عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392
بازدید : 740
نویسنده : avayehonarmandan

صداي برگها
(غربت پاييز )


آن روز ،
روز اندوه تو بود ،
روز اندوه هزار چشم گشوده به اشك 
در كوچه هاي سرد كسالت ،
در كوچه هاي بي واقعه و بي اميد . 

وقتي كه تو مي رفتي 
وقتي كه تو با ياران 
ميعاد را به سالهاي دور مي خواندي .
و سفر 
نام عزيمت تو بود . 
آن روز 
روز رفتن تو بود 
و روز رفتن پرنده ها 
با آواز غريب خويش .
آن روز كه بايد 
بايد 
تو را مي ستوديم 
تو را به كلبة خورشيد مي برديم 
بي نشان رفتي 
رفتي 
و يارانت ، اين كودكان تنهايي 
تو را از پشت پرچين ها ديدند 
كه چه تنها و غريب مي رفتي . 
غربت تو ، در كدامين ديار بود؟ 
فصل گريستنت ،
در كدام روز ؟

اي همدم ،
نگفتي هيچ 
چگونه يادها تو را رها كردند 
چگونه لحظه هاي سنگين فاجعه ،
شكوفه چشمان تو را نديدند
چگونه خانة تنهاييمان 
براي تو كوچك شد 
و غربت 
براي تو اميد .

رفتي اي همدم 
اما
دستانت آن دستان مهربان 
كه با من يار بودند 
ديگر كدام روز 
براي چيدن يك شكوفه 
خواهند شكفت ؟
و چشمانت كه راز رازقي ها داشتند 
ديگر كدام روز 
مرا از پشت سالها 
صدا خواهند زد ؟
ديگر چگونه مي توان اميد داشت
در آن ديار غريب 
كسي از بودن آفتاب ، با تو حرفي زند 
و از باغچة يك محبت و يك عشق 
گلي به ابریشم گيسوان تو چيند . 

باد مي دانست رفتنت را 
باد مي دانست. 
آن روز كه تو رفتي 
باد ،
اين سوگوار ولگرد 
زوزه كشان تنهايي كوچه را پيمود 
و غربت پاييز 
برتمام خانه ها نشست . 

ديگر صداي برگ بود . 
صداي برگ . 
درخت و باغچه 
از خواب و غربت حرف مي زدند 
و انجماد خون سفيد در رگها 
صحبتي بود 
از پريشاني يك قوم . 
قصه اي بود 
از سفر يك فصل .

در خانه هاي تنهايي 
در خانه هاي غربت و بيماري 
آه ، اي همدم 
ديگر چگونه مي شد 
به اميد فردا نشست . 
در ديار غربت 
وقتي كه سفر ، فصلي بود از حكايت گريز 
ديگر چگونه مي شد 
به اعتماد انبوهی نشست . 
و به فردا امیدبست.

ديگر چگونه مي شد 
به جماعتي پيوست 
كه دشنه كينه ها را ،
بر سينه ها نشانده اند . 

آه ،
پاييز آمده بود 
و غربت پاييز 
در كوچه هاي ساكت و سرد 
در عصر هاي پريشاني و درد 
تنهايي هر خانه را 
جشن مي گرفت . 

رفتي اي همدم 
ديگر در اين ديار 
بودن ، شكلي ست از نبودن . 
وقتي تو در آن ديار دور 
گل لبخند را مي چيني ،
اين جا شكوفة هزار اشك مي شكفد . 
وقتي در آن ديار 
به مردمي مي رسي
لبخند بر لب ،
قصه اميد را مي خوانند 
اين جا هزار چهرة عبوس 
با رخساري زرد 
از درد مي گريند . 
اين جا فصل ديگريست 
در اين ديار غريب 
باران سوگي دارد 
و تنهايي هر خانه را 
هر روز به آواز مي خواند .

ديگر چگونه مي توان 
در كوچه هاي سرد و تنهايي 
در كوچه هاي غربت و بيماري 
به پيرزني تنها گفت : 
آرزو هايش را از آمدن بهار
به خواب بسپارد 
كه زمستان در راه است . 

آه ، پاييز آمده است 
و غربت پاييز 
صبحگاهان ، 
صداي برگها را دارد .

و در اين ديار ،
حكايت تنهايي ست . 
ديگر اي همدم 
محبت قصه اي بود 
از ياد ياران دور
اينك روزگار ديگريست .
فصل ،
فصل اشكهاي سوگواري ست . 

ديگر چگونه مي توان 
در صف هاي ملموس اشتياق
با چشمهاي تر 
به انتظار دوست ماند ،
وقتي كه دوست را به بند خانه مي برند .
ديگر چگونه مي توان صدا زد : 
آي ، دوست . 

رفته اي اي همدم 
بي تو ، تنها مانده ام 
و در آرزوي صدايي از عشق ، 
به اميد نشسته ام . 
ديگر در من ، 
من ديگري ست 
مني كه از خستگي ديگران مي ميرد .

آه ، صداي برگ مي آيد . 
غربت پاييز 
كوچه هاي خالي را 
به ميهماني خويش مي خواند . 
درخت ، سبزيش را 
در قصه ها مي جويد . 
و روز ، خورشيد مرده اش را 
بر دوش مي كشد. 
و از هر سو ، صداي برگ مي آيد
صداي برگ . 
مي شنويد ؟



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران