عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1392
بازدید : 951
نویسنده : avayehonarmandan

هربار با صدای زنگ بسمت در می دویدم
نه 
کسی نبود!
شایدهم فکر میکردم زنگ خورد!
غرق در عالم خود بودم ...
درب را که گشودم خشکم زد
ندانستم چند سال گذشته بود؟
خودش بود!
آخر عزیز لعنتی...
بغضم ترکید
آغوش گشودم و گرمای وجودش را حس کردم
عطرش را عوض نکرده بود
بارها این صحنه را در خیال مرور کرده بودم
و هر بار...
حرفی نزد 
فقط چشمانش از حجم سوالات ترسناکم فرار میکرد!!!
به ناگاه چشمانم برقی زد
و او خشک و بی حرکت ماند.
انگار خسته بود و نیاز شدید به خواب 
بی اختیار رهایش کردم که آزادانه روی زمین بغلتد!
و مثل مرغی خسته جان دهد
و من ناباورانه به دشنه ام و دستان پرخون 
نگاه میکردم




مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران