عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : دوشنبه 15 دی 1393
بازدید : 603
نویسنده : avayehonarmandan

 

بـِـنــــگر امــشـب نــازنــیــن ، حـــالی به حــالی گــشـتـه ام

بــــی تـو امـشـب،  مَــسـت  ولـــــبریز از خــیالی گـشتـه ام

چــــشــم بــــر چــشـمانِ مَستَـت دوخــتَـم ای خـــــوبِ مـــن!

تـــــا کـــه مـــانـی پـــیـشِ مــن، نـیّـت بــه فــالـی گــشـته ام

قــــــلـبــم امــشـب در نــبـــودَت ،آه و زاری مـــــی کـــــنـــد

بَــسکــه لـــــبــریــز از عــلامـاتِ(؟) ســئـوالــی گـــــشتـه ام

سویِ چـــشمـانم بـــه رَدِّ پـــــایِ تــــــو جـــا مــانـــده اســـت

چـــــون کَــبـوتـــر خــسته ای، بــشکــسته بــالــی گــشتـه ام

آســـــمـانِ قــــلــبِ مـــن بـــــارِ دِگـــــــر بــــــارا نــی اســـت

پُــــــر زِ اَنـــدوهِ هَــــمـان  اَبــــــرِ شــمـالــــی گـــــشـتـــه ام

از دِلَـــم شــعــر و غـــزل بـــا عــشـقِ تــو بـــاریـــده اســت

بــــــی تــو امـــا از غــــزل، چــون خــشکسالی گـــشتــه ام

آمــــــدم تــــا یـک شــــــبـی مـــهـمــانِ چشــمــانــت شـــوم

ای کــــــه قـــــــربــانـت شـوم، مَــحــــوِ غــزالـی گـشتـه ام

کـــودکِ احــســاسِ مــن، ایــــــــنقدر بــی تــابـی مــکـــن!

اشـــــک از چَــشمَــت مَــریـز، از اشــک خـــالی گـشته ام

مـــــــی تــوان اُمـــــــّیـد را در چـشمهایت دیــــد و چـــیــد

عــــــــاشــــقِ شـــبگردِ ایــن کــــوی و حَـــوالی گــشته ام

آه! بــــرگـــــرد و بـیـا بـــا مــن دَمــی دَمـســــــــاز شــو!

شــایــــد هــم بــر گــردنــت ، وزر و  وبـــالی گــشتـه ام!

قَـــــــدَّم از درد و فـــــــراق و رنـجِ هــجــرانـت خَـــمــیــد

آن «اَلِف» قامـت چـه شـد اکـنون چـو «دالـی »گشته ام؟!

کــــاش رویــــــایی بُــــوَد ایــــن بی تـو بــودنـهایِ مـــن!

بــــــود و نـابــودم به بــودَت بَــستـه، حــالی گـــشتــه ام.(1)


تاریخ : دوشنبه 15 دی 1393
بازدید : 474
نویسنده : avayehonarmandan

ا

اسماعیل یوردشاهیان اورمیا

لطفا بخوانید . می دانم که متاثر خواهیدشد
این داستان کوتاه را سالها پیش با الهام از زندگی یکی از دانشجویانم نوشتم که بزودی همراه با دیگر داستانهای کوتاهم چاپ ومنتشر خواهد شد . بخوانید وداوری کنید

همنشين باد

تازه شروع به کار کرده بودم که آمد. کمی از ساعت هشت صبح گذشته بود.چند بار به در زد ، در را گشود و گفت:
- کمی برای من وقت داريد.
لاغر شده بود. شايد بهتر است بگويم عوض شده بود.
گونه هايش گود رفته و چشمان سبز و زيبايش آن درخشندگی گذشته را نداشتند. خسته و غم آلود می نمودند.
بالا پوشش را درآورد. روسری مشکيش را روی سرش مرتب و انتهای آن را به شانه ی چپش انداخت و نشست و گفت:
- آمده ام برای خداحافظی بالاخره تمام شد.
فارغ التحصيل شدم. فکر کردم قبل از اينکه شما به کلاس تشريف ببريد. بيام و خداحافظی کنم.
- گفتم امروز ساعت ده و نيم کلاس دارم. خيلی خوشحالم که می بينمت . فارغ التحصيلی و موفقيتت را تبريک می گويم. حالاديگر يک خانم دکتر هستي.
نگاهش را به زمين دوخته بود و شايد دنبال جمله ای
می گشت.
- پرسيدم چای يا نسکافه ميل داري؟
- گفت فرقی نمی کنه، هر کدام برای شما راحت تره.
بعد از پنجره محوطه دانشکده را نگاه کرد و گفت:
- اتوبوس ها ساعت نه حرکت می کنند. بايد کمی عجله کنم برايش چای ريختم، فنجان را ميان دو دستش گرفت و آرام شروع به نوشيدن کرد.
- گفتم داغه
- گفت در اين سرمای صبح می چسبه.
- گفتم هفت سال خيلی زود گذشت .
- گفت زود که نه ، خيلی سخت گذشت .
انگار همين ديروز بود که به دانشکده آمد. از همان اول مشخص بود . که با ديگر دانشجويان فرق دارد. علاوه بر تيپ وزيبايی فوق العاده اش در وجودش چيزی بود که نمی توانست پنهان کند.حضورش در هر جا به چشم می زد. نگاهش، حرکاتـش، صحبت کردنـش و حافظـه وعلاقـه ی بی حدش برای مطالعـه و استعداد و انـرژی فوق العـاده اش برای ياد گرفتن . اما چيز ديگری هم در زندگيش بود که گاه توانش را از او می گرفت . پدر معتاد و بيمارش، خانواده گسسته و تکه پاره ی فقيرش. گاه می ديدی که چند روز يا چند هفته ای نيست و از کلاس و درسش غيبت کرده. بيشتر به خاطر تخصصم برای درددل کردن پيش من می آمد. هميشه نگران بود. انگار از چيزی و مسئله ای وحشت داشت. مسئله و چيزی پنهان که توان گفتن آن را نداشت. گويی می ترسيد که رازش فاش شود. چند بار سئوال کرده بود که اگر آدم مجبور به انجام کاری شود که نمی خواسته وناگزير بوده . گناه و کار بدی کرده؟
گفته بودم تـا کار چه بـوده باشد امـا اگر ناگزير و مجبور بوده، نه.
با شنيدن پاسخ من چهره گرفته و مشوشش شکفته و آرام
می شد. هميشه می نشست از دلتنگيها و مشکلات خود وخانواده اش و ايده ها و آرزوها و خواسته هايش می گفت. می گفت و خالی می شد و راه چاره هم نمی خواست. دلش را اندوهش را خالی می کرد . بعد بلند می شد. تشکر می کرد و می گفت:
- بله شما درست می فرماييد. شايد زندگی همينه. زندگی را همان طور که هست بايد ديد.
بسيار وقت ها برای او مثل ساير دانشجوها از مسايل جامعه می گفتم از مفهوم هستی و اين که زندگی هر کس شکل خاص خود را دارد. مهم نيست که چگونه و چطور است. مهم اين است که فرد آن را چگونه برگزار می کند. اگر بخواهيم خيلی هم زيبا است.
سال پنجم دانشکده بود که عشق سراغش آمد. دکتر فرهاد جوان خوش فکر و برازنده ای بود که تازه تخصصش را در روانشناسی گرفته بود. مطب زده و در دانشگاه و بيمارستان مشغول کار و تدريس بود . آنها با هم آشنا شده، به هم دلباخته و ازدواج کردند.
آشنايی و ازدواج با دکتر فرهاد و زندگی آرام تاثير خود را گذاشت و او را بطور کلی عوض کرد. بعد از چند ماه آن دختر پرجنب وجوش و پر سرو صدا و هميشه معترض مبدل به زن جوان و آرامی شد که چهره شاداب و مهربانش به همه آرامش می داد.اما هنوز آن مسئله که از گذشته با او بود گاه گاهی نگران و مضطربش می کرد. بعد از گذشت يک سال زندگی مملو از عشق، آرامششان به هم ريخت. سفر به شهری ديگر و شرکت در يک ميهمانی و بعد نامه يکی از دوستان فرهاد ، همه چيز را به هم ريخت و آن مسئله و راز پنهان را برملا کرد
- تو چرا به من نگفته بودی
- چه چيز را؟
- مگه نامه را نخواندی ، همان را
- درست می گی بايد می گفتم، اما مسئله مهمی نبود
- مسئله مهمی نبود. توهم خانه وهم خوابه و
معشوقه ی پيرمردی بوده ای . می فرمايی مسئله مهمی نبوده
- مؤدب حرف بزن من در خانه او کار می کردم.
- کار می کردی؟
- بله کار می کردم.
- تو شش ماه با پيرمردی به سر برده ای، حالا
می فرمايی کار می کردی ؟
- بله من برای اداره زندگی خودم ، خانواده ام، پدرم، مادرم برادران و خواهرانم مجبور بودم کار کنم. من پرستار خانه بودم نه هم خانه. می فهمی
- نه آن طوری نبوده
- چرا همان طور بوده
- آنهايی که تو را همراه آن پيرمرد در کوچه و خيابان در ميهمانی ها ديده اند، حرفهای آنها چی؟ حتما حرفهای آنها هم درست نيست.
- بله که درست نيست
- تو شش ماه با يک مرد
- يک پيرمرد
- يک پيرمرد به سر برده ای . حال می فرمايی کار
می کردی
- به سر نبرده ام. پرستار شبانه روزی يک پيرمرد مريض بودم در برابر حقوق بسيار خوب و بالا.
- چه مدت.
- نه ماه، ماه دهم بود که فوت کرد.
- چرا نمی گفتی ، چرا به آنها به دوستانت در آن جا و اين جا به همه حقيقت را نگفتی، حالا که همه چيز فاش شده می فرمايی کار می کردی.
- مجبور بودم.
- برای چی
- خجالت می کشيدم. من برای اداره زندگيم به پول احتياج داشتم. مجبور شدم پرستار خصوصی پيرمرد تنهايی شوم و او را تر و خشک کنم کار سخت و بدی بود. خيلی رنج بردم.
- بيهوده گريه نکن و ادا درنيار تو دروغ می گويی
- من حقيقت را گفتم
- گذشته پنهانت را
- داد نکش من همان روزهای اول آشنايی وضع خانواده و مشکل پدرم را گفته بودم.
- نه زندگی بايک پيرمرد را
- زندگی نه، پرستاری از يک پيرمرد سرطانی را
- چرا همراه با او به مهمانيها می رفتی؟
- مجبور بودم. وضع خوبی نداشت، قلبش هم ناراحت بود. من موظف بودم هميشه همراهاش باشم. او می رفت و من مجبور می شدم. کنارش باشم
- حالا من چه کار کنم، دوستان ، آشنايان هيچ، به فاميلم چه بگويم ؟
- حقيقت را
- که زنم در گذشته هم خانه پيرمردی بوده
- که زنت در گذشته در دوره ی دانشجويی کار
می کرده و پزشک و پرستار خانه پيرمردی بوده.
- من گفتم و همه باور کردند
- باور نکنند .
- ولی خانواده و فاميل من تو اين شهرند من اهل اين شهر هستم. تو اين شهر و جامعه به سر می برم. می فهمی تومنو خرد و خراب و خوار کرده ای.
- اين درست نيست فرهاد
- چرا همين طوره
تغيير رفتار دکتر فرهاد، انزوا و دوری جستن آنها از محافل کم کم شايعه هايی را به همراه آورد. شايعه های بد و نادرست، دهان به دهان می گشت و زندگی آنها را خراب و خرابتر می کرد. روزها و ماه ها گذشت. سال تحصيلی جديد شروع شد پاييز آمد با ابرهای تيره و همه چيز و همه کس را در بر گرفت.
ماه سوم پاييز، اواسط آذرماه بود که خبر مرگ دکتر فرهاد در شهر در همه جا پيچيد. خيلی ها موضوع را طوری ديگر نقل کرده و مرگ دکتر فرهاد را خودکشی می گفتند اما پليس مرگ او را در اثر سرعت بيش از حد ، خروج از جاده و بر خورد با درخت تشخيص داده بود.
چاييش را خورد. فنجان را روی ميز گذاشت. نيم خيز شد و از پنجره دوباره بيرون را نگاه کرد وگفت:
- اتوبوسها دارن راه می افتند. دير شده بايد بروم.
- گفتم می خواهی چکار کنی؟
- گفت برای روشن شدن محل طرحم بايد بروم تهران، ببينم طرح کارم را کجا می دهند.
- گفتم اگر به اين جا، شهر خودت بدهند خوبه راحت می شوی. درخواست کن شايد موافقت کردند.
- گفت هر جا بدهند فرقی نمی کند. من به اين زيستن تکه و پاره عادت کرده ام. هر چقدر دورتر به يک شهر دور افتاده تر بهتر، مگر خودتان نمی گفتيد زندگی همينه بايد برگزارش کرد. خوب من هم برگزارش می کنم . يک روزی در کنکور قبول شدم به اين دانشکده آمدم بی آنکه خودم بخواهم. در خدمت شما و ديگران آموختم و حالا می روم. من ديگر زندگی رو همين می دانم.
نگاهش پر از اندوه شد. بلند شد بالا پوشش را پوشيد. خواست روسريش را مرتب کند. يک لحظه روسريش کنار رفت. ديدم دسته ای از موهای بالای پيشانيش سفيد شده اند. آه جوانها چه زود پیر می شوند.
گفت: نمی دانم روزی باز شما را خواهم ديد يا نه. برای همه چيز متشکرم. خداحافظ.
- گفتم مواظب خودت باش.
سری تکان داد و رفت، دلم گرفت.غمی تلخ بر سینه ام نشست . کنار پنجره رفتم. بيرون برف می باريد. از راه باريک ميان شمشادها که می گذشت .برگشت نگاه کرد. مرا پشت پنجره ديد و دست تکان داد. رفت و در زير بارش برف کنار اتوبوسها ميان دانشجو یان ناپديد شد.


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 603
نویسنده : avayehonarmandan

تکرار شو در من
بازتاب و باز آی
کایـــن تیـره ره
سد کرده عبور
فانوس شو چشمها را
درآر این پیراهن شب
که بس تنگ است به تن
پرده را بر بکش
وقت پرواز است
بشکن قفس ماه و ستاره
که آسمان دلش قناری میخواهد
تکــــرار شو در من
آغوشت را بگشای
کاین تشنه تـــــن
پر گشوده به نور وتنور
تکرار شو در من
فقط یکبار دگـــر
کاین پروانــــهء بی پیله
همی هـــوای بغل دارد


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 526
نویسنده : avayehonarmandan

 

برایم صندلی یی بیاور
در میان
تند باد
صندلی یی برای من
و برای همه 
نه فقط
برای تسکین
و تن های خسته
که
برای هر قصد
و برای هر کس
برای توان به باد رفته
و لختی تامّل 

یک صندلی تکی
نخستین نشان
از
آرامش
است.


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 417
نویسنده : avayehonarmandan

تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت...
تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت!

تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من
که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!!

تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با
ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت

تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود
شبیه صابون از دست شعر در می رفت

از اینکه آمده تا... بیشتر پشیمان بود
از اینکه آمده تا... هرچه بیشتر می رفت!

اشاره کرد خدا سمت پرتگاه... ولی
به گوش من... و تو این حرف ها مگر می رفت!

تو آمدی که بگویی... به گریه افتادی!
و پشت پنجره انگار یک نفر می رف


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 489
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 579
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 536
نویسنده : avayehonarmandan

با سایه ام گذر بود از کارگاه قالی 

قلبم فشرد و صبرم گم شد در آن حوالی 

 

دیدم نشسته آنجا در آن نمور غمگین 

خورشید های کوچک با قامت هلالی 

 

گفتم: ببین که این دست، این دست های کوچک 

چون می زند پر و بال بر روی دار قالی 

 

خواهد که پر گشاید وز این قفس برآید

اما چه گونه کوشد با نظم لایزالی؟

 

در گوش کوچه روزی گر شیونی برآرد

از روزگار بیند صد گونه گوشمالی 

 

در هر گره که بندد باغی شکفته خندد 

خشما! که باغبان راست زان بهره خشکسالی.

 

خورشیدکی، ازین سان، اما مدار عمرش 

روز و شبی ست تاریک، زینگونه در توالی 

 

در این قفس چه باغی این مرغک آفریده، 

بی سعی باد و باران، با دست های خالی.

 

گلبوته ها و مرغان شاد و شکفته هر سوی 

در جانب جنوبی در ساحت شمالی.

 

بنگر در آن رخ زرد و آن باغ و بوته ی ورد 

تا پاسخیت باشد، در بهت بی سوالی 

 

خواهم گر از ملالش، نقشی زنم ز حالش 

گیرد زبان شعرم درماندگی و لالی

 

ای کاش ز اخترانم می بود واژگانی 

 

 

تا تیره روزیش را نقشی زنم مثالی

 

 

 


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 490
نویسنده : avayehonarmandan

 

5. خردورزی

درسروده های مهستی، برخلاف اشعاربسیاری شعرای قبل و بعد از وی، هیچ گونه اثری از مدح شاهان و دیگران دیده نمی شود. شباهت بین اندیشه خیام و مهستی حیرت انگیزاست بطوریکه خوانند نمی داند اورا اُستاد خیــّام بداند یا خیام را استاد وی. شاید هم این دو بی خبر از یگدیگر، با آموختن از خود زندگی، به نتایج واحدی رسیده و اشعار مشابهی سروده اند ـ همان چیزی که شعرا آنرا "توارد" می گویند وما چنین انطباقی را درتاریخ تحول اندیشه ی انسانی فراوان داشته ایم.  مهستی با ریاکاری سرناسازگاری دارد.

یک دست به مصحفیم ویک دست به جام

گه نزد حلالیم وگهی نزد حرام

مائیــــــم دراین گنبــــد ناپختــــــه ی خام

نه کافرمطلق نه مسلمان تمـــام

پیوسته خرابات زرندان خــــوش باد

دردامـن زهد زاهدان آتش با د

آن دلق دوصد پاره وآن صوف کبود

افتاده بزیر پای دردی کش باد

هم مستم وهم غلام سرمستانم

بیزار ززهد وبنده ی رندانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگربگیر ومن نتوانم [6]

و این مفهومی است که حافظ آنرا درقرن هشتم هجری می پروراند وخرقه ی زاهدان را گاهی دررهن شراب می گذارد وگاهی آنرا طعمه ی آتش می کند:

گفت وخوش گفت بروخرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی زکه آموخته بود؟

تاریخ مان را باید بازخوانی کنیم و مرواریدهای گرانبهایی که قرن هاست در دل خود اسیر و پنهان کرده است باز یافته و آن ها را قدرشناخته و بازشناسیم.

 


تاریخ : دوشنبه 08 دی 1393
بازدید : 595
نویسنده : avayehonarmandan


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران