عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : شنبه 24 آبان 1393
بازدید : 602
نویسنده : avayehonarmandan

 

مولانا و گیر و دار جبر و اختیارو

 مساله­ ی جبر و اختیار یا آزاد بودن و یا آزاد نبودن انسان در انجام کارها و افعال موضوعی است که همراه با خردگرایی و خردوری انسان و بارمند بودن به آن اگرچه از هنگام ظهور فلاسفه در یونان بوده است؛ اما در تمدن و فرهنگ خاورمیانه، بویژه در ایران پس از ظهور اسلام و گرویدن ایرانیان به آیین تازه و آشنایی آنان با فلاسفه های ارسطو افلاطون و نو افلاطونیان از راه ترجمه های عربی مورد توجه قرار گرفت، و این باور اگرچه وسیله فرقه­ ی خردگرای اسلامی به نام معتزله در تمدن اسلامی رواج پیدا کرد اما فرقه­ ی اشعریه یا اشاعره به مبارزه با آن پرداخت، و پس از مدتها همین باور خردمندی انسان وسیله­ ی فرقه­ ی دیگر اسلامی نشر و تبلیغ شد چنانکه دیوان شاعران در سده های پنجم و ششم از همین باور پر است.مولانا جلال الدین را که می توان در سیر ادبیات منظوم ایران «متمم» شعر و نظم عارفانه به شمار آورد با توجه به عقلمند بودن انسان در اثر عرفانی خود – مثنوی- در ضمن داستانها و تمثیل ها خواسته است انسان را مختار و آزاد معرفی کند، اما باید گفت در این داستانها با توجه به مسایل جبری که برای اثبات مختار بودن انسان به نظم کشیده باز هم در اثبات اختیار آنچنان که به جبر استناد کرده و خود نیز طبق روش افتنانی در مثنوی نتوانسته است از کمند جبر رها شود و گویی در میان این دو نیروی حاکم بر سرنوشت انسان غربت زده در پهنه­ ی گیتی درگیر بوده است.

مولانا افکار و اصول و مبانی آن و ملاحظات فلسفی و کلامی و هزاران دقایق حقایق را در چارچوب داستان ها و تمثیلات می ریزد و در هریک از داستان ها نکته های گوناگونی را به تحریر می کشد: گاه از اصول فلسفه سخن به میان می آورد و موضوع جبری بودن آدمی را اثبات می کن، گاه با استناد به نیرو و قدرت آدمی، او را آزاد مختار می شناسد، و گاه به اصطلاحات و تعبیرات عرفانی می پردازد و موضوع اختیار و جبر را توجیه می کند اما خود در میان این دو مسئله مهم که همه ی اندیشه وران را به خود مشغول داشته، سرگردان و حیران و در کشاکش آن دو گرفتار است.

باید گفت اگر چه از نظر فنای افعالی، بنده مسخر قدرت حق است و موجد همه ی افعال را یزدان می داند، میان فعلی که با اختیار از بنده صادر می شود و فعلی که بدون اختیار او به وقوع می پیوندد، در نفس الامر تفاوتی وجود دارد که مولانا با ذکر مثالی بدان می پردازد:

یک مثال ای دل پی فرقی بیار / تا بدانی جبر را از اختیار

دست کاو لرزان بود از ارتعاش / وانکه دستی را بلرزانی ز جانش

هر دو جنبش آفریدهء حق شناس / لیک نتوان کرد این با آن قیاس

زان پشیمانی که دادی لرزه اش / خود پشیمان نیست مرد مرتعش

بحث عقل است این چه عقل حیله گر/ تا ضعیفی ره برد آنجا مگر (1499-1/1503)

منبع: مقاله مولانا و گیر و دار جبر و اختیار، نوشته نصرت الله فروهر

 


تاریخ : شنبه 24 آبان 1393
بازدید : 442
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : شنبه 24 آبان 1393
بازدید : 357
نویسنده : avayehonarmandan


تاریخ : شنبه 24 آبان 1393
بازدید : 445
نویسنده : avayehonarmandan

مهستی، یک زن است و زنانه می سراید، و این از شگفتی های کار مهستی است. نگرشی فلسفی به جهان هستی دارد،  خوشباش است، کار را بالاترین شرافت ادمی می شمارد وبا طنزهای گزنده ی خودساختار مردسالار قبیله ای را به مبارزه می طلبد. مجموعه ی این عوامل است که باعث زندانی شدن این شاعر خردورز و بعدها خرابات نشین شدن او می شود. بطوریکه خود می گوید"ما مردمی ایم ودرخرابات مقیم."

مهستی دریک دوران طولانی هزارساله، بعنوان یگانه زنی درتاریخ ادبیات فارسی باقی می ماند که به عنوان یک زن و با احساسات یک زن شعرسروده است.

ما را به دَم ِ پیر نگه نتوان داشت

در حُـجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت

آن را که سَرِ زلف چو زنجیر بُوَد

در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

هزارسال پس از مهستی، فروغ فرخ زاد با انتشارکتاب عصیان، شعرزنانه را به ادبیات نوین پارسی معرفی می کند و چه تهمت ها که بجان نمی خرد تا جائی که شجاع الدین شفا طی مقدمه ی جانانه ای که همان زمان برکتاب او می نویسد از فروغ عصیانگر دفاع می کند.  اخیرأ بهارسعید شاعرافغان این سد را شکسته است، لیکن مهستی را بازبان بی پروا، شجاع وگستاخانه اش باید مقدم بر فروغ وبهاردانست.

مهستی، سرمست از زیبائی خویش، دست معشوق را برگردن خود می خواهد ومطمئن است که چنین عشق واقعی وجسمانی ایمان صد ساله را برباد می دهد:

تا سنبل توغالیه سایــــــــی نکند

باد سحری نافه گشایــــــی نکند

گرزاهد صد ساله ببیند

درگردن من که پارسایـــی نکند

متاسفانه ادبیات مردانه ی ما کمتربه زنان فرصت هنرنمائی داده است. اگر هم زنی سدهای سکندری را شکسته وشعری سروده است، بخاطرآنکه بتواند به کارهنری خود ادامه دهد، یا شعرش را درهاله ای ازجزم ها پوشانیده است ویا درقالب ومقام مرد شعر سروده است. مهستی سنت شکنی را بجائی می رساند که برشبهایی که با معشوق دربستر ناز آرمیده بوده، با حسرت یاد می کند:

شبها که بناز با تو حفتم همه رفت

دُرها که به نوک مژه سفتـــــــم همه رفت

آرام دل ومونس جانـــــــــم بودی

رفتـــــی وهرآ نچه با تو گفتم همـــه رفت

دررباعی ذیل مهستی با ذکرنام خویش ازعشق وشیدائی خویش سخن می گوید:

ای باد که جان فدای پیغام تو باد

گربرگذری به کوی آن حورنژاد

گودرسرراه مهستـــــــی را دیدم

کزآرزوی تو جان شیرین می داد

و بعنوان یک زن نمی تواند ا زتوصیف زیبائی پسرکی اذان گو خودداری کند:

موذن پسری تازه تراز لاله ی مرو

رنگ رخش آب برده ازخون تذرو

آوازه قامت خوشش چون برخاست

درحال بباغ درنماز آمد ســــــــرو

مهستی دریکی از رباعیات خود، ضمن برخورداری از احساس زیبای احترام به خویشتن، بازبانی گستاخ وبی پروا ازحق برخورداری خود، به عنوان یک زن، از لذت جویی جنسی سخن می گوید:

من مهستی ام برهمه خوبان شده طاق

مشهــــوربه حسن درخــراسان وعراق

ای پورخطیب گنجه ازبهرخدا

مگذار چنین بسوزم از درد فراق [3]


تاریخ : شنبه 24 آبان 1393
بازدید : 592
نویسنده : avayehonarmandan

صداقت باران
=======
بگذار با زبان عشق ، کمی گفتگو کنیم
با یک اشاره ، فاصله را زیر و رو کنیم

در گیرودار شور رسیدن به روزنه
گاهی ، حقیقت عشق را بازگو کنیم

فارغ ز ازدحام وهیاهوی کوچه ها
پس مانده های خاطره را جستجو کنیم

در لابلای بغض فرو مانده در گلو
گاهی به رنگ فصل بهار ، آرزو کنیم

با گریه های عقده گشا و دو چشم تر
با نیت نماز ، به مستی وضو کنیم

بگذار پشت اینهمه دلشوره های خیس
گرد و غبار آینه را ، شستشو کنیم

در التهاب هر تپش بی امان قلب
چین و چروک خاطره ها را ، رفو کنیم

باور کنیم که فاصله ، تقدیرمان نبود
اصلا بیا که فاصله را پشت و رو کنیم

باور کنیم صداقت باران عشق را
گلهای سرخ باغچه را همواره بو کنیم

گاهی دوباره با غزلی از " خیال " و "یاس"
مست از شراب عشق ، نظر بر سبو کنیم.

م.ج.یاس خیال


تاریخ : شنبه 24 آبان 1393
بازدید : 625
نویسنده : avayehonarmandan

 

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...


تاریخ : شنبه 24 آبان 1393
بازدید : 393
نویسنده : avayehonarmandan

هـرگز اين چهار چيــز را در زندگيت نشكن
اعتماد ، قول ، رابطه و قلــب
زيــرا اينها وقتـي مي شكنند صدا ندارند
اما درد بسياري دارند...


تاریخ : شنبه 24 آبان 1393
بازدید : 533
نویسنده : avayehonarmandan

شعر افسوس

سالیان سال
با من این خواست همی بود که هست
تا بخوانم نامت را در شعرم
سالیان سال
گل یاسی بودی بر من
قصه عشقی که بخوانم در شعر
خاتون شهری که بخوانم نامت را با مردم شهر

سالیان سال
آه
چه دریغاها بود با من


تاریخ : شنبه 17 آبان 1393
بازدید : 501
نویسنده : avayehonarmandan


آهسته آمدي

نگاهم را مهتابي كردي!

اكنون

شقايق ها

در شوره زار سينه ام

    مي رويند

و فاصله ها را

      پيوند مي زنند.

 

 

 

 


تاریخ : شنبه 17 آبان 1393
بازدید : 505
نویسنده : avayehonarmandan

 

مهستی گنجوی: خردورز طغیانگر

 

دریغ ازما وتاریخ ادبیات ما، که به سبب چیرگی تنگ نظران، بسا شاعران، هنرمندان یا نویسندگان آزاد اندیش فراوانی را درهاله ای از فراموشی پیچانیده است. مهستی گنجوی یکی ازاین نادره انسان های روزگاراست.

مهستی اول شاعر زن در تاریخ ایران و از  دیارترکان بوده که به پارسی شعر گفته است. شاعری که در هزار سال پیش شعر سروده است. شاعری آزاده و خردمند که برخلاف اندیشه روزگارش که کار و حرفه را حقیر می پنداشتند به ارباب کار و حرفه ها  ارزش فراوان قایل بوده است. مهستی که می گویند نام اصلی اش، منیژه و تخلصش را  مهستی برگزیده  محل تولدش سرزمین ترکان در گنچه از مراکز ادبی آذربایجان می باشد. اما در مورد ترک بودنش نویسندگان سکوت کرده اند.

 

آقای علی اکبرمشیر سلیمی دردفتردوم کتاب زنان سخنور، با تکیه بریکی از منابع قدیمی، درباره ی دوران کودکی مهستی می نویسد:

"پدر از چهارسالگی اورا به استادان گرانمایه درمکتب خانه سپرده و از آنجایی که هوش واستعداد بی اندازه یی داشته در دهسالگی با آموخته های سرشاری از دانش و ادب زن دانشمندی ازچنان آموزشگاهی ... بیرون می آید. پدرش دراین هنگام مهستی را برانگیخته وموسیقی دانانی براو می گمارد و مهستی دراین فن چنان پیشرفت کرد که درنوزده سالگی استادی بی مانند وسرآمد همگان شد. چنگ وعود و  تاررا استادانه می نواخت [1]  .

دوران جوانی مهستی در هاله ای از ابهام پوشیده است. برخی برآنند که او در نویسندگی، کتابت و محاسبات به درجه ای می رسد که گوی سبقت را ازهمه ی مردان روزگار می رباید و از دبیران زمان خود می شود.  [2]   .

ضمن مراجعه به رباعیات مهستی و با تکیه بر گواهی برخی از تذکره نویسان، مهستی دوبار بدستور شاه زندانی می شود. مهستی دریکی از رباعیات خود چنین می گوید:

شاهان چو بروز بزم ساغـــــــر گیرند

بریاد سماع و چنگ و چاکر گیرند

دست چومنی که پای بند طرب است

در خام نگیرند که در زر گیـــــرند

مهستی نه تنها شاعر زمان خود بلکه دردشناس دردهای گذشته و آینده سرزمین ما هم بوده است. او در  رشته های گوناگونی شعر گفته است، و تنگ نظران حقیری که همواره بر اندیشه و خرد دهانه می زدند، دیوان او را به آتش کشیده اند.

 

1.شعارزنانه

مهستی، یک زن است و زنانه می سراید، و این از شگفتی های کار مهستی است. نگرشی فلسفی به جهان هستی دارد،  خوشباش است، کار را بالاترین شرافت ادمی می شمارد وبا طنزهای گزنده ی خودساختار مردسالار قبیله ای را به مبارزه می طلبد. مجموعه ی این عوامل است که باعث زندانی شدن این شاعر خردورز و بعدها خرابات نشین شدن او می شود. بطوریکه خود می گوید"ما مردمی ایم ودرخرابات مقیم."

مهستی دریک دوران طولانی هزارساله، بعنوان یگانه زنی درتاریخ ادبیات فارسی باقی می ماند که به عنوان یک زن و با احساسات یک زن شعرسروده است.

 

ما را به دَم ِ پیر نگه نتوان داشت

در حُـجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت

آن را که سَرِ زلف چو زنجیر بُوَد

در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

 

هزارسال پس از مهستی، فروغ فرخ زاد با انتشارکتاب عصیان، شعرزنانه را به ادبیات نوین پارسی معرفی می کند و چه تهمت ها که بجان نمی خرد تا جائی که شجاع الدین شفا طی مقدمه ی جانانه ای که همان زمان برکتاب او می نویسد از فروغ عصیانگر دفاع می کند.  اخیرأ بهارسعید شاعرافغان این سد را شکسته است، لیکن مهستی را بازبان بی پروا، شجاع وگستاخانه اش باید مقدم بر فروغ وبهاردانست.


تعداد صفحات : 124


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران