عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 17 تیر 1393
بازدید : 424
نویسنده : avayehonarmandan


یک عمر شبانه روز می سوزد عشق
تا اینکه تو را به من بیاموزد عشق
با سوزن مژگان و نخ گیسویت
لبهای مرا چه تنگ می دوزد عشق
            ***
آخر تو چگونه با دلم می سازی؟!
از بس که بهانه گیرم و ناراضی
در عشق هنوز بچه ام باور کن
دیشب دل من رفت عروسک بازی
          ***
شاید تو ندانی از کدامین ایلم
تب دارم و با مرگ کمی فامیلم
بردار و بکش چاقو و ذبحم کن، من
از نسل نوادگان اسماعیلم
          ***
هر روز دلم را به غمی آلودم
عاشق شدم و شکستم و فرسودم
من؛ نخل تبر خوردۀ این نخلستان
توفان بوزد یا نوزد نابودم
          ***
شب های زمستان زده را بیدارم
چون ابر به پهنای دلم می بارم
یک بار بیا و حال من را بنگر
شاید تو بفهمی که چه دردی دارم؟!
          ***
اینجا به جز از عشق رخت در دل نیست
از یمن جمال تو کسی غافل نیست
این قوم به شدت به تو ایمان دارند
هرچند هنوز دینشان کامل نیست
          ***
در بستری از سنگ از این آبادی
با پای کمی لنگ از این آبادی
ترسم نرسد به شهرتان ای زیبا
این شاعر دلتنگ از این آبادی



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران