عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 09 آبان 1392
بازدید : 2100
نویسنده : avayehonarmandan

چه دست پریشانی به هم دادیم
برای دیدن شهیاد
خیابان انقلاب و یک تاکسی نارنجی کافی بود
تا به دور میدان تنت بپیچم
و ز آن برج و باروی شاهی بالابروم
من یاد شاهم که تو باشی
پریشانم
دستت را
جایی
کنار کسی
در تاکسی نارنجی جا گذاشته ام...


تاریخ : پنج‌شنبه 09 آبان 1392
بازدید : 1085
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : چهارشنبه 08 آبان 1392
بازدید : 983
نویسنده : avayehonarmandan

دکتر شریعتی:
خوشبختی ما در سه جمله است

:تجربه از دیروز،استفاده از امروز،امید به فردا.

ولی ما باسه جمله دیگر زندگی مان را تباه میکنیم:

حسرت دیروز،اتلاف امروز،ترس از فردا


تاریخ : چهارشنبه 08 آبان 1392
بازدید : 1235
نویسنده : avayehonarmandan


خواجه شمس­الدین محمد حافظ شیرازی سراینده دلنشین­ترین غزل­های فارسی که پیام­آور عشق و محبت است، با سخنانی آکنده از صفا و صمیمیت همگان را امید می­بخشد و به مروت و مدارا می­خواند. راز و رمز جاودانگی حافظ و محبوبیتش همین عشق است که آن را از هیچ انسانی دریغ نمی­دارد.
از آن به دیر مغانم عزیز می­دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
بادا که این آتش در دل دوستدارانش نیز همواره شعله­ور و روشنی­بخش باشد.
جایگاه جهانی حافظ بیانگر این واقعیت است که حافظ مقامی فراتر از یک شاعر و استاد سخن دارد و رسالتی بالاتر از زیبا سخن گفتن برای خود قایل بوده است، او بزرگ معلمی است که می­کوشد تا همگان را به همزیستی در سایه­سار خوش­دلی و حسن نظر نسبت به واقعیت بیرونی فرا بخواند و به مخاطبان خود بیاموزد که انسان خود سرچشمه شادکامی­ها و رضایتمندی­هاست و برخورداری­های مادی به دلیل گذرا بودن حسرت به دنبال دارد.
در این دنیا اگر سودی­ست با درویشِ خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
واسطه­ای که ورود حافظ را به هر دیار و خانه و قلبی میسّر می­سازد نگاه انسانی او به هستی است. حافظ با اعتراف به این حقیقت تلخ که همه انسان­ها در عالم خاکی در معرض لغزش­های نفسانی هستند از آنها می­خواهد نگاهی تسامح­آمیز به یکدیگر داشته باشند.
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی­گناهی
حافظ راه خلاصی از تنگناهای نفسانی و رستگاری را پرهیز از خودبینی و کیش شخصیت می­داند.
تا عقل و فضل بینی، بی­معرفت نشینی
یک نکته­ات بگویم،خود را مبین که رستی
اگر چه غزلیات حافظ را می­توان در ردیف ادبیات تعلیمی جای داد اما نصایح حافظ آمیخته با لطافت و ظرافتی است که به مخاطب آرامش می­دهد و او را مهیّا می­سازد تا ابتدا نگاهش را به هستی تغییر دهد. در واقع  حافظ تلاش می­کند که ابتدا نگریستنی دیگر را به ما بیاموزد و ما را در فضایی قرار دهد که آمادگی پذیرش توصیه­های انسانی او را داشته باشیم.
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می­دارد که بر بندید محمل­ها
همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل­ها
***
ده روزه مهر گردون افسانه است و  افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
***
حافظ اقبال و رویکرد دنیا به آدمیان را به اندازه­ای کوتاه و گذرا توصیف می­کند که گویی افسانه­ای بیش نیست و در ادامه مخاطب شعر خود را به نیکی کردن در حق یاران ترغیب می­کند. در واقع می­گوید که آنچه می­ماند نیکی است و آنچه می­گذرد فرصت نیکی کردن است.
بر این رواق زبرجد نوشته­اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
بخشی از همت حافظ در غزلیاتش صرف بیان این حقیقت شده است که انسان متعلق به جهان برتر و بهشت است و نباید خود را اسیر تعلقات دنیوی کند. حافظ رسیدن به بالاترین مراتب کمال و جهان برتر را در گرو پایبندی به معیارهای الهی می­داند.
تو را ز کنگره­ی عرش می­زنند سفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتاده است
***
حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
زینجا به آشیان وفا می­فرستمت
***
حافظ بیشترین نفرین­ها و نفرت­ها را نثار ریاکاری، دروغ و تزویر می­کند و ریاکاری را آتشی می­داند که خرمن دین را خاکستر خواهد کرد.
آتش زهد ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه­ی پشمینه بینداز و برو
***
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
حافظ پیوندی ناگسستنی با غزلیاتش دارد و گریز رندانه­اش از اینکه منتسب به طیفی خاص باشد به این دلیل آشکار بازمی­گردد که طیف­های اجتماعی در آن زمان به اقتضای زمانه آلودگی­هایی داشته­اند، یکی ریاکار بوده، دیگری خونخوار، یکی در مال وقفی تصرف می­کرده و دیگری جایگاهی فروتر از شایستگی­هایش داشته و... حافظ نمی­خواسته که در ردیف آنها قرار گیرد و ضمن اینکه به همه آنها تاخته و نقاب از چهره آنها برداشته از نصیحت نیز دریغ نکرده و رسم نوعدوستی را در حق آنها به جای آورده است.
به هر حال دیوان حافظ اکنون چونان گوهر گرانبهایی در اختیار ماست. بی­گمان بهره­گیری از ذخایر فرهنگی به مراتب با اهمیت­تر از بهره­گیری از ذخایر مادی است و در واقع زمینه­ساز آن است.
متأسفانه آنچه مانع بهره­مندی کامل نسل کنونی از گنجینه­های نهفته در دیوان حافظ است چنگ­اندازی طیف­های گوناگون فکری به شخصیت این چهره­ی جهانی است. این که هر کسی می­خواهد حافظ را به گونه­ای معرفی کند که خود می­خواهد. در حالی که شخصیت­هایی نظیر حافظ که جزو ذخایر انسانی هستند را نمی­توان نماینده نگرشی خاص معرفی کرد.
مقامی که حافظ بدان دست یافته از غربت او و ناهمگونی­اش با دیگران سرچشمه می­گیرد. غریبی، زاد و توشه رهروان راه عشق است. هر چه غریب­تر والاتر.
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده­ام که مپرس

1


؟
تاریخ : چهارشنبه 08 آبان 1392
بازدید : 1156
نویسنده : avayehonarmandan

 

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری

کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی

ای آنکه در حجابت دریای نور داری

من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟

برعکس چشمهایم چشمی صبور داری

از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما

کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟

در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت

 

کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟

 


تاریخ : چهارشنبه 08 آبان 1392
بازدید : 994
نویسنده : avayehonarmandan

تو زندگی 3 نفر باش
یکی برای خودت یکی برای خدا و یکی برای دیگری
برای خودت زندگی کن برای خدا زندگی رو اونجوری که میخواد بساز و برای دیگری زندگی باش.


تاریخ : چهارشنبه 08 آبان 1392
بازدید : 1077
نویسنده : avayehonarmandan

 

این سه میم را همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای


تاریخ : چهارشنبه 08 آبان 1392
بازدید : 1210
نویسنده : avayehonarmandan

شعر "قهوه ی تلخ" از شاعر "غلامحسین جمعی" 

باز هم ، معرکه گیر دگری ، خوابم کرد !
الکلی ریخت به لیوان و شرفیابم کرد !

سر کمی گرم ، دهان مست ، ولی دیده خمار!

دلغَشَک زد به کمر دست و . . . چه بی تابم کرد !

دل دُمل گشت و ، به یک آتش سیگار پُکید *
عق زدم نشئگی و. . . داخل مردابم کرد !

آن که می گفت رهایت کنم از دود غلیظ
آتش افروخت . . . و با شیره به سردابم کرد !
الغرض ، نیمه عمرم ، به نگاری سپری
ریشه ی ریش در آورد ، و سرخابم کرد !

بعد از آن مغز علیلم ، به سرکار گذاشت !
صاحب شهرت استادی و القابم کرد !

کاش می شد ، بزنم قهوه ی تلخ دگری
تا ببینم چه کسی ، راهی مهتابم کرد !؟

• پُکید : یعنی ترکید ( در شیراز زیاد رایج است )


تاریخ : سه‌شنبه 07 آبان 1392
بازدید : 1064
نویسنده : avayehonarmandan

شعر "به سوی تـــو می آیم" از شاعر "آفرین ولی پور(نرگس)"

 

می خواهم سرعتم را کم کنم
زندگی امروزی...حیاتی بی توازن
به هر چه می رسیم، دیگر نمی خواهیمش !
با سرعت می دویم
عجله داریم...
تلاشی بیهوده، که انرژی ما را ذوب می کند
آرامتر برویم
صبور تر...
مطمئن تر زندگی کنیم
با دستهای پر به او برسیم
با کوله باری از نیکی ها
کوله مان را با حباب پر نکنیم
مثل آقا گرگه ی قصه ی خاله بزی که خودش را فریفت
و هرگز نفهمید روی دایره ای زندگی می کند
که به خودش می رسد !


پ.ن :
از هر دستی بدهی از همان دست می گیری !


تاریخ : سه‌شنبه 07 آبان 1392
بازدید : 1428
نویسنده : avayehonarmandan


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران