عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 19 اسفند 1393
بازدید : 569
نویسنده : avayehonarmandan

چای ..............گپ ................شعر
شعری زیبا و خواندنی از :یاشار کمال
ترجمه ای دلنشین از :مهناز جوانروح
.
. البته که ما هم یک روز ، عشق من !
.
بی شک یک روز،
تمامی گل ها به رنگ سفید باز می شوند
و نور هم چون ترانه ای رها و سرخوش
از پنجره ها مان به درون کشیده می شود
روز به شکلی دلخواه طلوع می کند
باران آن چنان که تمنایش داشتیم می بارد
حیرانی ما به آسمان تمام می شود
بهار که با عریانی تمام به در خانه مان آمده
به صورت دانه ی در خاک می افتد
باد برای مان جور دیگری می وزد
باغچه ها آشنا تر می شوند
ما هم مانند دیگران سیر زندگی می کنیم
ستاره ها به زبان ما سخن می گویند
البته که ما هم یک روز ، عشق من !
در ده مان
خانه ای با دیوارهای کاهگلی سفید خواهیم داشت .


تاریخ : سه‌شنبه 12 اسفند 1393
بازدید : 590
نویسنده : avayehonarmandan

 


تاریخ : سه‌شنبه 12 اسفند 1393
بازدید : 528
نویسنده : avayehonarmandan

 

 

 

 

ا

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم
گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است...


تاریخ : سه‌شنبه 12 اسفند 1393
بازدید : 443
نویسنده : avayehonarmandan

رهگذري تنها
مانده بر درب اتاق
اتاقي بسته
خانه اي پر راز
در اين شهر شلوغ و غوغا
يك فراموش خانه
خانه تو در تو

دستانم را در هوا به گردش درمي آورم .
شايد بادهاي همراه پاييزي
هاله هاي مهر مرا به اطراف پراكند .
شعاع مهرورزي حد و مرز ندارد.
عشق همه جا راه دارد
حتي در گرماي دستاني كه بي اراده از حركت باز ميماند .
حتي به دلي كه سخت ترين سنگها را ميشكند
حتي به قطره اي كه قرارست به درياي كشور دل او متصل گردد.

 


تاریخ : سه‌شنبه 12 اسفند 1393
بازدید : 649
نویسنده : avayehonarmandan

 

 

 

گاه بی آن‌که بدانیم در شب سخن می‌گوییم و


صبح از چشم خود می‌فهمیم گریسته‌ایم آن قدر


که در پلک‌های‌مان انارهای شکسته بسیار است


تاریخ : سه‌شنبه 12 اسفند 1393
بازدید : 489
نویسنده : avayehonarmandan

 

با سایه ام گذر بود از کارگاه قالی 

قلبم فشرد و صبرم گم شد در آن حوالی 

دیدم نشسته آنجا در آن نمور غمگین 

خورشید های کوچک با قامت هلالی 

گفتم: ببین که این دست، این دست های کوچک 

چون می زند پر و بال بر روی دار قالی 

خواهد که پر گشاید وز این قفس برآید

اما چه گونه کوشد با نظم لایزالی؟

در گوش کوچه روزی گر شیونی برآرد

از روزگار بیند صد گونه گوشمالی 

در هر گره که بندد باغی شکفته خندد 

خشما! که باغبان راست زان بهره خشکسالی.

خورشیدکی، ازین سان، اما مدار عمرش 

روز و شبی ست تاریک، زینگونه در توالی 

در این قفس چه باغی این مرغک آفریده، 

بی سعی باد و باران، با دست های خالی.

گلبوته ها و مرغان شاد و شکفته هر سوی 

در جانب جنوبی در ساحت شمالی.

بنگر در آن رخ زرد و آن باغ و بوته ی ورد 

تا پاسخیت باشد، در بهت بی سوالی 

خواهم گر از ملالش، نقشی زنم ز حالش 

گیرد زبان شعرم درماندگی و لال

ای کاش ز اخترانم می بود واژگانی 

 

 

تا تیره روزیش را نقشی زنم مثالی

 


تاریخ : سه‌شنبه 12 اسفند 1393
بازدید : 560
نویسنده : avayehonarmandan


تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت...
تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت!

تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من
که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!!

تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با
ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت

تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود
شبیه صابون از دست شعر در می رفت

از اینکه آمده تا... بیشتر پشیمان بود
از اینکه آمده تا... هرچه بیشتر می رفت!

اشاره کرد خدا سمت پرتگاه... ولی
به گوش من... و تو این حرف ها مگر می رفت!

تو آمدی که بگویی... به گریه افتادی!
و پشت پنجره انگار یک نفر می رفت

 

 


تاریخ : سه‌شنبه 12 اسفند 1393
بازدید : 555
نویسنده : avayehonarmandan

از پشت هفت توی خیالت
دیوانه ای دل سپرده به سنگت
بیا وباز بـــزن ولی آرامتر
کاین بلورین زورق احساس
گمگشتهء دریای توست
می شکند و می میرد
بر هر موج و مویت
ای دیرینه عادت سنگ و شکار
ای ضریح دل هزار پاره
بزن لیک بـــــدان
این محکوم به سنگسار
دخیل بستهء ریسمان سنگ توست
چشم سکوت طوفانی شده
تن تردش پُرشِکن
معجزه ای کن ای آبگــیر
که ماهی در بندت ز داغ
مدام فلس بر سر می کوبد
و دُم به دام


تاریخ : سه‌شنبه 12 اسفند 1393
بازدید : 616
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : سه‌شنبه 12 اسفند 1393
بازدید : 559
نویسنده : avayehonarmandan

تو را دوست دارم ای یار
در تماشای آئینه کنار پنجره
وقتی به کوچه خیره می شوی .
تورا دوست دارم ای یار
وقتی بدیدارت می آیم
هزار حرف ناگفته به لبخند داری .
تو را دوست دارم ای یار
وقتی صدایت می زنم
به لبخند، نه را گم می کنی .
آئینه ات با کوچه گفته این را
بیا به تماشای شب برویم
لبخندت ماه را بیدارخواهد کرد


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران