هرچه باداباد میسرایم خط خطی های افکارم می سپارم دست تو ای باد...! شعری از اشک باران شعری از آن دستان چرک کودکان بی سر و سامان ببر شعرم را ناکجا آباد به شهر های غریب که مردمانش نان خشک را در سفره پنهان خود دارند ببر به دست مادرانی که پستان های شان از شیر خشک است کودکانش شیر بز یا... ! ان شتر پیر را می نوشند ببر بر دستان پینه بسته دخترانی که هنگام نان پختن رهایی را آواز می خوانند ببر بر سرزمین مهربان کولی ها که شب در خواب میگریند...!
شعر "سی و سومین شعر از ترانه های من و بوی باغ سیب" از شاعر "عباس باوری"
آ
ئینه باش! ای تنوعِ مکرر پر جوشِ آفتاب! شفاف تر ز احساس بال کبوتر در بیداریِ قبله گاه افق! و تشنه کام تر در جوششِ زمرد گونهي سحر چون وقتِ نیایشِ من، در سجدگاه روشن مِحراب : به وسعت یک کهکشان ستاره در رویش حضور و بی هراس از عشق تا خدا !!