عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
بازدید : 1213
نویسنده : avayehonarmandan

یک کابوس است لیوبلیانا

عشق من آنا، یک کابوس است لیوبلیانا.
اولین چیزی که به فکرت می رسد،
همین که رگهایت را بزنی، خودت را حلق آویز کنی،
یا از ساختمانی به پایین بپری.
همه اش باید مست باشی یا کله پا
که تاب بیاوری.
دوستان دوست نیستند، آشنایی ها آشنایی نیست،
عاشقان عاشق نیستند، مادر مادر نیست،
پدر پدر نیست، زن زن نیست، زمین زمین نیست،
همه چیز آویزان در خلاءیی بی پایان، وهم ها، شبح ها،
هیولاها، آب آب نیست و هوا هوا نیست، آتش آتش نیست.
عشق من آنا، شهر توست پایان دنیا
بدون هیچ شکلی از امید، فقط زندگی نباتی،
فقط شکنجه، دردی در معده،
تمرکز تمام نیروهای منفی که هر آنچه در توان دارند می کنند
تا از تو یک احمق بسازند، یک علیل.
لیوبلیانا، آن مار دلفریب و دلنشین که به دور بدنت می پیچد،
به آرامی، با احساس، تا نتوانی از شرش خلاص شوی،
همیشه دنبالت می کند، در پی تو می لغزد
چه بی خطر و خوش خط و خال.
تو ناپدید شو، در باتلاق فرو برو،
به گِل برگرد،
ما را نجات بده.
 



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران