عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 25 شهریور 1393
بازدید : 454
نویسنده : avayehonarmandan

هشتمین روز از لـــنگر شهریور

بر کارونی گـرمگون و نیلگون

خورشید کـلاه کج کرده بود

و با نیشخندی آتشین

به تاول ِ ساحل سوخته  دست تکان میداد

در فاصلهء جهنم ظهر و تنور غروب

در عـبور عطر نخلهای آذین شده از رطب

در زوزهء دردآلود زنبورهایی که مرا می زادند

خلوت کوچه های متروک قدیمی

خاک تفیدهء شوشتر پیر

نمناک می شد از چشم کـودکی

جهیده از پیلــــهء خویش

که پر می آراست برای پریدن

آسمان بود وآن پـروانه

تیغ آفتاب بود و بال نبود

مات و مبهوت آن پرنده

که دل می سپرد به آن کلاه آتشین



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران