الهــــــهء درون من گمگشته در بیخوابی شبها سفرم در تو بی انتهاست بیا با بالهایت گیسوان تنهاترین مسافر را شانه کن ، افشان کن بیا دستی بکش بر شانه های خسته ترین همسفر جاده و سنگ ای بــوی نجیب برکه ها یاد رُخت در آینه و آب نقش خیال پرواز کبوتر یست از تبار آرامش و صلح که سحرگاهان از من گریزانست و شامگاهان بر مژگانم می نشیند لانهء قلبم را دریاب بیا بنشین و بنشانم بر درفش سپیدت.
مطالب مرتبط با این پست :
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
درباره ما
اگر که سن را عروس بدانیم
و اندیشه را داماد
این زفاف را اویی می شناسد
که حافظ را بستاید
(گوته)