عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 17 دی 1392
بازدید : 1810
نویسنده : avayehonarmandan

علی شرافت/برگردان اسپانیایی از/ علی نوروزپور
***
ایراد ندارد 
دیوانه خطابم کنید
من آنقدر 
نیمکت چوبی ام را آب می دهم
شاید روزی جوانه زند.
****
A mí me da igual que me llamen loco
Voy a regar tanto mi banco de madera
Que tal vez brote
Ali Sherafat/Traducido por/Ali Norouzpo


تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392
بازدید : 769
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392
بازدید : 744
نویسنده : avayehonarmandan

صداي برگها
(غربت پاييز )


آن روز ،
روز اندوه تو بود ،
روز اندوه هزار چشم گشوده به اشك 
در كوچه هاي سرد كسالت ،
در كوچه هاي بي واقعه و بي اميد . 

وقتي كه تو مي رفتي 
وقتي كه تو با ياران 
ميعاد را به سالهاي دور مي خواندي .
و سفر 
نام عزيمت تو بود . 
آن روز 
روز رفتن تو بود 
و روز رفتن پرنده ها 
با آواز غريب خويش .
آن روز كه بايد 
بايد 
تو را مي ستوديم 
تو را به كلبة خورشيد مي برديم 
بي نشان رفتي 
رفتي 
و يارانت ، اين كودكان تنهايي 
تو را از پشت پرچين ها ديدند 
كه چه تنها و غريب مي رفتي . 
غربت تو ، در كدامين ديار بود؟ 
فصل گريستنت ،
در كدام روز ؟

اي همدم ،
نگفتي هيچ 
چگونه يادها تو را رها كردند 
چگونه لحظه هاي سنگين فاجعه ،
شكوفه چشمان تو را نديدند
چگونه خانة تنهاييمان 
براي تو كوچك شد 
و غربت 
براي تو اميد .

رفتي اي همدم 
اما
دستانت آن دستان مهربان 
كه با من يار بودند 
ديگر كدام روز 
براي چيدن يك شكوفه 
خواهند شكفت ؟
و چشمانت كه راز رازقي ها داشتند 
ديگر كدام روز 
مرا از پشت سالها 
صدا خواهند زد ؟
ديگر چگونه مي توان اميد داشت
در آن ديار غريب 
كسي از بودن آفتاب ، با تو حرفي زند 
و از باغچة يك محبت و يك عشق 
گلي به ابریشم گيسوان تو چيند . 

باد مي دانست رفتنت را 
باد مي دانست. 
آن روز كه تو رفتي 
باد ،
اين سوگوار ولگرد 
زوزه كشان تنهايي كوچه را پيمود 
و غربت پاييز 
برتمام خانه ها نشست . 

ديگر صداي برگ بود . 
صداي برگ . 
درخت و باغچه 
از خواب و غربت حرف مي زدند 
و انجماد خون سفيد در رگها 
صحبتي بود 
از پريشاني يك قوم . 
قصه اي بود 
از سفر يك فصل .

در خانه هاي تنهايي 
در خانه هاي غربت و بيماري 
آه ، اي همدم 
ديگر چگونه مي شد 
به اميد فردا نشست . 
در ديار غربت 
وقتي كه سفر ، فصلي بود از حكايت گريز 
ديگر چگونه مي شد 
به اعتماد انبوهی نشست . 
و به فردا امیدبست.

ديگر چگونه مي شد 
به جماعتي پيوست 
كه دشنه كينه ها را ،
بر سينه ها نشانده اند . 

آه ،
پاييز آمده بود 
و غربت پاييز 
در كوچه هاي ساكت و سرد 
در عصر هاي پريشاني و درد 
تنهايي هر خانه را 
جشن مي گرفت . 

رفتي اي همدم 
ديگر در اين ديار 
بودن ، شكلي ست از نبودن . 
وقتي تو در آن ديار دور 
گل لبخند را مي چيني ،
اين جا شكوفة هزار اشك مي شكفد . 
وقتي در آن ديار 
به مردمي مي رسي
لبخند بر لب ،
قصه اميد را مي خوانند 
اين جا هزار چهرة عبوس 
با رخساري زرد 
از درد مي گريند . 
اين جا فصل ديگريست 
در اين ديار غريب 
باران سوگي دارد 
و تنهايي هر خانه را 
هر روز به آواز مي خواند .

ديگر چگونه مي توان 
در كوچه هاي سرد و تنهايي 
در كوچه هاي غربت و بيماري 
به پيرزني تنها گفت : 
آرزو هايش را از آمدن بهار
به خواب بسپارد 
كه زمستان در راه است . 

آه ، پاييز آمده است 
و غربت پاييز 
صبحگاهان ، 
صداي برگها را دارد .

و در اين ديار ،
حكايت تنهايي ست . 
ديگر اي همدم 
محبت قصه اي بود 
از ياد ياران دور
اينك روزگار ديگريست .
فصل ،
فصل اشكهاي سوگواري ست . 

ديگر چگونه مي توان 
در صف هاي ملموس اشتياق
با چشمهاي تر 
به انتظار دوست ماند ،
وقتي كه دوست را به بند خانه مي برند .
ديگر چگونه مي توان صدا زد : 
آي ، دوست . 

رفته اي اي همدم 
بي تو ، تنها مانده ام 
و در آرزوي صدايي از عشق ، 
به اميد نشسته ام . 
ديگر در من ، 
من ديگري ست 
مني كه از خستگي ديگران مي ميرد .

آه ، صداي برگ مي آيد . 
غربت پاييز 
كوچه هاي خالي را 
به ميهماني خويش مي خواند . 
درخت ، سبزيش را 
در قصه ها مي جويد . 
و روز ، خورشيد مرده اش را 
بر دوش مي كشد. 
و از هر سو ، صداي برگ مي آيد
صداي برگ . 
مي شنويد ؟


تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392
بازدید : 1068
نویسنده : avayehonarmandan

 


تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392
بازدید : 683
نویسنده : avayehonarmandan

1

چقد این آرزو خوبه ، همینکه با تو میمونم

من این رویای زیبا رو ، از احساس تو میدونم

تو اتفاق نو بودی ، یه روزی به تو خندیدم
تو تعبیر همون حسی ، من این روزا رو میدیدم

2

با اینکه میدونم دلت با من یکی نیست ، /با اینکه میبینم به رفتن مبتلایی /چشمامو میبندم که میمونی کنارم /با اینکه میدونم کنار من کجایی /چشمامو میبندم که رؤیاتو ببینم /چشمامو میبندم تورو یادم بیارم /حرفای من رؤیاییه میدونم اما من از

تمام تو همین رؤیارو دارم .


تاریخ : سه‌شنبه 10 دی 1392
بازدید : 1036
نویسنده : avayehonarmandan

ببین چگونه باغ مژگانم
خیس و خزان آلـــوده
کوچــــــــهء تنهائیم را 
آب پاشی می کند !!
من ســــــردم است 
و خورشید گـــــویـی 
دیگر از نفس افتاه
قندیل غروبِ دلتنگی 
برسقف یخ زدهء انتظار
کــوهان درد مــرا 
تاول تاول می آزرد
خسته ام از ملالتِ
تکـرارعـابران یخی
آن همراهان عبوس
از دیدن پر ملال
آن دغل یاران بی سلام
آن چشمهای مـــه گرفته
این لبهای یخــی !!!


تاریخ : یکشنبه 08 دی 1392
بازدید : 844
نویسنده : avayehonarmandan

شعر " بم ،غرور خفته در آوارها " از شاعر "جواد رحیمی"

حلقه زد، جاری ، سرازیر از دوچشم
اشک ، یار و همدمم از بغض و خشم
لاله ها، گل های ناز کشورم
در شبی رفتند خونین از برم
پای ذهنم مانده در بهتی سیاه
از غروب غنچه ها قبل از پگاه
من چه گویم تا نمایم شمَه ای
تا برآرم از دل و جان ذمَه ای
« بم» تو ای افسانه ی عصر جفا
ای غرور خفته در آوارها
دست تقدیرت چنین بی تاب کرد ؟
قلب و جان غنچه هایت آب کرد؟
علم و تدبیری کجا تا گل کند
غوره ی اشک یتیمان مل کند
کاسه ی قلب تو را بندی زند
بهر شادی تو لبخندی زند
دیده ی گل ها پر از اشک است آب
از غم و درد تو شد دل ها کباب
هر کسی دست وفا دارد به پیش
تا بگیرد گوشه ای از قلب ریش
صبح جمعه پنجم دی ماه بود
سال هشتاد دو «بم» از ما ربود
دست خون آلود غول زلزله
در دل مردم فکنده ولوله
از چهل قدری فزون باشد هزار
طعمه ی این زلزله این غول هار
هر که مانده در غم دلداده ای
گشته قلبش خون چنان آلاله ای
یارب این تقدیر باشد یا بلا ؟
از تو یا از جهل بی فرجام ما
سرزمین من تمامش یک« بم »است
بهر حفظش پشت تدبیرم خم است
ای بزرگان وطن ، یاری کنید
فکر بکری بهر گل کاری کنید
خار در چشم وطن ، تیری به تن
«راحم» ، آرامش ، گرفته از سخن


تاریخ : یکشنبه 08 دی 1392
بازدید : 779
نویسنده : avayehonarmandan

شعر "طلوع بیداری" از شاعر "محمد محمد رضائی(سپیده)"

به باغ سبز نگاهش گل غضب می کاشت
دلم میان کلامم برهنه بود انگار
زدم به کوچه ی صادق- پلاک تنهایی
شروع پرسشم از یک بهانه بود انگار

زبان پاسخ او نرم نرم می رقصید
"خمیده روح جوانان به حزب پوچی باد
میان شهر تو و من،جوندگان پلید
جویده اند بن سروهای دل آزاد"

و باز رفت سراغ اماکن تاریخ
به باغهای پر از میوه ی ملک آباد
جواز حاصلش از میوه های رنگارنگ
فقط به دست بزرگان و حاکمان افتاد

شکفت صحبتمان روی بستر گلها:
دو گل که قصد رسیدن به باغ هم دارند
چرا نمی شود آخر بدون خدشه ی خار
به عطر بودن هم، احترام بگذارند؟

بیان سرخ کشید از نیام اندیشه
زدود فاصله ها را به اعتبار امید
فشاند نور حقیقت به چشم باور من
تمام زمزمه های سیاه و تلخ،پرید...

"همین بس است که تقلیدشان دروغین است
بدون آنکه بسنجند با مبانی عقل
خدا نگفته مطیع و اسیر آن باشید
که الکن است به پرسیدن نشانی عقل"

زه کمان سخن را دلم دوباره کشید
نمی گذاشت که تیر ادب رها سازم!
هراس اینکه مبادا به مقصدش برسیم
گشود دست مرا تا به دل بپردازم...

نشست سادگی ام روی مخمل قلبش
شکست مرز غریبی به موج لبخندش
هزار حرف نگفته به گونه ام بارید
خزید دست خیالم به شاخ پیوندش...

در این مباحثه ها گوش و هوش با او بود
دلم به گوش دلش آیه ها تلاوت کرد
نشاند سوز غریبی به آشنایی مهر
کمی به عقل و دل خسته ام محبت کرد

سپیده قدر نگاه طلوع می داند
نهفته عشق میان طلوع بیداری
به درس عشق بیابیم، راه خانه ی عقل
سلام...ای گل پنهان: "طلوع بیداری"


تاریخ : یکشنبه 08 دی 1392
بازدید : 1121
نویسنده : avayehonarmandan

 

 

 

 

شعر "آهوی زیبا(دوبیتی)" از شاعر "بهمن نوری قاضی کند

الا ای دل الا ای دل، جوانی

که مثل شیر بیشه پر توانی

به چنگت آر آن آهوی زیبا

رقیب آرد به چنگش، تو بمانی


تاریخ : جمعه 06 دی 1392
بازدید : 737
نویسنده : avayehonarmandan

 

 

کلاغ را

سفید

باید دید

شعرم

برهنه است

همین امروز

دلم

برای همه ماندگان

                      سوخت .

 

 


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران