آنانی که رفته اند هیچ از آواز پرنده ای که در غروب خواند نگفته اند آنانی که مانده اند هیچ آواز نمی خوانند شاید غروب وقت شمردن قدمهاست صدای قدمها رفتنها و نگاهی که چنان بدرقه ام نمود که هنوز زخم اندوهش دلم را می کاود ومن می روم
مطالب مرتبط با این پست :
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
درباره ما
اگر که سن را عروس بدانیم
و اندیشه را داماد
این زفاف را اویی می شناسد
که حافظ را بستاید
(گوته)