عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 21 مرداد 1393
بازدید : 457
نویسنده : avayehonarmandan

 

کاش خدا

 

 

کودکی بود

 

شوخ و بازیگوش
با نگاهی زیبا
و لبخندی دوست داشتنی

اگر پسر بچه ای بود
با هم فوتبال بازی می کردیم
گاهی زنگ در خانه ها را
می زدیم و فرار می کردیم
با هم کار می کردیم
با هم رنج می بردیم
و با هم بزرگ می شدیم
با هم به دنبال دخترا راه می افتادیم
و با هم ,
عاشق می شدیم
دوستان خوبی برای هم بودیم
دست برادری به هم می دادیم
و هیچ گاه به هم خیانت نمی کردیم
به هم دروغ نمی گفتیم
و برای منفعت بیشتر
به روی هم خنجر نمی کشیدیم

اگر دختر کی بود
حتما عاشقش می شدم
دوستش می داشتم
و زیباترین شعرهای عاشقانه ی جهان را
برای او می نوشتم
در راه داشتنش
می جنگیدم
برای به دست آوردنش ,
هر کاری می کردم
و قصه ی عشق ما ,
زیباترین قصه ی عشق جهان می شد
همه فداکاری
همه ایثار
و در کنار هم ,
می شدیم واژه ی شعر تمام شاعرها
و کاری می کردم
تا پرتو عشق ما ,
دنیا را به عشق دعوت کند

اگر , ...
چه دنیایی می ساختیم
به دور از جنگ
به دور از نفرت
به دور از فقر
به دور از ظلم
به دور از ستم
دنیایی می ساختیم
که همه در آن ,
عشق و دوست داشتن را آواز کنند
دنیایی آزاد
دنیایی آباد
دنیایی در سایه ی عدل و داد ...


تاریخ : سه‌شنبه 21 مرداد 1393
بازدید : 549
نویسنده : avayehonarmandan

ای یار دوردست که دل می‌بری هنوز

چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه‌ات زمان
در چشمم از تمامي خوبان، سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!
عمرم گذشت و توام در سری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من!
از میوه‌های وسوسه بارآوری هنوز

آن سیب‌های راه به پرهیز بسته را
در سایه سار زلف، تو می‌پروری هنوز

با جرعه‌ای ز بوی تو از خویش می‌روم
آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز


 


تاریخ : سه‌شنبه 21 مرداد 1393
بازدید : 401
نویسنده : avayehonarmandan

در کوچه های شاید
کسی مرا پرسید
در کوچه های شاید
کسی مرا دزدید
من را که من نبودم

باد باکاغذها و کیسه پلاستیکها
به بازی بود
عصر جمعه تعطیل بود
شاید برای باد مهم نبود
گربه ای گیج
دنبال شاید بودن خود بود
دوچرخه سواری دنبال شاید هوای گرم
عصر جمعه شاید هوا سرد
شاید پائیز بود وزرد
بهار بود کوچه بارانی
کسی شاید مرا از من می پرسید.

 


تاریخ : سه‌شنبه 21 مرداد 1393
بازدید : 464
نویسنده : avayehonarmandan

 

 

 

 

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من ستاره ها نهفته اند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من سيمين بهبهاني

 


تاریخ : سه‌شنبه 21 مرداد 1393
بازدید : 437
نویسنده : avayehonarmandan

نـــدائــی آشنا در قابـی تار و پنهان از قلب ملــــولــم مرا به ژرفای ابـــــدی خاطره می کشاند

عبوری غمگینانه از پستوی آرزوهای در باد رهــیده و گریستن بر آن شب بی ستاره

که آن پرندهء مهتابی در گوشم رازی را نجوا می کرد هنوز شانــه هایم از بارش بی امان آن پرواز گر عاشق نمناک است

و بیقرار به شاخه های سوگــــــواردرخت خشکیدهء خانه ام می نگرم

که مگربـاز شبی دگر بر آن بنشیند

 


تاریخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393
بازدید : 443
نویسنده : avayehonarmandan

 


تاریخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393
بازدید : 516
نویسنده : avayehonarmandan

 


تاریخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393
بازدید : 470
نویسنده : avayehonarmandan
 
ناشیانه مرا شلیک کن در شقیقه ی زمان

من ،‌ راوی ِ انتظار ِ بیهوده ام در فرصت اشتیاق تو

من با هیچ ثانیه ای که رسیدن را زنگ می زند نسبتی نداشته ام

پر از دقیقه های جهنم ام

پر از ساعت های تکراری

که تو را ول می کند در اشک های شبانه ات

حوصله ات را با ساعت دیواریم تنظیم نکن

کوتاه مانده است دیواری که فرو ریخته در صبوری لحظه ها

خدای معجزه هم ، می لنگد

و من کافر شده ام به تمام کاسه ها که صبر بار زده اند

تو هم ایمانت را حراج کن

هیچ ثانیه ای زنگ نخواهد زد

تفنگ ِ هر چه بادابادَت را بردار

ناشیانه شلیک کن مرا در شقیقه ی زمان

تاریخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393
بازدید : 404
نویسنده : avayehonarmandan

«پا، خط و دایره‌ها»
تقدیم به کودکانی که از چاله به چاه رسیدند و هنوز..... تشنه!
********************************************
بی / زارم، دلگیر از دایره ها؛
از زندانِ باورهایِ باورسوز!، آه.....
فرقی نمی کند، آسمان ببارد یا زمین برویاند.
وای بر من و این .... دایره ها
مادر بزرگ به قبله بود، نیمه شب و جهنمِ غول ها
من از ترسِ اجنه، خیسِ بی مادری، درد داشتم؛
پایم روی خط، شلاق و کفِ آن، سرخِ ترکه ها!
وای، آب ، آب .... بابا ، آب،.... کجا داد!؟ صفر، رویا!!
ترس آن مرد، چه حیرانم می کرد، داس!؟
جایِ پایِ آن اسب، فِلَش بَکِ ذهن و
فایلِ لگدها، پلاس!
گرسنه میان روز، آب می خواندم،
یادت بخیر، ناندانِ مادر بزرگ
کبابِ املاء و فوت دست ها، داغ، بیا آقا؛
مُبصِر: جَلدی!، آماده کن، دارِ نیمکت را
بزرگ شدم، عطشِ انتقام،
یا دموکراتِ با کلاس، تغیر برای نبودن را،
دریغ، حیف و افسوس، اف بر نادانی؛
باز هم دایره و کمی بزرگتر، دایره ها
ای خدا !
فحش ناموسی، گرسنگی، کسر حقوق و اضافه کار،
روزمرگی و چکه چکه جان و گورِ زندگی!
بخشش و لذتِ عفو و باز؛ دایره ها
کاش لوزی و ذوزنقه بود،
منحنی که خوبتر، جایِ دایره را
کج بود، دیوار داشت، اندکی دور از نگاه؛
پناه / گــــاه، اما باز دایره ها
بخوان، بگو، نگو، برو، نرو، بیا، بمان، بمیر و ... بِدَم،
خفه شو، بریده، بی دینِ مرتد!؟
به یاد آر، کودکی و نیمکت را
از من بپرس:
راه گریز، شکستن خطوط و قلمِ نقاش است!؟
گوشِ شیطان کَر: ... ها، ها،
نفهمیدی!؟ به چه زبانی بگویم؟
بله، آری، یا، یس، نَعَم، دا!
نه جن و نه ارواح، نه دایره نه لوزی،
مــــرگ بــر!!؟؟؛
نه ... نه...نفرین بر جبر و هندسه ها

«فریاد آفتاب»

 


تاریخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393
بازدید : 753
نویسنده : avayehonarmandan

بر شانه ام بهار و -
بنفشه بیاویزید
تا بگردم و رنگین باشم
کز پس_ سال ها چرخش_ ابر
خشک تر از همیشه ،می آیم و
با دو مهره ی مرطوب -
- می نگرم :
پرنده ای را
که در چرخشی نامانوس
پاره ای از هوا را -
به منقار می کشد و -
بر سنگ می زند
و برای کودکی
که زنگوله بر پای
می دود
سیبی پرتاب می کنم .

رضا حامی پور

 


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران