عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 28 اسفند 1393
بازدید : 482
نویسنده : avayehonarmandan

به پاس تولد یک منتقد، مترجم و شاعر استاد عبدالعلی دست­غیب

نویسنده: فیض شریفی

فرمودی بیا که وقت از دست می­ رود، دارم، می­ خواهم کتابی چاپ کنم به نام «غزلِ خداحافظی را می­ خوانم.»
گفتی: من دیگر بارِ خود را بسته­ ام، کار خود را کرده ­ام و آتش به انباره ­ی خود زده­ ام و مشغولِ مُردنِ خود هستم.
آن روزها فکر می­ کردم حرف زدن، نوشتن با شما نمی­ چسبد. خشن هستی، پنبه­ ی همه­ ی اهل قلم را زده ­ای. زیرپای خیلی­ ها را در نقد خالی کرده­ ای، از کجا معلوم است که با ما مهربان باشی.
من سرِ آمدنم نبود، ولی از سرِ اتفاق بهار در دستانم افتاده بود، آمدم، دیدم در آستانه­ ی هشتاد و اند سالگی هرگز پیر نشده­ ای، مثل روزهای اول خود مانده ­ای. شوخ و طنّازتر شده­ ای. تازه بعد از «غزل خداحافظی» هشت کتاب در حال چاپ داری. هنوز حوصله­ ی آن را داری که رُمان­های هزاران صفحه­ ای بخوانی و کتاب­ه ای قطور و قوی­ هیکل چاپ کنی. هنوز هم مشتاقان و شاگردان را با سعه­ ی صدر به حضور می­ پذیری.
ادبیات و فلسفه، مثل رایحه­ هایی سرگردان در کلام و بر کلام تو می­ وزد. تبختُر نداری، کبکبه و دبدبه نداری. اول منتقدِ خود هستی، بعد به نقد دیگران می­ نشینی. در برابر پیر و جوان، عاميو عالم برمی­ خیزی. وسیع­ المشربی. مثل بعضی­ها نیستی که بی­ دلیل فحش می­ دهند. بی­دلیل از شکل و شمایلت ایراد می­ گیرند. بی­ دلیل می­ پرسند کجا می­روی، کجا می­آیی، چه می­کنی...
راستِ حسینی اول کار تصور می­ کردم، اگر در جلسات ادبی شما شرکت کنم، در همان هفته­ای اول چنته­ ات خالی می­ ماند. اکنون که یک سال و اندی می­ گذرد، می­ بینم که کم نمی­ آوری، مرتباً کتاب می­ خوانی و حاشیه می­ نویسی تا از قافله عقب نمانی. حتی می­گویی چیزی هم دارم یاد می­ گیرم.
حالا دو کتاب از سخنان رو در رو، در برابر من است. دریاست، از هر کجایش می­ شود، می­توان آب برداشت. بسیار شیفتگان علم و ادب و فلسفه در آینده هم خواهیم دید که کانال­کشی کنند و از سخنان شما درس بگیرند و کتابی بنویسند و مزرعه­ ی خود را سیراب کنند.
چه بسیار دیده­ ام دوستان و شاگردان شما که در این هوای گرم یا سرد، در همین سالن محقر خانه­ ی شما نشسته بودند یا سر پا به حرف­ های شما گوش می­ کردند. استخوان­هایت داشت می­ درخشید و چهره­ ات گُل می­ انداخت و شعله­ های عشق و محبت در نفس­هایت بیرون می­ جهید.
پیری و سالخوردگی چیست، کدام است، این شانه­ های ستبر جهانی را به دوش کشیده­ اند.
در هر تضاد و تناقض، در هر جنگ و تصادم، تنها فرهیختگان هستند که از زیر جنگ­های خانمان سوز، ققنوس­وار از خاکستر خود برمی­ خیزند و تاج از میانه­ ی شیران می­ ربایند.
حالا از آن زمانی که گفتی: «غزلِ خداحافظی را می­خوانم» خیلی­ ها رفته­ اند و چندین و چند نفر دیگر هم که بروند، ما کوتاه نمی­ آییم و به این راحتی صحنه را خالی نمی­ کنیم. حالا اگر بال­های زمان بر جبین ما چینِ هزار موج بیندازد، یاما را به پرتگاهِ دور جهان پرت کند، باز هم نفس­های معطرمان جهان را خوشبو خواهد کرد. و من و امثال من و این جوانان که چون صدف تو را در بر گرفته­ اند، چقدر بختیار بوده ­اند که سالیان متمادی از دوران دبیرستان تو را داشته­ اند، تو را دارند.
استاد! شما چنان در ادبیات تخمیر شده ­اید که یادتان رفته است در تهران گمشدگانی دارید، چندی به فکر حریفان دل ریش باش... من می­ خواهم بروم، به احترام شما برمی­خیزم و به پاس هشتاد و اندی سال زندگی پربرکت برایت دست می­ زنم. از دستِ من کاری بیش از این برنمی ­آید.

 



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران