عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 937
نویسنده : avayehonarmandan

مُردگان

دخیل می بندد

                  مَردمکان ِ بیدارشان را

پیش از فرو نشستن

بر

خنده های خاکستر ،

نامدگان

در پروازشان

خوابند

با گریه های هزار ساله

و چه زود

آغاز می شویم با جامه های سپید

                                         در پایان !


تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1392
بازدید : 1280
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392
بازدید : 1565
نویسنده : avayehonarmandan

وقتی هستی
ــــــــــــــــــ

فلسفه یِ اِپیکور،
شعرِ شاملو

توانِ تحمّلِ تماشایِ تلخِ سقوطِ سرخِ ستاره گان،
در سحرگاهانِ اعدام
و شهامتِ شب شکنِ قهرمانانِ قصّه هایِ هزاران قصّه گو

همه گفتند مرا،
که از مرگ نَهَراسم

از مرگ نمی هَراسم
از نداشتنِ تو امّا،
مُدام در هَراسم

نبودنت میشِکَنَد مرا،
و من بی شباهتِ به من،
شباهتِ به شکستم میشوم

نباشی تو اگر،
من دیگر من نیستم

وقتی هستی،
هست تر از آنچه هستم میشوم!

ــــــــــــــــــ
عباس هژیر

 

 

 

 

 


تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392
بازدید : 1370
نویسنده : avayehonarmandan

جلال الدین محمد ، که با القاب خداوندگار ، مولانا ، مولوی در میان پارسی زبانان و بنام رومی در میان اهالی مغرب زمین شهرت یافته ، یکی از بزرگترین متفکران جهان و یکی از شگفتیهای تبار انسانی است . این آتش افروخته در بیشه ی اندیشه ها ، در دو محور تفکر و احساس - که بیش و کم با هم سر سازگاری ندارند - به مرحله ای از تعالی و گستردگی شخصیت رسیده که به دشواری می توان دیگر بزرگان تاریخ ادب و فرهنگ بشری را در کنار او و با او سنجید و هم این جاست نقطه ی معمّایی و پارادوکسیکال حیات و هستی او که در دو جهت متناقض ، در اوج است . او از یک سو ی متفکری بزرگ است و از سوی دیگر دیوانه ای عظیم و شیدا . از یک سوی پیچیده ترین قوانین هستی را به ساده ترین بیانی تصویر می کند از سوی دیگر هیچ قانون و نظمی را در زندگی لا یتغیّر و ثابت نمی شمارد و برای هیچ سنتّی ( در بینش جدالی خویش ) ابدیّت قائل نیست . آنچه در ستایش دریا ، برای کسی که دریا را ندیده باشد ، بنویسیم و بگوئیم ، جز محدود کردن آن بیکران و جز اعتراف به قصور تعبیرات خود کاری نکرده ایم . بهتر همان است که به جای سخن گفتن از او ، هم از او یاری بخواهیم و دست خواننده یا شنونده را بگیریم و به ساحل آن بی آرامِ ناپیدا کران برسانیم تا از رهگذر دیدار و شهود بنگرد و دریا را با همه ی خیزاب ها و نهنگها و کف بر لب آوردن ها و جوش و خروش ها مشاهده کند . اگر چه دریای وجودِ او از آن گونه دریاها نیست که از ساحلش بتوان قیاس ژرفا و پهنا گرفت . چشم باید گوش شود و گوش باید چشم گردد تا مشاهده حالات و لحضاتِ هستی بیکران او به حاصل آید : آینه ام آینه ام ، مرد مقالات نیم - دیده شود حال من ار چشم شود گوشِ شما .
منبع :مقدمه استاد دکتر شفیعی کدکنی بر کتاب دو جلدی غزلیات شمس 


تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392
بازدید : 1030
نویسنده : avayehonarmandan

برايت ترانه اي مي سازم
به وسعت ِ درياها
به عمق ِ ژرفناك ِ تمام زيبايي ها
اگر ماندي
خودم برايت مي خوانمش
اگر نه
بعد ِ من
بر يادواره ام بخوان
با صدايي لرزناك از غم ِ فراق....
حامد مهراد


تاریخ : شنبه 27 مهر 1392
بازدید : 1033
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : پنج‌شنبه 25 مهر 1392
بازدید : 1217
نویسنده : avayehonarmandan

شعر "دنیا" از شاعر "محمدامیرشهرکی"

دنیا
خوبه که صبوری
حرف آدمارو به دل نمیگیری
سرتو بالا بگیر
ازت گله ندارم
درسته غصه دارم
ولی از تو
شکایتی ندارم


تاریخ : چهارشنبه 24 مهر 1392
بازدید : 1008
نویسنده : avayehonarmandan

من از تبار یقینم ، تو اوج رویایی !
من از تبار تب و آتشم ، تو دریایی !

من از سلاله نسل سکوت بودم و آه 
چگونه دل به تو دادم ، که غرق غوغایی !!

زبان خواهش من در دهان دل خشکید !
نیامدی و نگفتی ، چقدر تنهایی !؟؟

بخوان ترانه ای از دوره های کودکیم 
بخواب کن دل طفلم به بانگ لالایی !

به موج خیز حضورت بخوان مرا که هنوز 
سری به پای تو داریم ، تا چه فرمایی !

ستاره خفت ، سحر شد ، تو ماه من ای خوب 
در آسمان خیالم همیشه پیدایی !!

کران کران غم عشق تو تا جنونم برد !
قدم قدم تو کشاندی مرا به شیدایی !!

علیرضا مقدمی


تاریخ : چهارشنبه 24 مهر 1392
بازدید : 1070
نویسنده : avayehonarmandan

چشمانم را بر سر انگشتانم می گذارم
تمام تن ات را پیاده می روم
و از انعکاس تت ات
در برگ های زندگی 
تو را می خوانم.

از مجموعه شعر: چشمان ات پنجره ی من است به جهان.


تاریخ : چهارشنبه 24 مهر 1392
بازدید : 1508
نویسنده : avayehonarmandan

وقتی بهشت ،

قسمت خاص شد 

من عام بودم و.......

سهمم زتو ....

کفّاره وُ ،تقاص شد!

"ژیلاراسخ"


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران