عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 05 آذر 1392
بازدید : 1018
نویسنده : avayehonarmandan

شعر "خزان من" از شاعر "نسیم افتخار"

دوباره فصل عاشقی، دوباره گریه ی خزان
دوباره عطر زردی و دوباره سستیِ توان

صدای ناله های مرگ، میان بهت خاطرات
پوسته های خستگی، زیر قدم های جهان

سکوت کز کرده ی شب چنگ زده به قلب من
شمع فروز و غم ببر، بلوغ شب شود نهان

بارش رشته های نور، بر فلک جلوه نما
هست گران، هست گران، هست گران

نغمه ی پژمردگی و تاول غم بر دل شب
آمدن ساغر اندوه، فغان، آه فغان، آه فغان

بوسه ی رسوایی نم به زورق زلف زمین
پیکر گم گشته ی ماه آمد و شد وقت اذان


تاریخ : سه‌شنبه 05 آذر 1392
بازدید : 1026
نویسنده : avayehonarmandan

شعر "بانی مرگ زلیخایت کی است ؟" از شاعر "محمد علی شیردل"

بشکفد تا غنـــــچه ی سرخ لبت
طبع شعری و شاعری گـــل می کند
ساغر لــــــــــب های عناب نگار
دفتر شعرم , پر از مُـــــل می کند

می نشـــــــــــیند تا قلم آهسته در
گرمیِ آغوشِ انگشتانِ دســـت
از شراب اشک, ناگه می شــــــود
دفتر وشعر و قلم , شــیدا و مست

دســــــــــــت در دست قلم انداختم
می روم , تا عشق را پیــــــدا کنم
رفته ای , مجبور می گــــردم که باز
با تمام غــــصه هایت , تا کنم

بس که شعر ازغصه و غم گفته ام
عالم و آدم زدســــــتم شاکی است
آآآی یوسف مُردم و معلوم نیست
بانی مرگ زلیـــخایت , کی است ؟

ای که عمری بر دل مجــــــنون من
بی محابا کدخـــــــــدائی کرده ای
آشیانم را چنین آتش مــــــــــــزن
ای که من را دل هوائی کرده ای

تو بیا تا ای مـــــــه زیبای عشق
روی ماه ِ آسمان را , کـــم کنم
خنده کن تا باز در دیوان خـــــود
جای پای عشق را محـــکم کنم


تاریخ : دوشنبه 04 آذر 1392
بازدید : 1020
نویسنده : avayehonarmandan

 

دیر آمدم

و چه

تاوان بزرگی است

دوری از تو

تقصیر من چیست؟!!

وقتی همه

به حروف الفبا صدا می زنند

حتی خدا...

 

زخم

 

انگار جدایی

زخم خودش را زده است

آن زخم کاری

که همیشه فکرش دیوانه ام می کرد!

نمی خواهم

فکر کنم

به اینکه سپیدهایم

دیگر با نام تو هم سپید نیستند...

 

الهه سادات مهدی پور


تاریخ : دوشنبه 04 آذر 1392
بازدید : 1196
نویسنده : avayehonarmandan

احمد كمالپور –كه در شعر «كمال» تخلص مي‌كند- در سال 1297 در مشهد مقدس ديده به جهان گشود. دوران تحصيل را در مكتب «شيع موسي» و «مدرسه نظميه» -كه بعدها به نام دبيرستان ابن‌يمين ناميده شد- گذراند و تا سال 1310 كه پدرش زنده بود، روزها را به دانش‌اندوزي و شب‌ها را به شاهنامه‌خواني براي او سپري كرد. شايد همين موضوع سبب رويش جوانه شعر در ذهن جستجوگر و طبع هنردوست وي شد، به‌خصوص كه پس از فقدان پدر، در منزل دايي كه سرپرستي او را به عهده گرفته بود نيز مطالعه شاهنامه ادامه يافت. در همين ايام به حرفه كفاشي اشتغال ورزيد و مدت 16سال، ضمن كار به ورزش باستاني روي آورد. آشنايي او با انجمن ادبي مرحوم سرگرد نگارنده، افق شعر و شاعري را به رويش گشود و ارادت ديرپايش با شادروان غلامرضا قدسي و ساير دوستان را پي‌ريخت. پس از چندي به انجمن ادبي فرخ راه يافت و به‌تدريج قصيده‌سرايي را وجهه همت خود قرار داد و از محضر اساتيد شعر و ادب، شادروانان استاد نويد، استاد فرخ، دكتر رجايي و دكتر فياض، فيض‌ها برد.
در اكثر قصايد بديع و بلند كمال، ارادت بي‌شائبه و صميمانه به خاندان عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) به‌ويژه حضرت امام علي‌بن‌موسي‌الرضا(عليه‌آلاف التحيه و الثناء) موج مي‌زند. ايمان و خلوص اعتقاد وي به اين امام همام، او را در هر صبحدم به زيارت آن بارگاه ملكوتي مي‌كشاند و اين عشق و صفا در اشعار ادبي- عرفاني‌اش به‌خوبي تجلي يافته است.‌ استاد ضمن برخورداري از خط خوش و دلپذير و گذشته از سجاياي اخلاقي و كرامت نفس، به زيور مناعت طبق و تواضع و فروتني آراسته بود و به‌راستي دفتر شعر او را مي‌توان آيينه‌دار «زيبايي كمال» و «هنر و جمال» خواند. استاد كمال،23 شهريور 1379، شعر خراسان را تنها گذاشت.
سبك خراساني، سلطنت خود را با انقلاب شيوه عراقي از دست داد و سبك هندي هم سبك عراقي را كنار زد و خود بر ذهن و ضمير شاعران به حكمراني پرداخت. با انحطاط شيوه هندي، در اوايل قرن سيزدهم هجري، بازگشت ادبي صورت گرفت و گروهي از شاعران دلزده از شيوه هندي، سبك‌هاي خراساني و عراقي را دوباره روي كار آوردند و كساني چون مشتاق و‌ هاتف و عاشق اصفهاني و آذر بيگدلي و دست بالا شاعراني چون قاآني شيرازي و سروش اصفهاني به حجم ديوان‌هاي شعر فارسي افزودند.
«بازگشت»، بازگشت بود و نتوانست ماندگار شود. زمزمه‌هاي نوجويي و نوخواهي در انجمن‌هاي ادبي و مجامع شاعران اندك‌اندك بالا گرفت و در برخي از جرايد و کتاب‌ها، گفتارهايي در اين زمينه به ثبت رسيد تا آنكه ظهور نيما راه تازه‌اي را پيش روي شاعران نوجو قرار داد.
در اين مبحث با سنت‌شكني نيمايوشيج كاري نداريم، چون از شاعري خراساني سخن خواهد رفت كه از كهن‌سرايان معاصر است و قصايد استادانه خود را بر شيوه پيشينيان می‌سراید. او استاد احمد كمال‌پور متخلص به «كمال» است كه علاوه بر قصيده‌سرايي به آزادگي و جوانمردي نيز شهرت دارد.
كمال، «كوتوال» كهنسال دژ باستاني سبك خراساني است. قلعه اي بلند كه برج و باروي آن از صخره‌هاي خرد و كلان كوه «يمگان» ساخته شده است. كمال استوارترين تركيبات و فخیم‌ترین واژه‌هاي شاعران اين سبك را چون تخته‌سنگ‌هاي تراش خورده گزين می‌کند و پلكان قصايد بلندش را با آن می‌سازد.
او قصيده‌سرايي است كه به هيچ روي از روش پيشكسوتان خويش عدول نمی‌کند و چنان در دواوين آنان غرق است كه گويي در قصايدش ناله ناصرخسرو از اعماق قرون به گوش می‌آید و مسعود سعد از فراز كوهي بلند و در ژرفاي سُمجي تنگ زبان به شكوه می‌گشاید. او بزرگان سبك خراساني را به‌راستي می‌شناسد و از آن ميان ناصرخسرو قبادياني را «خداي شعر دري» و «دليل راه» خود خطاب می‌کند و به حق، استواري قصيده‌هاي خراساني كمال و استيلاي او در اين سبك غيرقابل انكار است. او خود می‌گوید:
كسب فيض از اوستادان خراسان کرده‌ام /گر كه بيني در بيان مطلب استيلاي من(347)
كمال در اشعار شاعراني چون فرخي سيستاني، ناصرخسرو، مسعود سعدسلمان، خاقاني شرواني، سيدحسن غزنوي ملقب به اشرف و سرانجام ملك‌الشعراي بهار تتبع و تامل كرده و به نام آنان در برخي از قصايد خود اشاره كرده است.
كمال در قصيده‌اي كه براي دوست دیرینه‌اش، شاعر بزرگ مهدي اخوان ثالث، سروده ارادت خويش را به کتاب‌ها و اشعار او نشان داده است:
«آخرشاهنامه» را از ري پيش شهنامه خوان فرستادي
«اين اوستا» نديده را از لطف گفته باستان فرستادي (359)
نيست دركف كمال راجز جان، جان فرستم كه جان فرستادي (360)
او در پايان شعري كه از فرخي سيستاني استقبال كرده، می‌گوید:
كمال خراسانم و چامه‌ام را / كند شاعرسيستان رهنمايي (357)
اما همچنان كه گفته شد دليل راه او ناصرخسروست:
من در وطن غريبم و ناصر به شكوه گفت /«آزرده كردكژدم غربت جگر مرا» يمگان اگر نشست تو شد، جاي شكوه نيست/ زندان توس بوده زخردي مقر مرا (290)
كمال در شعري زادگاهش را به «حصار نايِ» مسعود مانند می‌کند:
از جهان دلخوش به زاد و بوم بودم، اي دريغ/ شدخراسان زادگاه من، حصارناي من(345)
اگر مسعود، زنداني حصار ناي بوده، كمال عمري حصاري توس بوده است:
كمال شكوه ندارد زخلق، چون مسعود/ از آن دو روزه عمري كه در حصار نشست
تمام عمر حصاري به توس بود و نداد/ زمام صبر زدست و اميدوار نشست (301)
او از ميان قصيده‌سرايان معاصر، شيفته ملك الشعراي بهار است و از آن شاعر بزرگ به نيكي نام می‌برد و شعرش را تضمين می‌کند:
آرايش اين چامه كنم بيت ملك را /تا روح دهد گفته او بر سخن من (342)
آمدم ياد زاستاد گرانمايه بهار/ كه چو او نيست كسي در خور و شايان سخن (335)
احمدكمال پور با همه آشنايي و تسلطي كه بر اوزان عروضي دارد، گاه‌گاه از وزن‌هاي عروضي اين‌گونه اظهار ملامت می‌کند:
مفعول و فاعلات و مفاعيلن/ از من گرفت درك معاني را(293)
او می‌داند كه نو آمده و كهنه، كهنه شده است. كمال، مولوي ‌وار از خود می‌پرسد كه تا چند به رسم و سنن دلبستگي داشته باشم:
شد طبع ملول از فعولن فع/ دل چند به رسم و بر سنن بندم
نوآمد و كهنه، كهنه شد تا چند/ اوقات به واژه كهن بندم(322)
با اين همه در حصار سنت گرفتار است و قصيده براي او چون زنداني است كه در آن گرفتار آمده و چون دره يمگان ناصر است كه با صخره‌هاي خشن و بلند كوه‌هاي پر صلابتش الفتي ديرينه دارد. با آنكه كمال در سبك خراساني استاد مسلم است، فروتنانه از شعر خود اظهار نا خرسندي می‌کند:
هان نپنداري كه خرسندم به شعرخويشتن
هم به شعرخويش و هم بر ديگران بگريستم (315)
گفتم از الفاظ رنگين زيوري بندم به نظم
اي دريغا آسمان و ريسمان آورده‌ام(307)
بسياري از ابيات در قصايد كمال به شيوه «سهل ممتنع» سروده شده و نظمي روان است:
خدمت مولايم پيغام من كيست ز ياران كهن تا برد
بعد تحيات و سلام و درود شرح دهد محنت ايام من(340)
اندوه، در شعر او حضوري دائمي دارد و در پس پله‌هاي قصیده‌اش چون شبحي مهيب، كمين كرده است:
جدايي فتد گر ميان من و دل/ نيفتد ميان غم و دل جدايي(355)
با اين همه، شاعر در تمام عمر زمام شكيبايي را از دست نداده و اميدوار است (301) او دانه در زير خاك نهان كرده و با آرزوي رستن آن می‌زید(309) كمال اندوه را هميشگي نمی‌داند و يقين دارد كه شب يلدا به پايان خواهد رسيد و خورشيد خون‌آلود سر بر خواهد كرد(346) اندوهي كه در شعرهاي كمال موج می‌زند، به سه دليل است:
1- بي‌قراري آدمي در زندان تن (رك:ص 289و321)
2- تاثير اشعار ناصرخسرو تبعيدي و مسعود سعد زنداني بر قصايد او(301-290)
3- غم مردم نامراد كه در پيرامونش سايه‌وار می‌آیند و می‌روند و سر در گريبان دارند (361)
بنابراين كمال نه‌تنها اندوه خود، كه غم ديگران را هم بر دوش می‌کشد:
گويند لاله‌گون شود از باده روي مرد/ من چهره را به سيلي گلگون كنم كمال
گيرم كه زندگاني من بر مراد رفت/ با نامرادي دگران چون كنم كمال؟(361)
كمال مانند مقتداي خود ناصرخسرو، شعر را در خدمت عقیده‌اش قرار داده است و مداحي اهل‌بيت عصمت و طهارت(ع) را دليل شهرت خويش می‌داند. او در شعري خطاب به امام رضا(ع) می‌گوید:
نام تو شد ورد زبانم كه شد / ورد زبان همگان نام من (340)
كمال از بين رنگ‌ها بي رنگي را برمي‌گزيند(310) و به خردمندان توصيه می‌کند كه متاع صدق را از دكان تزوير و ريا نخواهند:
باز باشد هر طرف دكان تزوير و ريا، گر خردمندي، متاع صدق ازين دكان مخواه(353)
بررسی موشکافانه آثار استاد کمال، به‎ویژه در حوزه ساختاری و کاربرد آرایه‎های ادبی، مجال فراخی می‎طلبد که حال مهیا نیست. امید که باب پرداختن به مفاخر شعر و ادب خراسان کماکان باز باشد و فرصت‎ها بیشتر.
توضیح:
1- در اين گفتار، گزيده اشعار احمد كمال‌پور كه در كتاب «نسيمي از ديار خراسان» (كتابستان، مشهد،1370) انتشار يافته است، بررسي شد. اين اشعار سروده سال‎هاي 1340تا 1365است و پيداست كه تا ديوان كامل كمال چاپ نشود، نمی‌توان سخن آخر را گفت. شماره‌هاي درون پرانتز در برابر اشعار كمال و مضامين آن، صفحات كتاب «نسيمي از ديار خراسان» را نشان می‌دهد.
رضا افضلي


تاریخ : دوشنبه 04 آذر 1392
بازدید : 1222
نویسنده : avayehonarmandan

ابتدای دیوان حزین لاهیجی به تصحیح مرحوم استاد ذبیح الله صاحبکار

 

ذبیح اللّه صاحبکار متخلّص به (سهی) فرزند ابراهیم در ستاره بارانِ نیمه شبی از خرداد سال 1313 یا به گفته پدرش در سال 1314 شمسی در روستای دولت آباد واقع در سی کیلومتریِ تربت حیدریّه دیده به جهان گشود. پدر ایشان به صاحبکاری اشتغال داشت، به همین جهت به ذبیح اللّه صاحبکار شهرت یافت.

پدر و مادر وی، هر دو شب زنده دار و بسیار پارسا بودند. پدرش به شعر علاقه وافر داشت و گهگاه اشعار فارسی را برای فرزندش می خواند و این مسأله، عاملی شد تا استاد ذبیح اللّه صاحبکار از خرد سالی با شعر و شاعری آشنا شود و به تدریج سرودن شعر را تجربه کند. حمایت ها و تشویق های پدر، موجب شد تا وی در همان خردسالی اشعاری موزون و دارای قافیه بسراید. وی تا سنّ ده، پانزده، سالگی مرثیّه می سرود ولی بعدها کمتر به این موضوع روی آورد و به سمت غزل گرایش پیدا کرد.

استاد ذبیح اللّه صاحبکار تحصیلات ابتدایی را در دبستان روستا طی کرده و برای ادامه تحصیل رهسپار تربت جام شد و در آنجا، ابتدا به فراگرفتن دروس دوره متوسّطه مشغول شد؛ امّا پس از مدّتی دبیرستان را رها کرده و به تحصیل علوم دینی و حوزوی در مدرسه علمیّه (مهدیّه) روی آورد و در ضمن تحصیل، مسئولیّت برخی از امور مدرسه را به عهده گرفت. در مدّت اقامتِ استاد در تربت جام، تنها انیس و هم صحبت ایشان (حاج قاضی فخرالدّین) پیشوای مسلمانان حنفی تربت جام بود که مردی عارف و خلیق و مهربان بود. اشعار استاد صاحبکار در این ایّام مبیّن تنهایی و حزن ایشان است.

استاد پس از چهار پنج سال اقامت در تربت جام به تاکید و راهنمایی (قدسی) شاعر توانا و خوش قریحه، رهسپار مشهد گردید و در مدارسِ (باقریّه) و (نوّاب) تا سال 1340 شمسی به تکمیل تحصیلاتِ حوزوی پرداخت و در این مدّت از محضر اساتید برجسته ای مانند آقای صالحی و حجّت هاشمی بهره ها برد. درس حاشیه را نزد شیخ محمّد آخوند، لئالی را نزد شیخ محمّد رضا دامغانی و لمعه را نزد مرحوم مدرّس و رسائل وکفایه را نزد استاد علم الهدی و شیخ هاشم قزوینی گذراند.

ایشان پس از تحصیلات حوزوی در مشهد به خدمت آموزش و پرورش درآمد و در کسوت معلّمی دلسوز و پرتلاش به آموزش دوستداران ادب و دانش پرداخت تا اینکه در سال 1373 شمسی از خدمت بازنشسته گردید.

در دوران جوانی بود که استاد در مشهد به محفل شعری که آقای فرّخ و تنی چند از شعرای دیگر تشکیل داده بودند، راه یافت و از این محفلِ ادبی بهره ها برد. ایشان در غزل به حافظ و صائب تبریزی و در قصیده به مسعود سعد سلمان نظر داشت و خود در غزل شاعری متبّحر بود که شیوه سخنش به غزلیّاتِ مرحوم رهی معیّری نزدیک بود.

استاد صاحبکار، شاعری خوش ذوق و آشنا به اسلوبها و قالبهای کلاسیک شعر فارسی بود وعمده همّتِ خود را صرف بسط و گسترش شعر دینی و متعهّد کرد.

مجموعه اشعار ایشان، دوبار در هجوم حادثه، مفقود شد؛ یکبار در سال 1342 که قرار بود آقای ساکت اشعار ایشان را به تهران برای چاپ ببرد و باردیگر در مسافرتی که خود آقای صاحبکار داشت و این مسأله، رنجش و دل آزردگی شاعر را در پی داشت.

مرحوم صاحبکار پس از انقلاب اسلامی با توجّه به چهره موجّه و پشتوانه آثار مذهبی و متعهّد خود در بسیاری از مجامع و محافل ادبی به عنوان چهره ای پیشرو حضور داشت و مسئولیّت های مختلفی از جمله: ریاست شورای سیاستگذاری شعر خراسان، ریاست شورای شعر ارشاد، مشاور ادبی مدیر کلّ ارشاد خراسان، ریاست گروه ادبیّات و هنر مرکز آفرینشهای هنری و شورای شعر آستان قدس رضوی را بر عهده داشت.

استاد صاحبکار علاوه بر سرودن شعر در کارهای پژوهشی و تحقیقی نیز همّت وافری داشت و از جمله کارهای وی می توان به تصحیح تذکره عرفات العاشقین و عرفات العارفین تقی الدّین اوحدی و نیز تصحیح دیوان مشفقی بخارایی در پژوهشگاه عاشورا اشاره کرد که اکنون در دست چاپ است. از جمله آثار چاپ شده ایشان می توان به تصحیح دیوان حزین لاهیجی4 و گردآوری بهترین مراثی با عنوان شفق خونین و سیری در تاریخ مرثیه عاشورایی اشاره کرد.

ذبیح اللّه صاحبکار پس از عمری تلاش و فعالیّت پیگیر در عرصه فرهنگ و ادب سرانجام در اسفند ماه 1381 شمسی بر اثر سکته مغزی و قلبی، جامه از دامن هستی برکشید و پیکر ایشان ساعت 9 صبح دوشنبه 19 اسفند از منزل مسکونی وی، واقع در خیابان شهید دکتر بهشتی به سمت مقبرة الشّعرا تشییع شد و سرانجام آبروی شعر خراسان در کنار نگاهبان بزرگ شعر پارسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی آرام گرفت.

دو نمونه از اشعارش:

 

 

بیا در خانقه زاهد، که امن است از گزند اینجا

به درمان می رسد درد دل هر دردمند اینجا

گرت دست قضا گیرد گریبان رو به ما آور

که بر دست قضا بندند رندان، دستبند اینجا

اسیر دیو شهرت گر شدی، اینجا پناه آور

که شیر نفس را بینی، گرفتار کمند اینجا

رها کن خودپسندی را که می خوارانِ این محفل

چو مِی نوشند خونِ مردمانِ خودپسند اینجا

بیا ای مفلس مسکین، در این دولتسرا پا نه

که در پایت فرود آید، سر بخت بلند اینجا

(سهی) چون شمع گر جاری کنی اسرار دل بر لب

نگهبانان بزم ما سرت را می زنند اینجا

 

 

سپند

 

 

یک دل و یک جهان، غم است مرا

باز دل گوید، این کم است مرا

شمع سوزان محفلِ طربم

همه را عیش و ماتم است مرا

چاره هر غمم، غم دگر است

دارو و درد با هم است مرا

عالم حسرت و پریشانی

خوشتر از هر دو عالم است مرا

من سپندم که هر کجا باشم

آتش جان فراهم است مرا

کاش بی غم (سهی) نگردد طی

اگر از عمر یکدم است مرا

 

 

منابع و ماخذ

1. گلشن آزادی، علی اکبر، صد سال شعر خراسان، مرکز آفرینشهای هنری آستان قدس رضوی، 1373.

2. عظیمی، محمّد، غزل معاصر ایران، 1364.

3. مجلّه نگاه حوزه: گفت و شنودی با استاد صاحبکار، شماره (35 34).

4. دیوان حزین لاهیجی به تصحیح روانشاء ذبیح الله صاحبکار توسط مرکزنشر میراث مکتوب با همکاری نشر سایه در 872 صفحه به سال 1374 منتشر شد. و در جرگه نخستین آثار منتشره از سوی مرکز نشر میراث مکتوب بود که با استقبال عموم مواجه شد، و یک بار هم تجدید چاپ شده است.


تاریخ : دوشنبه 04 آذر 1392
بازدید : 1219
نویسنده : avayehonarmandan

 

استاد محمد حسین شهریار در سال ۱۲۸۵ه.ش در تبریز به دنیا آمد.علوم مقدماتی را در آن شهر فرا گرفت و تا سوم دبیرستان به تحصیل پرداخت و ادبیات عرب را در مدرسه طالبیه تبریز آموخت و زبان فرانسه را از اساتید همان شهر فرا گرفت. او سپس به تهران آمد و در دارالفنون به تكمیل دوره متوسطه همت گماشت .سپس به تحصیل در رشته طب پرداخت اما پس از دو یا پنج سال رشته طب را رها كرد و نتوانست آنرا به پایان برساند . سپس به استخدام دولت درآمد و در سال ۱۳۱۰ه.ش در اداره ثبت اسناد تهران به كار پرداخت و پس از مدتی به نیشابور ماموریت یافت و سپس به مشهد منتقل شد و مدت دو سال در این دو شهر به خدمت مشغول بود . آنگاه به تهران بازگشت وبه خدمت شهرداری درآمد و یك سال هم به عنوان بازرس بهداری مشغول به كارشد و از آن پس به بانك كشاورزی منتقل شد و در آنجا خدمت كرد و مدتی از تهران به زادگاه خود مراجعت كرد و تا پایان عمر در آنجا زندگی كرد و مدتی نیز در دانشكده ادبیات تبریزبه تدریس مشغول شد و در همان زمان منظومه معروف و تركی خود را با نام حیدربابا منتشر كرد كه مورد استقبال كم نظیر قرار گرفت . سرانجام در سال ۱۳۶۷به علت بیماری در تهران بدرود حیات گفت و جنازه اش را به تبریز منتقل ساختند و در مقبرهٔ الشعرا آن شهر به خاك سپردند.

ویژگی سخن

استاد شهریار یكی از شعرای بزرگ و توانای معاصر به شمار می رودكه اشعارش از لطف و شور وهیجان خاصی برخوردار است و به قول یكی از بزرگان شهریار نه تنها افتخار ایران بلكه افتخار شرق است . استاد شهریار از شعرایی است كه پیرو سبك قدیم بود و در انواع مختلف شعری اشعار بسیار زیبایی سروده است و با آنكه ایشان در دوران اوج نوگرایی شعر فارسی قرار داشت اما هیچ وقت از خط سبك قدیم خارج نشد.

معرفی آثار

نخستین اثر استاد شهریار مثنویی بود به نام روح پروانه كه موردتوجه شعرا و ادیبان و محافل ادبی قرار گرفت و هم چنین دارای دیوان اشعاری است كه شامل ۱۵هزار بیت از قصیده ،مثنوی ، قطعه است كه در سه جلد تاكنون به چاپ رسیده استو منظومه تركی معروف حیدربابا

گزیده ای از اشعار

حالاچرا؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا حالا كه من افتاده ام ازپا چرا ؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟

وه كه با این عمرهای كوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا ؟

آسمان چو مجمع مشتاقان پریشان می كنی

در شگفتم می نمی پاشد زهم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی كردی سفر

راه مرگ است این یكی بی مونس و تنها چرا

نی محزون

امشب ای ماه به درد دل من تسكینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسكینی

كاهش جان تو من دارم و من می دانم

كه تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شوئید

امشب ای مه تو هم ازطالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

كه توام آینه بخت غبار آگینی

هرشب از حسرت ماهی من و یك دامن اشك

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

باغبان خار ندامت به جگر میشكند

برو ای گل كه سزاوار همان گلچینی

تو چنین خانه كن و دل شكن ای باد خزان

گر خود انصاف دهی مستحق نفرینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

كه كند شكوه زهجران لب شیرینی

كی بر این كلبه طوفان زده سر خواهی داد

ای پرستو كه پیام آور فروردینی

شهریارا اگر آیین محبت باشد

چه حیاتی و چه دنیایی بهشت آیینی

فصل گل

نو بهار آمد و چون عهد بتان تو به شكست

فصل گل دامن ساقی نتوان داد زدست

كاسه وكوزه تقوی كه نمودند درست

دیدم آن كاسه به سنگ آمد و آن كوزه شكست

با از طرف چمن نغمه بلبل برخاست

عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست

سرخ گل خنده زد و ابر به كهسار گریست

لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست

نغمه ها داشتم از عشق تو چون تارو فلك

گوشمال آنقدرم داد كه تا رشته گریست

خبرت هست كه دیگر خبر از خویشم نیست ؟

خبرت نیست كه آخر خبرا ز عشقم هست ؟

شهریارا دگر از بخت چه خواهی كه برند

خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست

 

همای رحمت 

 علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

شهريار

مرحوم آیت الله نجفی مرعشی رضوان الله علیه  در لحظهٔ سرودن شعر (علی ای همای رحمت) توسط شهریار در خواب

آن را شنیده‌است.

 


تاریخ : دوشنبه 04 آذر 1392
بازدید : 1284
نویسنده : avayehonarmandan

سهراب سپهری در 15مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.
 
سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:
 
در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر
یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود

مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.
 
دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.
 
سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.
 
سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:
 
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمی از درد آرام

در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پایان رساند.
 
سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش از یک سال بعد از به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور 1327 در این اداره ماند.
 
در این هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را نیز گرفت.
 
سال بعد او به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. وقتی که در این دانشکده بود، نخستین دفتر شعرهایش را چاپ کرد و مشفق کاشانی با دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کرد که او در آینده آثار ارزشمندی به ادبیات ایران هدیه خواهد داد.
 
اولین کتاب سپهری با نام "مرگ رنگ" در تهران منتشر شد که به سبک نیما یوشیج بود.

سپهری دومین مجموعه شعر خود را با نام "زندگی خواب ها" در سال 1332 سرود و در همین سال بود که دوره لیسانس نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا با رتبه اول و دریافت نشان اول علمی به پایان رساند.
 
از سال 1332 به بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس، رم و هند و شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، تا جایی که بعضی او را "شاعری نقاش" خوانده اند و بعضی دیگر "نقاشی شاعر".
 
سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب به انضمام "زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر شد.
 
در این کتاب می توان به جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کرد و همچنین شور و شوق آمیختگی با طبیعت را- که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شود- بیشتر دید.
 
در "شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی است و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند.
 
دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.

 

 

شهرت سپهری از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد. در "صدای پای آب" است که محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد به هماهنگی می رسند.
 
"صدای پای آب"، کنایه از صدای پای مسافری در سفر زندگی است.

این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال منتشر شد.
 
سپهری که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهایی خود می زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند "مسافر" که یکی از درخشان ترین شعرهای فارسی است، بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل کرد.
 
"مسافر" تأمل و سیر و سفر شاعر است در فلسفه ی زندگی.

"جحم سبز" هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنها است.

"حجم سبز" پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر "مسافر" اوست. گویی پاسخ همه پرسش ها را یافته و به همه حقایق رسیده است.
 
شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بلکه خود قصد می کند که بیاید و پیام آورد: روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ...
 
هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه" است.

در این کتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" شاعر روی به یأس دارد. اما یأسی که جز از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.
 
سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب" گرد آورد.

"هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است، از اعتراضات سیاسی تا شور جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.
 
"هشت کتاب" یکی از اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است.
 

سپهری در سال 1357 به بیماری سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهری به ابدیت پیوست.
 
نخست قرار بود که طبق خواست خودش او را در روستای"گلستانه" به خاک بسپارند، اما به پیشنهاد یکی از دوستانش برای اینکه طغیان رود، مزارش را از بین نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علی" دهستان مشهد اردهال به خاک سپردند.
 

 


نمونه ای از شعر سهراب سپهری از مجموعه "حجم سبز"

به باغ هم‌سفران

صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

red:******

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

***

مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

***

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

***

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید. ~~


 


تاریخ : دوشنبه 04 آذر 1392
بازدید : 1109
نویسنده : avayehonarmandan

 

حمد اقبال لاهوری یا علامه اقبال (۱۸ آبان ۱۲۵۶ سیالکوت تا ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷‌ لاهور) شاعر، فیلسوف، سیاست‌مدار و متفکر مسلمان پاکستانی بود، که اشعار زیادی نیز به زبانهای فارسی و اردو سروده‌است. اقبال نخستین کسی بود که ایدهٔ یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور به طور رسمی «شاعر ملی» خوانده می‌شود.[۱]
زندگی
اقبال در سیالکوت، که امروزه در ایالت پنجاب پاکستان واقع شده‌است، به دنیا آمد. نیاکان او از قبیله سپروی برهمنان کشمیر بودند و در سده هفدهم میلادی، حدود دویست سال پیش از تولد او، اسلام آورده بودند. پدر او مسلمانی دیندار بود.[۲] اقبال قرآن را در یکی از مساجد سیالکوت آموخت و دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در اسکاچ‌مشن کالج (Scoth Mission College) گذراند. تحصیلات او در رشته فلسفه در دانشگاه لاهور آغاز شد و مدرک کارشناسی ارشد فلسفه را در سال ۱۸۹۹م با رتبه اول از دانشگاه پنجاب دریافت کرد. وی پس از آن دانشگاه کمبریج و دانشگاه مونیخ مدرک دکترای خود را در رشتهٔ فلسفه گرفت.
اقبال در دورهٔ کارشناسی ارشد با توماس آرنولد ارتباط نزدیکی پیدا کرد و در اروپا نیز با با ادوارد براون و نیکلسون مراودات علمی داشت.
فعالیت‌های سیاسی
اقبال در دوران جنگ جهانی اول در جنبش خلیفه که جنبشی اسلامی بر ضد استعمار بریتانیا بود، عضویت داشت. وی با مولانا محمد علی و محمد علی جناح همکاری نزدیک داشت. وی در سال ۱۹۲۰ در مجلس ملی هندوستان حضور داشت اما از آنجا که گمان می‌کرد در این مجلس اکثریت با هندوها است پس از انتخابات ۱۹۲۶ وارد شورای قانونگذاری پنجاب شد که شورایی اسلامی بود و در لاهور قرار داشت. در این شورا وی از پیش‌نویس قانون اساسی که محمد علی جناح برای احقاق حقوق مسلمانان نوشته بود حمایت کرد. اقبال در ۱۹۳۰ به عنوان رئیس اتحادیه مسلمانان در الله آباد و سپس در ۱۹۳۲ در لاهور انتخاب شد.
چهرهٔ فرامرزی اقبال
اقبال همواره کوشیده‌است که مردم را آگاه کرده و از بند استعمار برهاند؛ ازاین رو نگاهی ژرف به کشورهای استعمارشدهٔ اسلامی پیرامون خود داشت و با نظر به ویژگی‌های سیاسی آن زمان واندیشه‌های اسلامی، او پذیرش ویژه‌ای پیدا کرد. دلیل دیگر چهرهٔ فرامرزی وی را می‌توان در پیوستگی فرهنگی و تاریخی و مذهبی کشورش با برخی کشورهای همسایه مانند ایران و افغانستان دانست.
اقبال و ایران

 
آرامگاه اقبال لاهوری
اقبال یکی از نامورترین و سرشناس‌ترین شاعرپارسی‌گوی غیرایرانی در ایران است که نظیر شاعر بزرگی همانند بیدل دهلوی پذیرش ویژه‌ای در ایران یافته‌است.(این در حالی است که تفاوت شهرت بیدل در دیگر کشورها و ایران به اندازه‌ای است که نمی‌توان با هم سنجید.)از کل ۱۲ هزار بیت شعری که توسط اقبال سروده شده‌است ۷۰۰۰ بیت آن فارسی است. شریعتی در جائی وی را ایرانی‌ترین خارجی و شیعه‌ترین سنی خطاب کرده‌است. تز دکترای وی مربوط به سیر حکمت در ایران بوده‌است و وی آرزو داشت تهران روزی جایگاه ژنو در اروپا را پیدا کند. شاید بنیادی‌ترین دلیل شهرت اقبال در ایران چهرهٔ مذهبی او باشد چون بار نخست از سوی مذهبی‌ها(مانند مطهری و شریعتی) شناسانده شد. هرچند که اقبال بی‌گمان دلبستگی فراوانی به ایران داشته‌است و برخی از ملی‌گرایان نیز آن را ستوده‌اند ولی بیشتر گمان می‌رود که اینان برای همسو کردن خود با دیگران این کار را کرده‌اند ودلیل‌هایی که برای ستودن اقبال آورده‌اند چندان استوار نیست. مهم‌ترین اقبال شناس ایرانی آقای دکتر ملکی است که بقول خودش ده هزار صفحه مطلب در مورد اقبال نوشته و منتشر کرده‌است. [۳]
اقبال و فلسفه
اقبال یکی از فلیسوف بزرگ اسلام هستند۔منبع فکرشان با قران ارتباط دارد۔اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاری‌ها از اعتماد به یونانی‌ها ناشی شده است. از نظر وی از آن‌جا که روح قرآن به امور عینی توجه داشت و فلسفهٔ یونانی به امور نظری می‌پرداخت، کوشش مسلمانان برای قهم قرآن از منظر تعالیم یونانی بفهمند محکوم به شکست است.[۴]
در باب فهم تجربی و پوزیتیو او معتقد است که اندیشهٔ مسلمانانی مانند ابن‌حزم در خصوص ادراکات حسی به‌عنوان منبع شناخت و ابن‌تیمیه در تبین اهمیت روش استقرا، کندی در خصوص احساس متناسب با انگیزه و استعمال آن در روان‌شناسی، مقدمات نظری مباحث تجربی جدید غرب را پدید آورد.[۵]. اقبال شکوفایی روش تجربه و مشاهده را در تمدن اسلامی در نتیجهٔ جدال ممتد با اندیشهٔ یونانی می‌داند. وی در تأیید پیشگامی مسلمین در روش تجربی شاهد مثال‌هایی را از آثار و نظریه‌های علمی جاحظ و ابن مسکویه در نظریهٔ تکامل، بیرونی در ریاضیات و مسئلهٔ زمان، خوارزمی در جبر و اعداد و عراقی و خواجه محمد پارسا در روان‌شناسی دینی ذکر می‌کند.[۶]
اقبال و مولوی

 
سنگ یادبود اقبال لاهوری در جوار آرامگاه مولوی در قونیه
دل‌بستگی و وابستگی اقبال به مولانا را می‌شود از جنس همان عشق پرسوز و گدازی دانست که خود مولانا را به شمس تبریزی مجذوب کرده‌است:
به کام خود دگر آن کهنه می‌ریز  که با جامش نیرزد ملک پرویز
ز اشعار جلال‌الدّین رومی
 به دیوار حریم دل بیاویز
سراپا درد و سوز آشنائی  وصال او زبان‌دان جدائی
جمال عشق گیرد از نی او  نصیبی از جلال کبریائی
به‌روی من در دل بازکردند  ز خاک من جهانی سازکردند
ز فیض او گرفتم اعتباری  که با من ماه و انجم سازکردند
خودی تا گشت مهجور خدائی  به فقر آموخت آداب گدائی
ز چشم مست رومی وام‌کردم
 سروری از مقام کبریائی
انتقادات
گروهی از روشنفکران به این مسئله که اقبال مفهوم انسان نیچه را مقبول دانسته خرده گرفته‌اند. باور به مفهوم اَبَرمرد در توصیفات اقبال در مورد خودمحوری، خود بودن و احیاء تمدن اسلامی بازتاب یافته‌است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنه سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از دیگر مسائل مورد انتقاد گروه‌هایی از اندیشمندان است. چندین تن از دانشوران توصیفات شاعرانه او از زندگی کاملاً مطابق با قوانین اسلام را غیرعملی دانسته و آن را بی‌اعتنایی و بی‌احترامی به جوامع گوناگون با میراث متنوع فرهنگی بشر می‌دانند. در نظر بسیاری پافشاری اقبال بر یگانگی اسلامی و جدایی فرهنگی از دیگران به همزیستی جوامع بشری لطمه می‌رساند.
در حالیکه در حوزه زبانی اردو از او به عنوان شاعری بزرگ یاد می‌شود ولی باور عمومی بر اینست که اشعار اردوی اقبال نسبت به آثار اولیه فارسی او ضعیفترند و الهام‌بخشی، نیرو و سبک لازم را دارا نیستند.
آثار
ناله یتیم نخستین اثر اقبال بود و وی آن را در سال ۱۸۹۹ در جلسه سالیانه انجمن حمایت‌الاسلام در لاهور خواند. آثار اقبال به طور کلی عبارت‌اند از[۷]:
• علم‌الاقتصاد: نخستین کتاب درباره اقتصاد به زبان اردو، چاپ ۱۹۰۳ در لاهور.
• تاریخ هند
• اسرار خودی (منظوم، فارسی)
• رموز بیخودی (منظوم، فارسی)
• پیام مشرق (منظوم، فارسی)
• بانگ درا
• زبور عجم (منظوم، فارسی)
• جاویدنامه (منظوم، فارسی)
• پس چه باید کرد ای اقوام شرق (منظوم، فارسی)
• احیای فکر دینی در اسلام (انگلیسی) [۸]
• توسعهٔ (سیر) حکمت در ایران (انگلیسی) [۹]
• مثنوی مسافر
• بال جبرئیل
• ضرب کلیم
• ارمغان حجاز
• یادداشت‌های پراکنده
نمونهٔ اشعار
آنچه از خاک تو رُست ای مرد حرّ  آن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن جهان‌بینان که خود را دیده‌اند  خود گلیم خویش را بافیده‌اند
ای امین دولت تهذیب و دین  آن ید بیضا برآر از آستین
خیز و از کار اُمم بگشا گره  نقشه اَفرنگ را از سر بنه
نقشی از جمعیت خاور فکن  واستان خود را ز دست اهرمن
ای اسیر رنگ، پاک از رنگ شو  مؤمن خود، کافر افرنگ شو
رشتهٔ سود و زیان در دست توست  آبروی خاوران در دست توست
اهل حق را زندگی از قوّت است  قوّت هر ملّت از جمعیت است
دانی از افرنگ و از کار فرنگ  تا کجا در بند زُنّار فرنگ؟
زخم از او، نشتر از او، سوزن از او  ما و جوی خون و امید رفو؟
گر تو می‌دانی حسابش را درست  از حریرش نرمتر، کرباس توست
بوریای خود به قالینش مده  بیدق خود را به فرزینش مده
هوشمندی از خُم او مِی نخورد  هر که خورد، اندر همین میخانه مُرد
________________________________________
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما  ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه‏ها زد در خمیر زندگی اندیشه‏ام  تا به دست آورده‏ام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت  ریختم طرح حرم در کافرستان شما
فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق  پاره لعلی که دارم از بدخشان شما
می‏رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند  دیده‏ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل  آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
مراجع
1. ↑ صفحهٔ ۹ The Sayings of Rumi and Iqbal
2. ↑ Pakistan Times (November ۹, ۲۰۰۴)‎‏
3. ↑ شورای گسترش زبان فارسی(برگرفته از مهر). «گفت‌وگویی با محمدکاظم کاظمی دربارهٔ گمنامی بیدل دهلوی». سپتامبر ۲۰۰۶. بازبینی‌شده در سپتامبر ۲۰۰۶.
4. ↑ تقوی: ص ۵۵
5. ↑ تقوی: ص ۵۶
6. ↑ تقوی: ص ۵۷
7. ↑ رادفر، ابوالقاسم، گزیده اشعار فارسی اقبال لاهوری، تهران: مؤسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۹خ، صص۱۲-۱۴.
8. ↑ عنوان انگلیسی: The Reconstruction of Religious Thought in Islam
9. ↑ عنوان انگلیسی: Development of Metaphysics in Persia
• تقوی، محمد ناصر، دوام اندیشهٔ سیاسی در ایران: ارزیابی تحلیلی نظریهٔ زوال اندیشهٔ سیاسی، قم: بوستان کتاب قم، ۱۳۸۴
• گفته‌های رومی و اقبال (انگلیسی)

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.
 
سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:
 
در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر
یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود

مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.
 
دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.
 
سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.
 
سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:
 
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمی از درد آرام


تاریخ : دوشنبه 04 آذر 1392
بازدید : 1113
نویسنده : avayehonarmandan

 

قیصر امین‌پور در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در شهرستان گتوند در استان خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند و متوسطه را در دزفول سپری کرد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.
قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.
او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت. امین پور هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر را نیز هرگز رد نکرد.
دکتر قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی برگزیده شد.

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده‌است که به آنها اشاره می‌کنیم:
• طوفان در پرانتز (نثر ادبی، ۱۳۶۵)،
• منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵)،
• مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸)،
• بی‌بال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰)
• به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵).
• مجموعه شعر آینه‌های ناگهان (۱۳۷۲)،
• گزینه اشعار (۱۳۷۸، مروارید)
• مجموعه شعر گل‌ها همـه آفتابگردان‌اند (۱۳۸۰، مروارید)،
• دستور زبان عشق (۱۳۸۶، مروارید) اشاره کرد.
«دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر قیصر امین پور بود که تابستان ۱۳۸۶ در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.
وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.
پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه ۲ واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد.
حسرت همیشگی:
حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود

طرحی برای صلح (۳)

شهیدی که برخاک می خفت
سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت
به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ
که بر جنگ


تاریخ : دوشنبه 04 آذر 1392
بازدید : 1092
نویسنده : avayehonarmandan

عماد خراسانی در سال 1300 در مشهد به دنیا آمد واز دوازده سالگی به سرودن شعر پرداخت . دیوان اشعار وا چندین بار چاپ شده است . مجموعه ای از اشعارش نیز با عنوان ورقی چند از دیوان عماد خراسانی با مقدمه مهدی اخوان ثالث منتشر شده است .دیوان کامل او نیز منتشر شده است
عماد خراسانی یکی از مشهورترین غزلسرایان معاصر است که بسیاری از غزلهای او در حافظه دوستداران شعر کلاسیک معاصر نقش بسته است . عماد خراسانی شاعر عاشقانه هاست ، عشق در شعر او کیفیتی خاص و عمری پایدار دارد .از این روست که وقتی از عشق سخن میگوید از ژرفای روح و جان خویش بانگ بر می آورد عماد در اکثر قالبهای کلاسیک شعر فارسی اشعار زیبا و ارزشمندی آفریده است . غزلهای ناب و قطعات و مسمطهاس ترکیبی و مثنوی های زیبا ، مجموعه اشعار او را کامل می کنند . عماد به شعر ایرج میرزا و ساده گویی و صداقت وی علاقه و توجهی بارز نشان داده است .
عماد زبانی روان ، گویا ، گیرا ، زنده و پر احساس دارد که در عین حال فصیح و شیواست.
مهدی اخوان ثالث در مقدمه ورقی چند از دیوان عماد میگوید « سخن عماد اغلب فصیح و بلیغ و بلند است و اگر فتوری در کلامش دیده می شود از آن جهت است که او بعد از سرودن و فرود آمدن از حال سرایش و تغنی در موالید طبع خود کمتر نجدید نظر و آرایش روا می دارد »
اشعار عماد اشعاری هستند که از درون جان وی میتراود و زبان دل اوست و نافذ در دل و جان همگان ، وی عاقبت در صبح روز شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۲ در تهران در سن ۸۲ سالگی درگذشت

پرویز خائفی یکی از غزلسرایان معاصر، عماد خراسانی را یکی از معتبرترین چهره های غزل معاصر دانسته و گفت: در دوره ای که غزل در ادبیات ما شرایط خاصی داشت و به سکون و سرگردانی رسیده بود، «محمد حسین شهریار» ، «حسن رهی معیری» و «عماد خراسانی» هر کدام با زبان و بیان خاص خودشان در پی غزل اصیل و سنتی رفتند. در ضمن اینکه عماد با حفظ ساختار و استحکام شعر کهن، حالاتی را ارایه میدهد که قابل توجه است و درد جامعه امروز را میشناسد.
خائفی درباره زندگی و شعر عماد گفت: نکته مهم در غزل عماد، تجلی دردها، ناراحتیها و سرخوردگیهایی است که او در زندگیاش با آنها روبرو بوده است. او اصالت غزل را حفظ میکرد و هیچ وقت از روی تفنن غزل نگفته است ، بلکه مفهوم غزل یعنی عشق و دوست داشتن را شناخته وبه کار میبرد. خائفی کار عماد را بالاتر از شهریار دانست و گفت: شهریار تراش خاص زبان فارسی را گاهی اوقات رعایت نمیکرد، ولی زبان عماد شفاف و تراش داده شده است.
حسین منزوی نیز غزل عماد را غزلی بینابین دانسته و گفت: غزل عماد ضمن اینکه به ارزشهای کلاسیک پایبند است، از برخی فضاها و اصولهای تازه هم خالی نیست. غزل عماد عاشقانه است و کمتر از مضامین فلسفی و اجتماعی استفاده کرده است. منزوی گفت: غزل عماد، غزل و تغزل و حدیث نفس است. البته طبیعی است که در سن و سال پیری مانند همه به شکایت از دنیا و مسائل آن بپردازد، اما غزل او مانند غزل سایه و یا نیستانی نیست که علاوه بر طرح مضامین شخصی و عاطفی، به مشکلات اجتماعی و مسائل زمانه نیز بپردازد.


نمونه‌ای از غزل‌های عماد خراسانی ـ غزلسرا و تصنیف‌سرای معاصر:

پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظریست
گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نکو می‌نگرم، حاصل افسانه یکیست
اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیست
ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست
گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس، عاقل و فرزانه یکیست
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست
گر به سرحد جنونت ببر عشق عماد
بی‌وفایی و وفاداری جانانه یکیست


دلم آشفته ي آن مايه ي ناز است هنوز مرغ پر سوخته در پنجه ي باز است هنوز
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز
گر چه بیگانه زخود گشتم و دیوانه عشق یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز
خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز
گر چه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز
گر چه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت در این خانه به امید تو باز است هنوز
این چه سوداست عمادا که تو در سر داری وین چه سوزیست که در پرده ی ساز است هنوز


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران