آسمان دیده دیشب هوای باران داشت همه جا پیدابود یک سکوتی زیبا غرشی سخت مهیب خواب شب را آشفت "تندر چشمانش" لحظه ای ویران کرد کلبه پندارم زیر باران دستی ناگهان گشت رها پاک شد از خاطر راه خانه انگار در کشاکش باد ، بارشی یکریز
رضایی
مطالب مرتبط با این پست :
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
درباره ما
اگر که سن را عروس بدانیم
و اندیشه را داماد
این زفاف را اویی می شناسد
که حافظ را بستاید
(گوته)