عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1392
بازدید : 1133
نویسنده : avayehonarmandan

 

من مثل یک آغوشِ سر در گُم

دنبال یک افسانه ی گرمم

دستای تو مثل یه افسانه ست

این روزها دستاتُ گم کردم

هر شب که بوی یاس می گیره

عطر نفس های تن مهتاب

پلکای من درگیرِ بارون ان

چشمای تو درگیرِ مشتی خواب

من از غرورم خالی ام هر روز

تو با غرورت سخت مشغولی

انگار راه های دلت بسته ست

بغض منُ هرگز نمی بینی

تو با سکوتِ محضِ این شبهات

انگار حرفی تو دلت مونده

وایسا دلم ترسیده انگاری

چشمااام چیزی از دلت خونده

بغضِ منُ آهسته تر بشکن

دست منُ آروم تر رد کن

شاید دلت فردا پشیمون شه

این روزها بی عشق، عادت کن

من با تموم عشق می مونم

امروز عشقِ من رو از بر کن

فردا اگه تنها شدی اینجا

با دستای من، عشقُ باور کن

 



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اگر که سن را عروس بدانیم و اندیشه را داماد این زفاف را اویی می شناسد که حافظ را بستاید (گوته)

RSS

Powered By
loxblog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟