عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 16 آذر 1392
بازدید : 921
نویسنده : avayehonarmandan

انسان دارای طبع عالی وعقل وصاحب مخیله وقریحه ی سرشار وقوی درزمینه های گوناگون میباشد ،البته این نیرو وصفات برای کسب مهارت درنگارش نیکو تری مددگار یک نویسنده است ،آنکه درین زمینه استعداد خوبی ندارد ،گرچه سالها زحمت فرگیری دستورنگارش ومشقت تمرین را به خود قبول کند 
،بازهم طور دلخواه به جایی نخواهد رسید ،یعنی نیک نخواهد درخشید . همچنان انانیکه صاحب استعدادفطری وفکری اند ،بازهم اگردرزمیه به مشق ومممارست نمی پردازند ازکارخود درمورد،نتیجه یخوبی نخواهندگرفت ،زیرا نگازش فنی است عملی وبدون مداومت درکار وممارست به دست نمی آید.

نگارش با تفکر رابطه ی بسیار نزدیک دارد واین رابطه به حدی است که نگارش خوب درگرو تفکر عالی است که باعث برجستگی اثر می شود ؛ودانشمندان تفکر را یکی از مراحل نگارش میدانند واین مرحله را به مرحله ی ایجاد فکر ،مرحله ی تنظیم فکر ، و مرحله ی بیان فکر دسته بندی می کند .

مرحله ی ایجاد فکر :این مرحله  یکی از مرحله ها ی اساسی وبنیادین است که برای یک نویسنده ی بزرگ لازم است که مدتها به تفکر وتعمق پردازد تا موضوع ارزشمند وعالیی را کشف وانتخاب کند و دران زمینه به نگارش آغاز نماید و این خوود مرحله ی ایجاد فکراست.

ایجاد فکر به این معنی که نویسنده پیش از همه موضوعی را برمیگزیند که بکر بوده و بنا بر برمیت مفیدیتش برحیات اجتماعی مؤثر باشد ،آنگاه آند را درلباس نوشته ی هنری به دیگران پیشکش نماید ؛ موضوع پیش پا افتاده را هر مبتدی میتواند دریاد ودرباره ی آن چیزی بنویسد ،حالا نکه انگونه نوشته ها هیجگاهی یک پدیده ی ادبی شمرده نشده راهی به دنیای ادب نمی کشاید .

البته این اوضاع زمان واقتضای زنده گی اجتماعی است که مقدم برهمه ،فکری تازه به نویسنده ی خوب میدهد ،اینجا است که نویسنده پس ازارزیابی همه جانبه ی موضوع به نگارش درزمینه تصمیم می گیرد.

مرحله ی تنظیم فکر :چون پس ازمرحله ی ایجادفکر درنگارش ،مرجله ی تنظیم فکر آغاز میگردد درهمین مرحله است که نویسنده باید ارکان نگارش را درنظر گرفته اثرش را به فصولی چند جدا کند وآن عبارت است ازمقدمه ،آغاز مطلب ،شرح و بسط درپیرامون آن وسر انجام رسیده به یک نتیجه ی جامع وسودمند ؛باید گفت که هر کدام ازفصول موضوع عناصر اصلی وفرعی را درخود دارد که نیسنده ی توانا هریک را جدا جدا درنظر داشته می باشد ،پس ازبررسی دقیق به نگارش درزمینه می پردازد.

نویسنده باید قبل ازنگارش ،هنه فصول وعناصر اصلی وفرعی موضوع را باید یادداشت نماید تادرکارش سهولت پیش شده نکات عمده وکوچک باهم خلط نگردد؛چه باهم درآمیختن اصل وفرع موضوع ،پسندیده ومجاز نیست واین خود برای نگارنده وخواننده مشکلاتی را بار می آورد ،درحالیکه تنظیم فکر به صورت درست هم برای نیسنده وهم برای خواننده دربیان ودرک موضوع سهولت بار آورده ومفید می باشد .

درعرصه ی تنظیم فکر نیسنده گان بزرگ مشکلی احساس نمی کنند ،ان را به بررسی گرفته درزمینه ازخود پرسشهایی طرج نمایند وبه پاسخ درست وامنطقی آن بپردازند ؛ آنگاه بنویسند.

فرض کنیم موضوع ایجاد شده "تقلید "است ،باید باحواس آرام ومعلومات کافی درباره ی تقلید واثرات آن درافراد واجتماع که عناصر برجسته موضوع راتشکیل کرده وبه مثابه ی ستون درنگارش قرار دارد ازخود پرسشهایی بکند ؛ مثلاٌ:تقلید چیست ؟درکدام زمینه باید تقلید کرد؟ازکه پرسشهایی بکند ؛ درکدام زمینه باید تقلید کرد؟ازکه باید تقلید نمود ؟چگونه باید تقلید گردد ؟کدام نوع تقلید چه نوع نتایجی را بار میآورد ؟تقلید های منفی برای کدام مردم چه مشکلاتی را ایجاد کرده است ؟ وکدام مردم ازتقلید های مثبت نفع برده اند ؟ تاکدام حد باید تقلید نمود؟

اینگونه پرسشها وامثال آن نکات وعناصر بسیار مهمی را به دسترس نیسنده میگذارد . وهمه را باید ترتیب وتنظیم کرده درجایش به کاربرد.

اینکه نگارنده چگونه باید فکر کند؟ازکدام نقطه آغازنماید؟وفکر کردن کاری است درونی وذهنی ؛ هرکس به روشی خاص درمورد موضوع های مختلف فکر میکند ، ازهمین جا است که روشها وسبکهای متنوع درنگارش پدید آمده ومی آید .

اینجا باید گفت که نیسندهنباید پایه ی تفکر خود را کاملاٌ وبه صورت یک نواخت برروی چیزهای غیر محسوس قراردهد،بلکه پایه ی تفکر اوتا اندازه یی باید برروی مدرکات وحسیات هم استوار باشد ؛چنانکه رویدادی را که درباره ی موضوع مورد بحث به چشم خود دیده یا ازدیگران شنیده است ،به خاطر آورده درزمینه بهتفکر بپردازد ،سپست به اندازه ی کافی ازاین همه چیزها مواد وعناصر اولی مقاله اش رافراهم ساخته آنگاه آنها را به نیروی فکرواستدلال به هم ارتباط دهد وبهنگارش دست یازد.

درحقیقت فکرکردن ازنوشتن جدانیست ،بلکه عامل اساسی فن نگارش داشتن فکر درست وذوق سلیم است ونگارش زیبا ورسا آن است که موضوع آن قبلآبادرستی ومهارت درذهن پرورش وتنظیم شده صورتی دلپسند،منطقی ویک دست به خود گرفته باشد  .

مرحله ی بیان فکر:پس ازتنظیم فکر نوبت به بیان فکرمیرسد ،نویسنده هرگاه پیروزمندانه به ایجاد فکر وتنظیم فکر نایل آمده باشد ،دراین مرحله میتواند به آسانی آن را درقالب یک اثر خوب بیان کند ؛ مشروط براینکه دراین زمینه استعداد وبصیرتی داشته باشد وقبلآ به مشق وممارست درنگارش پرداخته باشد .

درم رحله ی بیان فکر دو را ه وجود دارد :یکی تقریر ودیگری نوشتار؛نویسنده گان غالبآ را ه دومی را برمیگزینند درحالیکه برخی ازادبا به ویژه مبلغا ازراه نخستین استفاده کرده فکر ایحاد گردیده وتنظیم شده را توسط گفتار عرضه میدارند ودراین راه البته انها قدرتی اندوخته اند،چنانکه شاید نتوانند ازعهده ی بیان فکر به وسیله ی نوشتار به درآیند .

اما هستند نویسند ه گان بزرگی که فکر خود را میتوانند به هردو طریق به درستی ورسا بیان نمایند ؛البته هریک ازخود زمینه وموقع ویژه یی را ایجاد میکند ،وهر کدام درنفس خود مزایا ونارسایی هایی دارد ؛وآن موضوعی است جداگانه .

با درست و عمیق اندیشیدن به این حقیقت پی می بریم که میان تفکر ونگارش حلقه ی است که این دو را باهم محکم می بندد به مثابه ی زنجیری که ازهم نمی گسیستد آن حلقه که این دو پدیده ی به هم مرتبط را با هم وصل می کند گفتار است و این دو پدیده یعنی تفکر ونگارش ازهم متقابلا تاثیر پذیر است طوریکه یکی بالای دیگری تاثیر می گذارد و متقابلا از یکدیگر تاثیر می پذیرد طوریکه نگارش عالی باعث  تحرک،جهش ،بیداری ،بالا اندیشی ،جویندگی ودرنهایت وسیله ی برای رسیدن به اوج پله های ره پایه های  تفکر می گردد ؛بدین معنی که نگارش ارزنده ذهن انسان را بیدار می کند و به انسان انگیزه می بخشد ،انسان را امیدوار می سازد و نیرومی دهد تا انسان از هر نکته ی نگارش درس هدفمندانه بگیرد وبا تکیه با توانایی ان نگارش خود را ازخواب خمولی برهاند و حرکت نماید آنچه را از ان نگارش فراگرفته با ان توانایی تفکر خود را ثابت نماید تا باشد که از ان درواژه های نگارش یافته ذهن توانمند بسازد و متفکر جاوید گردد .

اما ازسوی دیگرد تاثیر یکه تفکر بالای نگارش دارد ازهمه پوشیده نیست که نگارش عالی نتیجه ی تراوش عصاره ی داشته های اندیشه ی عالی و برعکس نوشته های سست، بی مزه،غیر قابل توجه و ناقابل خواندن از تفکر افتاده و پایین سرچشمه می گیرد

سید عبدالحکیم مو سوی 


 


 


تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
بازدید : 861
نویسنده : avayehonarmandan

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.


تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
بازدید : 946
نویسنده : avayehonarmandan

چه مدت لازم بوده است

تا كلمه عفو

بر زبان جاری شود

تا حركتی اعتماد انگیز

انجام گیرد؟

بیا تا جبران محبت های ناكرده كنیم

بیا آغاز كنیم.

فرصتی گران را به دشمن خویی

از كف داده ایم

و كسی نمیداند چه  قدر  فرصت باقی است

تا جبران گذشته كنیم

دستم را بگیر !

 

مارگوت بیکل


تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
بازدید : 981
نویسنده : avayehonarmandan

 

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.

بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ

و بار دیگر وطن را بسازیم!

لنگستن هیوز
احمد شاملو


تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
بازدید : 983
نویسنده : avayehonarmandan

 

 

اولیـــ ـن بــ ـار

کــه بــخــواهـ ـم بـگــویـمـ دوسـ ـتـتـــ دارمــ خــیلـی ســ ـختـــ استـــ

تــبــــــ مــی کنــمـ، عـرق مـی کنم، مــــی لرزمـــ

جـــان مــ ـی دهـــم هـــ ـزار بار

مـــی مــ ـیـرم و زنــدهـ مــ ـی شــوم پـــیش چشـــ ـمــهـای تو

تـا بــ ـگـویــم دوسـ ـتـتـــ دارمــ

اولـیـــن بـــ ـار که بخواهم بگویم دوسـ ـتـتـــ دارمـــ

خـــیـلی سختــ استــــ

اما آخرین بـار آن از همیشه سـخـت تر استـــ

و امـــروز مــی خــواهــم بـرای آخـریـن بــار بــگویـم دوسـ ـتـتـــ دارمـــ

و بـعد راهــم را بــگیـرم و برومــ

چـون تازه فهمیدمـــ

تــو هرگز دوسـ ـتـم نـداشتــ ـی


شل سیلور استاین

 

 

 

 

 

 

 


تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
بازدید : 1011
نویسنده : avayehonarmandan
یک طرف تنش بلور
سوی دیگر از شبنم
جای دو چشمانش ستاره
و خنده هایش، بغل بغل شکوفه......
دلش اما نپرس!
شاید اشتباهی شده
آن که او را ساخته
وقتی به دلش رسیده
بدجوری بی حوصله بوده!
دلش تمام از سنگ است
سنگ مرمر مرغوب
برای روی قبر من
و همه شما که دوستش دارید!

{دخترک رویا- شل سیلور استاین}

تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
بازدید : 1163
نویسنده : avayehonarmandan

دیكـــتاتــور

بر صفحه‌ی تلویزیون

از آزادی می گوید

جهان از جیغ میلیون ها نوزاد می لرزد

شاعر لیوان را پر می كند

آن را به سلامتی گینزبرگ سر می كشد

كلاغی روی آنتن تلویزیون می نشیند

و بر شانه های دیكتاتور

فضله می اندازد.

 

واهه آرمن

 

 


تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
بازدید : 1097
نویسنده : avayehonarmandan

 

به این خوشم که شما گرفتارِ من نیستید
به این خوشم که من گرفتارِ شما نیستم
به سختیِ این کره­‌ی خاکی
که هرگز زیر پاهای ما را خالی نمی‌کند
به این خوشم که می‌توان مسخره بود
گستاخی کرد و کلام را به بازی نگرفت
و سرخ نشد از موجِ کُشنده
هنگامی که آستین‌­هامان آهسته به هم ساییده می‌­شوند

و به این خوشم که شما در حضور من
به‌­راحتی دیگری را در آغوش می­‌کشید
و از این که شما را نمی‌­بوسم
آتشِ سوزان جهنم برایم آرزو نمی‌­کنید
خوشم که نام لطیف مرا، ای نازنین من
شبانه‌­روز به­‌بیهودگی یاد نمی‌­کنید
خوشم که در سکوت سرد کلیسا، ای آوازه‌­خوانان
برای ما سرود ستایش سر نمی­‌دهید

سپاس قلبی من از آن شما باد
شما که خود نمی‌­دانید
چه عاشقانه مرا دوست می­‌دارید
و سپاس برای آرامشِ شب­‌هایم
برای کم­‌یابیِ ملاقات‌­های تنگِ غروب
برای فقدانِ گردش­‌هامان زیرِ نورِ ماه
برای بی‌­حضوریِ خورشیدِ بالای سرمان
برای این‌که، افسوس! شما گرفتارِ من نیستید
برای این‌که، افسوس! من گرفتار شما نیستم.


مارینا تسوتایوا
ترجمه از : پریسا شهریاری

 

 


تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
بازدید : 1116
نویسنده : avayehonarmandan
مصاحبه ای توسط استاد جمشید محبی در سطح وب به نظر خوانندگان رسید و پیامد آن مصاحبه اظهار نظرهای موافقان و مخالفان بود.
به هیچ وجهی در خصوص قسمت تخصصی این مصاحبه در رابطه با تنبک سخنی نمی گویم چون بر عهده نوازندگان فعال و سابقه دار هست اما نوع انتقاد ها بسیار زننده و در خور شان کسانی نیست که سازی در بغل دارند.
اگر اهل موسیقی باشید و استفاده درست از ادبیات را برای القای منظور خود ندانید باید در هنرمند بودن شما شک کرد.
جمشید محبی از استادانیست که هم در زمینه نوازندگی هم تدریس و همچنین در زمینه ساخت ساز کوشاست و بسیاری از نوازندگان جوان و نامدار امروز در کلاس درس ایشان حضور داشته اند و اثر آن را در نوازندگی خود مشهود می دانند و من در عجبم امروز چگونه است که در برابر حمله چند جوان و نو جوان بی نام و نشان که سازی به دست دارند و بس ؛ روزه سکوت اختیار کرده اند؟؟
چند نفر از همین استادان بلا منازع امروز !!!! که ساز ساخته شده استاد محبی را به نام هنر به کمترین قیمت می خرند و در کلاس های خصوصی سازهای مشقیه استاد را به نیت فروش به هنرجویانی از قشر متوسط به قیم
ت های آنچنانی می فروشند الان سکوت کرده اند ؟؟؟
دیروز غروب صحبت کوتاهی با خانم فروغ بهمن پور پژوهشگر عزیز داشتم که از ایشان پرسیدم آیای می شود نسلی را تربیت کرد که درست باشند و ایشان گفتند که اینها می خواهند که اینگونه باشند و امروز پس از دیدن کامنت های مربوط به مصاحبه استاد محبی متوجه شدم واقعا باید گریست به حال موسیقی ایران که اینچنین منتقدانی دست به ساز هستند و حرمت استادی را ندارند که درب منزل او همواره به روی هنرمندان و دوست داران هنر باز بوده و بی غرض گفته و درس داده و روشنگری کرده.
بهمن رجبی را چند وقت پیش و پس از گفتگوها و رفت و آمد های مختلف دیدم و یادداشت های زیادی از خاطرات و گفته هایش نسبت به دیگران برداشتم و درباره همه تحقیق کردم و دیدم درد این مرد بسیار بیشتر از آن غمیست که در پناه چشمان غمگینش خفته است و چقدر درست گفته و می گوید و ایکاش زبان او کمی آرام تر بود تا همزمان هم ساز می آموختیم و هم درس ها از دیگرانی که امروز پرچمدار اخلاقند اما بسیار از آن بی بهره اند.
قدر و منزلت استاد بزرگ جمشید محبی بر کسی پوشیده نیست و من به عنوان دوست دار بزررگمردِ زنده دلی که تنبک می نوازد و می سازد و در کنار تنبک ، اخلاق را نیز تدریس می کند دست او را می بوسم و بر او درود می فرستم.
ایکاش فقط کمی ادب فقط اندکی ادب و البته ذره ای نیز انصاف چاشنی کلاممان شود.

*** نکته اصلی اینکه با کمال تاسف هیچ کدام از کسانی که انتقاد کردند خود ، سی ثانیه نوازندگی به اندازه یک انگشت استاد محبی و دیگرانی که نام بردند ندارند و هیچ کدام رزومه ای ارائه ندادن فقط ادای روشنفکر ها را در آورده اند.
سی و یک مرداد هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی
پژمان طهماسبیان

 


تاریخ : جمعه 15 آذر 1392
بازدید : 1111
نویسنده : avayehonarmandan

 

چرا آهنگسازهای زن اینقدر کم هستند؟
هنوز هم تعداد آهنگسازان مرد از آهنگسازان زن بیشتر است. باید کاری برای این نابرابری انجام دهیم و در این مقاله نشان می دهیم که چگونه.

من از این شعار که می گویند آثار خلاقانه ی زنان و مردان ریشه های متفاوت دارند، بدم می آید یا این که می گویند زنان با الهام از دریا، شعرهای عاشقانه ی ژاپنی و صورت های فلکی، شعر می گویند در حالی که مردها تنها قطعه های پیشرو، ریتمیک و پویا می سازند. همان طور که کاترین بیگلو (Kathryn Bigelow) می تواند فیلمی بسازد که در آن مردهای عرق کرده در عراق یک دیگر را به هوا می فرستند، زنان نیز می توانند آثار تکان دهنده و فانکی بنویسند (نگاه کنید به آنا مردیت و تانسی دیویس).

ارلاندو گاف (Orlando Gough) اپرایی با یک شخصیت زن نوشته بود که در یک فضای خانگی اجرا می شد و من کارهای زیبا، ملودیک و ظریف زیادی را اجرا کرده ام که مردان جوان ساخته اند. هرکسی متفاوت است. هر کسی به گونه ای متفاوت آهنگ می سازد.

اما آیا فاصله ی جنسیتی در صنعت موسیقی وجود دارد؟
البته. اما در هر حال این طور نیست که پیرمردی در اتاقی پر دود و تاریک نشسته باشد و پارتیتورهایی که آهنگسازان زن می فرستند را رد کند. من هیچ گاه در این زمینه تبعیضی را احساس نکرده ام. این یک حقیقت ساده است که آهنگسازان کلاسیک مرد، بیشتر از آهنگسازان کلاسیک زن هستند.

به دلایلی دستیابی به برابری زنان و مردان در زمینه ی آهنگسازی نسبت به رشته هایی مانند ادبیات و هنرهای تجسمی به درازا کشیده شده است. در قرن نوزدهم بود که چاپ کردن آثار نویسنده های زن قابل قبول شد. اما تنها در دو دهه ی گذشته بوده است که آهنگسازان زن از لاک خود درآمده اند و در کمپانی های معروف صوتی دیده می شوند. اما اگر در این زمینه هیچ کمکی به آن ها نشود، هنوز راه زیادی در پیش دارند.

پس چرا شاهد این نابرابری هستیم؟
اگر کمی دایره ی دیدمان را گسترده کنیم، می بینیم که همیشه تعداد پسران نوجوان آهنگساز بیشتر از دختران است؛ اعتماد به نفس دختران نوجوان برای آهنگسازی بسیار پایین آمده است. در مدرسه ی موسیقیِ ترینیتی جونیور که من درس می دهم، تعداد دانش آموزان دختر از پسر بیشتر است. اما تنها یک سوم دانش آموزانی که آهنگسازی می خوانند، دختر هستند.

در کارگاه دخترانه ای که اخیرا حضور داشتم، معلم موسیقی معتقد بود خیلی عالیست که دانش آموزان بتوانند از نزدیک، یک بانوی آهنگساز معاصر را ببینند. در هنرستان و سطح A، دانش آموزانی که در رشته ی آهنگسازی موسیقی کلاسیک تحصیل کرده اند، انحصارا مرد هستند و سفید پوست و البته مرده! کاملا واضح است که اگر دختران با آهنگسازان زن ژانرهای مختلف از نزدیک آشنا شوند، آهنگسازی را به عنوان حرفه ای که جای پیشرفت دارد می شناسند.

تعصب مثبت به پیشرفت این رشته کمک می کند. سال گذشته، انجمن حقوق موزیسین های بنیاد موسیقی، با توجه به آمار های هشدار دهنده، تصمیم گرفت که کاری انجام دهد. در واقع، 28 پروژه را در طرح «زنان آهنگ می سازند» (شامل خود من با پروژه ای در باره ی پرندگان انگلیسی در فولکلور). اکنون نیز، [سازمان] موسیقی بریتانیا (UK Music) برنامه ی "Equality & Diversity" را اجرا کرده است که به تشویق سازمان ها، شرکت ها و افراد می پردازد تا با اجرای یک یا دو برنامه به افزایش برابری و تنوع در سال 2012 کمک کنند.

بی شک برخی افراد خواهند گفت که این کار، اصلاحِ افسار گسیخته ی سیاست هاست. البته آن ها اشتباه می کنند؛ این کار انگیزه ای است – نه تنها برای زنان – بلکه در موسیقی بریتانا برای افرادی با پیش زمینه های قومیتی متفاوت و افراد معلول.

البته ما باید این مشکل نابرابری را به صورت ریشه ای حل کنیم: کسانی که برنامه های تحصیلی و برنامه ی موسیقی ملی را تهیه می کنند و معلمان همه ی سطح ها، باید تلاش کنند نمونه ی آهنگ های ساخته شده توسط آهنگسازان زن را در کلاس تدریس کنند تا آهنگسازی را به عنوان حرفه ای برای زندگی، نفس کشیدن و نهایتا حرفه ای برای زنان و مردان ترویج دهند.

هیچ موفقیتی برای من و همکاران هم جنسم بزرگ تر از این نخواهد بود که الهام بخش دختران باشیم تا همین راه را دنبال کنند. هرچند تحقق این کار به یاری معلمان، برنامه ریزان و سازمان ها بستگی دارد.

guardian.co.uk
زنان موسیقیموسیقی نزد ایرانیان در ۱۸۸۵ میلادی (X)

یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱ ، حسینعلی ملاح

زنگ
جنس این ساز از برنز است (این همان کاستانیت اسپانیائی هاست) رقاصان به هنگام رقص یک جفت از این زنگ ها را بر سر انگشتان دست خود می بندند. زنگ در تمام ایالات ایران متداول است.

* * *

اسباب های موسیقی که در جشن های عمومی به کار می روند عبارتند از:
نفیر
نفیر همان شاخ گاو یا شاخ قوچ است که درویشان همیشه، به خصوص به هنگام خطر آن را به کار می برند، سازی است که با دهان در آن می دمند و در تمام ایالات ایران متداول است.



چگور
(25)
ساختمان این ساز کاملا شبیه تار است - پنج سیم از مس زرد رنگ دارد که آنها را با ناخن {انگشت سبابه دست راست} به اهتراز می آورند - برخی مواقع، به جای ناخن از یک قطعه پوست بز، برای نواختن چگور استفاده می کنند. این ساز در تمام ایالات ایران متداول است.

دهل
طبل بزرگ یا نوعی طبل است که کاسه صوتی آن از جنس مس یا سفال می باشد - دارای دو کوبه از چوب نازک به نام «ترکه» است که آنها را به دو سوی دهل میزنند - دمبک یا نقاره و دهل و طبل، از آلات موسیقی ضربی است که با چوبی سخت و مقاوم ساخته می شوند.

طبل
طبل سازی است بسیار کوچکتر از دهل که آنرا نیز با دو کوبه چوبی می نوازند.

بوق
بوق سازی است که ویژه جشن ها باشد نیست - این ساز را برای اعلام آماده بودن حمام های گرم به کار می برند - جنس آن از شیشه یا مس زرد رنگ است و در تمام ایالات ایران متداول است.

سوتک
سازی است که از چوب آبنوس یا شمشاد ساخته می شود و مجموعاً دارای ده سوراخ است، نواختنش در همه جا متداول است.

قاشق
این ساز از دو تکه قاشق که بر روی هم نهاده شده است تشکیل می شود، در بخش مقعّر قاشق ها زنگوله هائی به منظور ازدیاد صوت تعبیه شده است، قاشق را با دو تکه ترکه چوبی به نوا درمی آورند.

کرنا
کرنا سازی است به طول دو متر، از جنس مس زرد؛ این ساز را در اعیاد بزرگ، به هنگام برآمدن و فرو شدن آفتاب می نوازند، در شهرهای بزرگ ایران نواختنش متداول است.

سنج (26)
این ساز کاملاً شبیه سمبال (Symbale) است و جزء سازهای همراهی کننده به شمار می آید، در شهرهای بزرگ ایران نواختنش متداول است.

نقاره
مجموعه ای از چند طبل را نقاره می گویند، این طبل ها از جنس مس یا سفال است، کاسه صوتی یکی از آنها بزرگتر از دیگران است، بر دهانه این طبل ها پوست بز کشیده شده و دو «ترکه» که به آن «چوب» می گویند، کوبه های این ساز را تشکیل می دهند.

نی انبان
(27)
{کرنوموز} (Cornomuse) سازی است که در آن نی، به کار رفته است و در صفحات آذریایجان نواخته می شود.

سرنا
{ابوا (Haulois) یا موزت (Musette)}
سازی است بادی که دارای 9 عدد سوراخ است، هشت عدد در یک جانب و یکی در پشت ساز قرار گرفته است، جنس آن از چوب آبنوس است و نواختنش در اعیاد عمومی در سراسر ایران متداول است.

سوتک
نوعی صفاره (یا سوت سوتک) است از جنس سفال که بیشتر برای سرگرمی کودکان بکار می رود – در محفظه سوتک، آب می ریزند تا به هنگام دمیدن در آن صدائی شبیه نوای بلبل از آن استخراج گردد – نوع دیگری سوتک موجود است که ساختمان ظاهری آن شبیه به فلوت است.

***

از آنجا که در موزه کنسرواتوار موسیقی پاریس، هیچ یک از این سازها موجود نیست، هموطنان ما {فرانسوی ها} مطلقا نخواهند توانست، شکل و ساختمان این اسبابهای موسیقی را در اندیشه خود تجسم بدهند، برای اینکه فرانسویان بتوانند با این سازها آشنا شوند، طرح هائی از روی این سازها برای ثبت در تاریخ ترسیم شده است.

یگانه آرزوی ما اینست که: آقای لومر، هموطن عزیز ما، کار را بر کنسرواتوار موسیقی پاریس آسان کنند و مجموعه ای از سازهای یاد شده را فراهم آورند.


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران