاعر ) جلوه گری دارد ولی هنگامی که روی کاغذ می آید و بر صفحات کتاب نقش گرفت دیگر به خوانندگان پیوند می یابد تا در زیرو بم سروده های شاعردرد زیستن را که او احساس کرده ، دریابند و راز دلبستگی  ها و اضطراب ها را در رقص واژه ها و آرایه ها و تصویر های ذهنی خود شکل دهند و در هم آمیزند مگر نه آنست که خود شاعر می سراید

بر جبین شعر حک می شوم

یک خط در میان

ومی نشینم

در دهان زمان

تا جاری شوم

بین دو واژه ی شیار

که نوشته نشده هرگز.

 

 


تاریخ : شنبه 21 دی 1392
بازدید : 623
نویسنده : avayehonarmandan

ابر پريشان

تصوير مرا مانَد

پيچيده و درهم

در خاطره ي مشوشِ باد.

خورشيد

به سنگيني فرو مي ريزد.

دست بر پيشاني مي برم

مشتي به باد مي كوبم

و خيره مي مانم

به نقطه اي از دور.


تاریخ : شنبه 21 دی 1392
بازدید : 698
نویسنده : avayehonarmandan

 

ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ
ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺏ ﻣﯽ ﺍﯾﺪ ﻣﮕﺮ ﺩﺭ ﻧﻬﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻨﺪ ؟
ﻟﺒﺎﺱ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﭘﮏ ﺍﺳﺖ
ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻫﺸﺘﻢ ﺩﯼ ﻣﺎﻩ
ﻃﻨﯿﻦ ﺑﺮﻑ ﻧﺦ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﭼﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﻭﻗﺖ
ﻃﺮﺍﻭﺕ ﺭﻭﯼ ﺁﺟﺮﻫﺎﺳﺖ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺭﻭﺯ
ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ؟
ﺑﺨﺎﺭ ﻓﺼﻞ ﮔﺮﺩ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺳﺖ
ﺩﻫﺎﻥ ﮔﻠﺨﺎﻧﻪ ﻓﮑﺮ ﺍﺳﺖ
ﺳﻔﺮﻫﺎﯾﯽ ﺗﺮﺍ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﺷﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ
ﺗﺮﺍ ﺩﺭ ﻗﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ ﻣﺮﻏﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ
ﭼﺮﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ
ﮐﻪ ﻻﺩﻥ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﻡ ﺟﻨﺒﺎﻧﮏ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﻕ ﺁﺑﻬﺎﯼ ﺷﻂ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ ؟
ﭼﺮﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﻧﺎﻣﻤﮑﻦ ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ؟ ...... ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺳﭙﻬﺮﯼ



تاریخ : شنبه 21 دی 1392
بازدید : 849
نویسنده : avayehonarmandan


1 – عشق معطوف به غير از خود است. در حاليكه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زير را مقايسه كنيد:
- ( من) دوستت دارم
- ( من) برات مي ميرم 
- (براي من) هيچكس مثل تو نميشه
- ( من ) هميشه به فكر توام
-( من) را فراموش نكن
- ( من ) از تو رنجيدم
در حاليكه در عشق، توجه به حالتها و لذتهاي خود نيست. و خواست و شرايط معشوق جايگزين خودخواهي فرد مي شود.
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي
2 – هوس پاسخ به يك نياز جسماني و رواني است، مثل نياز به آب، نياز به اكسيژن ، نياز به غذا. ولي عشق فراتر از يك چنين نيازي هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشكوفايي فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمي كند، كوچك نمي كند. عشق عزت و احترام دارد و اين احترام از روي بي نيازي و بزرگي عشق حاصل مي شود.


تاریخ : شنبه 21 دی 1392
بازدید : 991
نویسنده : avayehonarmandan

 

شعری از " گابریلا میسترال "
برگردان :کامیار محسنین

کودکی معلول گفت:
«من چطور برقصم؟»
گفتیم
بگذار قلبت برقصد.
سپس بچه ای ناقص العقل گفت:
«من چطور بخوانم؟»
گفتیم
بگذار قلبت بخواند.
سپس بته خشکیده بیچاره ای گفت:
«پس من چطور برقصم؟»
گفتیم
بگذار قلبت با باد پرواز کند.
سپس خدا از آن بالا گفت:
«من چطور از آبی آسمان فرود آیم؟»
گفتیم
بیا اینجا برای ما در نور برقص.
تمام دره می رقصید
با هم زیر نور خورشید
و قلب او که نپیوست به ما
بدل شد به خاک… به خاک.



تاریخ : شنبه 21 دی 1392
بازدید : 1034
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : سه‌شنبه 17 دی 1392
بازدید : 1110
نویسنده : avayehonarmandan

 

باز تنها شده ام
خسته ام از همه چیز؛
خسته از دور تسلسل زده عقربه هایی که فقط،
به صدای نت "لا" می خوانند!
خسته از حجم ز غربت لبریز.

آینه،
غرق در حجم هجوم زنگار.
دور تا دور اتاق،
کوبش پتک رکود است انگار!
زیر سنگینی چوبینه قاب،
میخ ها هم به ستوه آمده اند.
عکس هایی که همه،
خالی از خاطره اند
و سیاهی سکوت،
بر سپید دیوار...

کوچه یک سر قرق خاموشی ست
پنجره خسته از این تنهایی ست.
ریزه سنگی ای کاش،
سوی این پنجره می آمد و می خواند مرا
لیک امشب قرق خاموشی ست.

زیر رگبار سکوت،
گذر بی خبری خیس شده.
انتظار،
چیره بر دایره چشمانم،
قد بر افراشته، تندیس شده.

من و دلتنگی و نجوای سکوت،
به هم آمیخته ایم.
چه خموشانه شبی ست!
چه خموشانه شبی ست . . .

«محیا ستوده نیا»

 


تاریخ : سه‌شنبه 17 دی 1392
بازدید : 895
نویسنده : avayehonarmandan

نکاتی پیرامون نوازندگی پیانو ایرانی:
از زمان ورود پیانو به ایران توسط ناصرالدین شاه قاجار تا کنون شیوه های گوناگون و نظرات متفاوتی در مورد نوازندگی پیانو ایرانی وجود داشته است.
یکی از مهمترین تفاوتها و روشها ،کوکهای پیانو ایرانی است.
به طور مسلم بسیاری از گوشه ها و مایه ها و دستگاه ها نیاز به تغییر کوک به فواصل ربع پرده ای دارند ، ولی همانگونه که در مطلب پایین هم گفتم خیلی از دستگاه ها را هم میتوان بدون تغییر کوک نواخت . حال با در نظر گرفتن دشواری کوک پیانو (288 سیم با فشاری بالغ بر 30 تُن) در خیلی از مواقع همانگونه که استاد جواد معروفی این روش نوازندگی را بنیان نهادند
و با توجه به این نکته که در نوازندگی پیانو کروماتیک (بدون ربع پرده) وسعت آکوردها و تنوع هارمونی خیلی بیشتر خواهد بود میتوان از اجرای متفاوتی از دستگاه هایی که گفته شد بهره مند گردید . در عین حال نوازندگی با کوک ربع پرده هم زیبایی و ملاحت خود را دارد ، چه به روش استاد مرتضی محجوبی و یا استاد جواد معروفی 
درنهایت هیچکدام از این دو شیوه مغایرتی با هم نداشته و هر یک در جای خود بسیار زیبا و گوش نواز خواهند بود و یک نوازندۀ خوب پیانو ایرانی میتواند از هر دو روش بهره بگیرد. 

با مهر و سپاس مزدا انصاری


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران