عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394
بازدید : 473
نویسنده : avayehonarmandan

 

کاشکی میدانست
کاشکی میفهمید
حرفهایم را

همگی میشنوند

همه عالم دانست

راز این بلبل دربند قفس 

الا او

کاشکی میگفتند

قصه سرگردانی را

بادهای موسمی پاییزی

سنگفرش کوچه های هرروز

جاده های شب بیداری

آه که چقدر راه پیمایی !

کاشکی می گفتم

زوزه باد بهاری را

ببرد پیغامی

به بر دلداری .

ﮐﺎﺷﮑﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ

ﯾﮏ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﻬﺮ

ﯾﺎ ﺑﻪ ﺩﺷﻨﺎﻣﯽ ﺳﺨﺖ

که برو دور شو از اطرافم که مرا میل به دیدارت نیست

که مرا طاقت آزارت نیست

ﺍﺯ ﺩﺭﺕ ﻣﯽ ﺭﺍﻧﺪﯼ .

ﮐﺎﺷﮑﯽ

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﻧﺒﻮﺩ

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺗﺮﺩﯾﺪ

ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ .

ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺪ

ﺩﻝ ﺑﯽ ﻓﺮﺟﺎﻣﻢ .

کاشکی می دیدی

شعر پرپر شده ام را

در دشت در کوه بر باد در رود

و چه زیبا گفت آن شاعر :

" کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی راستی !

شعر مرا میخوانی ؟!

نه دریغا ، هرگز " *



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران