عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 02 مرداد 1393
بازدید : 326
نویسنده : avayehonarmandan


در عمق متن که به هوش آمدم
تبعیدم کردند به ناکجا آباد
به دهکده ای متروک در سطری مبهم
تهدید کردند به کلبه ات نزدیک نشوم
شبحی که هر صبح در مه می دیدم به یقین تو بودی
اما به احترام علفزار روییده بر ابرها،
   خودم را گم کردم
ناگهان باران گرفت
گاهی به رنگ سبز
گاهی به رنگ سیاه
کلمات هم از ترس خیس شدن
  چترهایشان را باز کردند
کلمات ماجراجو مردند اما
مدفون در خاطر مقدس بابونه های کنار چشمه
نمی دانم چرا از کودکی،
  هر وقت در رویای چشمه و دشت
    غرق شده ام
دخترکان کولی عاشقم شده اند
موهای آنها بوی دلتنگی پیراهن تو را می دهد
درست مثل تو می رقصند
درست مثل تو دف می زنند
مثل تو راه خانه ام را
  گم می کنند.



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران