عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 23 بهمن 1393
بازدید : 526
نویسنده : avayehonarmandan

لطفا از این شعر خشمگین نشوید

ما هیچ شده ایم

صبح که می آمدم
بلبلی در راه برایم خندید
کلاه از سر برداشت وچهچه زد ورفت
از شادی کفشهایم را در آوردم
در هوا راه رفتم
دهانم عین شیپور شده بود
صدایم صوت بلند
رنگم سرخ
خار تاجی گذاشتم برسر
شاخه درختی بردوش
شدم مسیح
شدم موعد
راه رفتم
راه درمن
من در راه
به همه گفتم امروز بلبلی برایم خندبد. چهچه زد
شکلک در آورد
من کلاه از سر برداشتم
شدم احمق
شدم هیچ

کشفهایم را چپ می پوشم
چپ راه می روم
خرناس می کشم
قی می کنم به تمام شعرها
من دیگر عادتم شده حرف
شده شعر
صوتی که شما بگوئید
(( خوب که چی ؟))
من بگویم
کبابتان را بخورید با دوغ
آروغ بزنید چیزی نیست
همیشه همین بوده
که بگوئیم چیزی نیست
هیچ نیست
وما هیچ شده ایم



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران